بایگانیِ سپتامبر 2011
بیداری رودینم؟ می دانم تو هم مثل من بیداری، اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد. تو بیست و سه سالگی منی. آن زمان که همه درها به رویم بسته بود و گه گیجه گرفته بودم و دور دنیا می چرخیدم و دنیا دور سرم می چرخید. آن زمان که تصور می کردم دنیا [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
دوباره مستم. این شبها کارم می زدن و خماریست. از دانشگاه اخراج شدم. گفته بودم؟ نه، در هوشیاری تخمش را نداشتم. اکنون که دنیا بر گرد کله ام می چرخد و بیخیالم و مستم و از بادهء بلاد فغانس جرات می کنم و فاش می گویم. اخراج شدم. به دلیلی کاملا تخمی بر اساس قانونی [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
حرفم می آید. خیلی زیاد. در عین حال یادم هم می آید. اولین باری که اسم وبلاگ را شنیدم سال 81 بود، البته الان که بیشتر فکر می کنم میبینم قبل تر هم دوستی در چت یاهو آدرس وبلاگش را برایم فرستاد و گفت بخوان. گفتم چیست؟ گفت تو چیکار داری بخوان. گفتم خواندن نمی [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
عن کف مانده ام هنوز! دیروز عصر در سطح این شهر کوچک دویست هزار نفری در به در دنبال جای پارک بودیم. سرگردان و ویلان و به امید یافتن سرپناهی برای قارقارکمان جوانی سبزه رو و مهتاد را دیدیم که با لبخندی از کنار اتومبیلی رد شد و همزمان صدای خرد شدن شیشهء عقب اتومبیل [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.