بایگانیِ آوریل 2010
خواب می بینم. …خانه ای به غایت بزرگ، با پرده های دود گرفته سفید توری بلند و پر چین، اتاقهای تو در تو، اسباب اساسیه ای قدیمی و خاک گرفته که زمانی با شکوه و آلامُد بوده اند. و روحی بس سنگین و عجیب که بر تمام زوایای این خانه سایه افکنده است… و من [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
بله، درست خواندید، من هیچ پخی نشدم! قبل از اینکه به سن مدرسه برسم، عاشق آرایشگری بودم. همیشه هنگام بازی «هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش» سر اینکه من باید حتما آرایشگر شوم بساط قهر و منت کشی و «حالا اون بچه اس نمی فهمه» و «تو کوتاه بیا اون عقلش نمی [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
پست قبلی را فرستادم به زباله دان تاریخ، بس که مشمئز کننده بود. لطفا سوال نفرمایید. ایده های سازنده همیشه در این 3 حالت به ذهن خطور می کنند: در مستراح و بعد از 3x و سومی را الان به خاطر ندارم. لطفا سوال نفرمایید. امروز در حالت اول یک ایده طلایی به سرم زد، [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.