بایگانیِ فوریه 2012
باید بنویسم. از چه؟ نمی دانم. شاید از اینکه فکر می کردم اگر مدتی در کنارم نباشد نفسی خواهم کشید و استراحتی خواهم کرد و تجدید قوا تا دوباره برگردد. فکر می کردم این چند هفته خیلی زود می گذرد اما نگذشت. اکنون فقط ده روز شده ولی برای من ده سال گذشته و خیال [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
کلّهام اندازهٔ یک خربزهٔ شصتاد کیلویی سنگین است. مهسا فارغ شد از تحصیل. به همین مناسبت مجلس شادی و کسکشی برپاست در خانهٔ ح. مهسا که مسلمان و معتقد است نمینوشد، ما هفشتده نفری جور اورا میکشیم. بابک کسکش، به او گفتم موزیک کلاسیک بگذارد و او نیز به تخمش حواله کرد. حال، رسوای زمانه [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
این روزها یک طور خاصی ام که تا به حال نبوده ام. یک حال کرختی همراه با گه گیجگی و فراری از اجتماع بودگی. یک حال مزخرف کنج عزلت گُزیدگی. یک جور از هم گسیختگیِ آرامبخش. یک جور اعتیاد نادر به چای ارل گری و سبزیجات و رادیو فردا و زندگی سالم و دلتنگی برای [ بـیـشـتـر بـخـوانـیـد ]
هر نوشتهٔ تازهای را در نامهدان خود دریافت نمایید.