حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
حالم قدری عن است که نگو.
نمی فروشمش، عمرا، حتی به شما. 5 قوطی کاردینال رفته ام بالا و دیگران با خاک انداز جمعم می کنند. ولو هستم در میان جمعیت..
Hello is there anybody in there…. I can ease your pain…. relax…. just the basic facts…. you are coming through waves…. when I was a child I had fever…. now I’ve got the feeling once again….. I have become comfortably numb……
می خندم و هستم کامفورتبلی نامب. گیلمور می خواند. نسیم خنک ماه اوت می وزد و دوستان مست دورم را فرا گرفته اند و می خوانند. آرش کس کش که فکر می کند از همه بهتر انگلیسی می داند نمی گذارد ما را به حال خودمان… و تو، تو؟ خری. نمی فهمی که عمر ما کوتاهست، نمی فهمی که همین چند روز را فرصت داریم. که فردا پس فرداهاست که بمیریم. اخم کرده ای و فکر می کنی خیلی «آقا» هستی. در همین لحظات که مهسا می پرسد گوگل ریدر چه گهی است و آرش کس کش می گوید جایی در گوگل است که در آن میرینند تو می گویی نگو کسشر و بگو کرسی شعر و ادب را رعایت کن، چون نمی فهمی که عمرمان کوتاه است…. می ترسم وقتی بفهمی که دیر شده باشد، وقتی که یا من نباشم یا تو که بنشینیم دور هم و کس بگوییم و مست کنیم و بخندیم و برینیم به زندگی. می ترسم، طرف، می ترسم…
با من باش، آدم باش، قدر ثانیه ها را بدان ای عن. ای عنی که من عاشقت هستم، قدر لحظاتت را بدان.
می ترسم وقتی بفهمی که دیر شده باشد…..