ای که سی رفت و بر گایی
با سرعت صد اتوبان را طی می کردم به مقصد ایکیا، رستوران طبقهء اولش، اتاق سیگاریهایش که بر حسب اتفاق قهوه مجانی هم می دهند با کارت ایکیا فامیلی هر تعداد که بخواهی، یعنی مدینهء فاضله، بهشت برین، سرزمین موعود. نا خودآگاه نگاهم از آینه به راننده ماشین پشت سر افتاد، سی و هفت هشت ساله، جنتلمن، کت و شلوار و کروات که این در غرب در این ساعت از روز نشانهء از ما بهترون بودگی است. سوار بر بنز خوشگلش. مدل؟ نمی دانم، از من مدل می پرسید؟ من فرق کلاس سی و اس و کوفت و زهرمار را نمی دانم. من فقط می دانم آئودی ها A دارند. بیشتر از این نمی دانم. چرا، همچنین می دانم که ماشین ما اوپل استرا است که قطعا فرقهایی با کورسا دارد ولی چه؟ نمی دانم. ولم کنید. راحتم بگذارید. بگذارید به درد خود بمیرم. آخر شما چه می دانید؟ چه می دانید که من اکنون که خوب فکر می کنم میبینم هیچوقت شاد نبودم، اکنون که دخترکم را میبینم که در حوصله سر بر ترین شرایط هم شاد است و شعر می خواند و با حد اقل امکانات مفرح ترین سرگرمی ها را برای خود ترتیب می دهد، می بینم که من از روزی که خود را شناختم موجودی پپه و مبهوت بوده ام. همیشه حوصله ام سر می رفته و همیشه تنها بوده ام وهمیشه تنها کافه رفته ام و خسته شده ام اما کاری از دستم بر نیامده، همیشه هرکه را نیاز داشته ام، درست در آن برهه که لازمش داشتم نبوده، در عوض وقتهایی که روی اعصابم بوده درست چسبیده به یک ور دلم بوده و تکان نخورده، همیشه امید داشته ام به اینکه یه روز خوب میاد. نگاهم به دور دستها بوده و آینده ای که هرگز نیامد. از من مدل ماشین می پرسید؟ لحظه ای به این موجود مستاصل نگاه بی اندازید. از سوال خود پشیمان نشدید هنوز؟ اُف بر شما. نگاه، نگاهم به مرد پشت سر افتاد، او هم نگاهش به من، سبقت گرفت و سرعتش را با من تنظیم کرد و کنار من حرکت می کرد. قلبم به تپش افتاد، گفتم اگر جایی مرا گیر آورد از ماشین پیاده نمی شوم مبادا چشمش به کون و کپل و شکم عظیم من نیوفتد و توی ذوقش نخورد، نشستم به سرزنش و خودزنی که ای که سی رفت و تو هنوز چاقی، فکر کردم زین پس به جای کافه گردی تنهایی و کس-چرخینگ فیتنس اسم بنویسم و شکر هم از برنامه غذایی ام حذف کنم، بعد گفتم دختر جمع کن خودتو، تو شوهر داری، بچه داری زندگی داری، یه بیلاخ حواله کن و راهتو بگیر و برو، بعد یادم آمد که آخرین باری که کورس گذاشتم با مردی نا شناخته سیصد سال پیش بود، در عصر پارینه سنگی، خیلی سال قبل از ازدواج. باز با خود گفتم ای که سی رفت و هیچ گهی نخوردی، اگر هیچ گهی نشدی حتی خوشگذرونی هم نکردی. چرا نکردی؟ چون می ترسیدندی، تخم نداشتندی که این مهم، امری بسیار پر هزینه بودندی، از برای دروغ گویی و صحنه سازی که پدر و مادر گرامی بویی نبرند. با خود فکر کردم همه عمر دنبال این بودم که دل این و آن به دست بیاورم و همگان را از خود خشنود بدارم، و هرگز نه کسی از من خشنود بود و نه خودم از خودم خوشحال و راضی. که عمر بر باد دادم ولیکن با وجود اینکه همه اینها را می دانم کان تغییر و خودم بودن ندارم. که هنوز ترسی در دلم وجود دارد، ترس از دست دادن آدمهای زندگی ام، که پیشتر هم گفته بودم موجودی بی خایه و ریسک ناپذیر و طبل توخالی ام. بعد یادم آمد دوستانم به من دستور اکید داده بودند که خود را فحش مالی نکنم، که اگر خودم به خودم احترام نگذارم از دیگران چه انتظاری دارم؟ این همه فکر کردن و قرمز شدن و حول و ولا و سرزنش و خود زنی و عذاب وجدان در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. یارو سبقتش را گرفت، کونش را به ما کرد، گازش را گرفت و از نظر ناپدید شد.
خیلی خلی دختر.. بابا مگه نمی دونی بعضا مردا عاشق کون و کپلن؟ وای بر توکه گذاشتی بره
)))))))
مساله اینجا بود که من در توهماتم فک کرده بودم یارو قصد آشناییی داره، حال آنکه طرف اصن منو ندیده بود و می خواست یه سبقت معمولی بگیره!
من هم این روزها دچار بحران سی سالگی شدم . البته با 1.5 سال تاخیر چون الان 31.5 سالمه . با خودم فکر میکنم دیگه همینه؟ یعنی میخوای یک زندگی معمولی خاورمیانه ای ایرانی کوچیک داشته باشی شبیه همینی که تا الان داشتی . هی بیا سوته دلان گرد هم آییم
کامنتت منو ترسوند… زندگی کوچک خاور میانه ای؟ شاید…. بیا، بیا گرد هم آییم
سلام…..امیدوارم از این به بعد همه چیز بر طبق میلتون پیش بره…..
شما کرمانی هستید؟؟؟؟
بعله دوست عزیز