جهنمی از جنس خودم
دوست نداشتم بنویسم، نمی خواستم دوباره چس ناله و نوحه و زنجه مویه راه بیاندازم. اما گویا ناچارم.
در دلم غوغاییست. استرسی بی دلیل و آتشی که بی جهت به جانم افتاده. سی سال از عمرم رفته و هیچ برداشتی نکردم، هیچ عنی نشدم، روز به روز خموده تر و چاق تر و ازگل تر شده ام. در بیست سالگی خودِ سی ساله ام را میدیدم که آدمی شده ام برای خودم و لاغر شده ام و غرق خوشبختی. اکنون در سی سالگی، چند ماه بیشتر، عنی شده ام افسرده و پر از حسرت و کثافت و سرخورده و دلزده. چرا پدر و مادرم که به خوبی بلد بوده اند برای بچه هایشان تصمیم بگیرند و مسیر زندگی و دین و راه و رسم انتخاب کنند، یادشان رفته بود بگویند که همین یک بار را زندگی می کنم؟ چرا نگفتند که «آن» را که از دست بدهی دیگر از آن تو نخواهد بود؟ چرا اینقدر درگیر یاد دادن درس خداباوری به من بوده اند که وقت نداشته اند به من یاد بدهند که همین یک فرصت را داریم؟
مغلطه می کنم؟ تقصیر خودم است؟ می دانم. مگر همه چیز را آنها باید بگویند؟ نه. آنها فقط وظیفه داشتند کله صبح از خواب ناز بیدارم کنند و مرا وادار به کله معلق و دولا راست شدن کنند. آنها فقط وظیفه داشتند از نه سالگی لچک بپیچند دور کله ام و همیشه و در هر حال به من یادآوری کنند که تو هیچی نیستی، بالا بروی پایین بیایی هیچی نیستی، هیچی نمی شوی، نخواهی شد، توکل یادت نرود، هرچه داری از خداوند مغرور و بیمار و سادیست و قهار و جبار و غفار و وهاب داری، توکل کن، ولی بازهم چیزی نخواهی شد. و در آخر انذار دهند از عذاب آخرت. وظیفه نداشتند بگویند که با روندی که پیش میروی قطعا در سی سالگی ات در جهنم خواهی بود. و من اکنون در جهنم به سر می برم. جهنمی که سرتاسر دیوارهایش آینه های محدب و نورهای عجیب و غریب و ترسناک است. جهنمی که در عین گرمی سرد است و من در عین گر گرفتن از درون یخ میزنم.
می خواهم از این جهنم فرار کنم، در خروج را نمی یابم. مستاصل و بیچاره ام. عنقریب در هجوم تصویر خودم در آینه های تخمی اش غرق خواهم شد…
ای برادر تو همیــن اندیشهیی….مابقی خود استخـــوان و ریشهیی
گر بود اندیشــهات گل گلشنی….ور بود خاری تو هیمیی گلخنی
اندیشه هام هم عین خودم تخمی ان! وگر نه الان کیفیت زندگیم اینجوری نبود….
شعر بسیار زیباییه، قطعن سروده خودت هست، نه؟