بایگانیِ اکتبر 2011
اولتیماتوم 4 ساعت دیگر پایان می یابد. یا می آیی یا دیگر هیچوقت نمیایی. یا میبینمت و میخواهمت یا دیگر هرگز تورا نخواهم دید. چوپان دروغگو شده ام. بارها تهدیدت کرده ام به رفتن، ولی برگشته ام. و توی احمق نادان نفهمیدی که تا حدی دچارت بودم که هرگز نتوانستم ترکت کنم، حتی در بدترین [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
کسخل شده ام. راستش را می خواهید؟ عاشق شده ام، عاشق خواهر همکلاسی دبیرستانم که از مادری انگلیسی و پدری ایرانی و مذهبی و سنتی زاییده شده بودند. هر دو چشم عسلی و موقرمزی و سفید برفی بودند. دوستم چاق بود و خواهرش لاغر. خواهرش با ما هم مدرسه ای نبود و سه یا چهارسالی [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
دوست نداشتم بنویسم، نمی خواستم دوباره چس ناله و نوحه و زنجه مویه راه بیاندازم. اما گویا ناچارم. در دلم غوغاییست. استرسی بی دلیل و آتشی که بی جهت به جانم افتاده. سی سال از عمرم رفته و هیچ برداشتی نکردم، هیچ عنی نشدم، روز به روز خموده تر و چاق تر و ازگل تر [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.