بایگانیِ نوامبر 2011
سوار خطیهای ونک از سیدخندان بودم و آقای محترمی داشت از گوشهی تافتونهای نرم و احتمالا خوشبویش میکند و میخورد. این جمله. همین. مرا در بهت ابدی فرو برد. بهت از تنهایی و خستگی آن مرد محترم و پناه بردن او از تنهایی و همهمه و احتمالا گرسنگی به نان تافتون تازه. نگاه کنید. یک [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.