نی حدیث راه پرخون میکند / قصهای عشق مجنون میکند / گه میخورد چنین میکند
کلّهام اندازهٔ یک خربزهٔ شصتاد کیلویی سنگین است.
مهسا فارغ شد از تحصیل. به همین مناسبت مجلس شادی و کسکشی برپاست در خانهٔ ح. مهسا که مسلمان و معتقد است نمینوشد، ما هفشتده نفری جور اورا میکشیم. بابک کسکش، به او گفتم موزیک کلاسیک بگذارد و او نیز به تخمش حواله کرد. حال، رسوای زمانه گذاشته و در خلسه فرو رفته، به صورتی کاملا عرفانی و تخماتیک. فکر کردم باید چیزی بنویسم، از این حالم، از آزادی مطلق، از اینکه مادر و دختر رفتند به شهرشان و سه روز است که ریق شیرین آزادی را سر می کشم. که امشب، بدون نگرانی از خواب بچه و خستگی شوهر در جمع دوستان کسکش و مهربانم مستم و گیج و رها. در ساعت سه صبح. در حالی که ویرانهای بیش از خانه ح باقی نمانده. اما نمیگذارند، به حال عرفانی بابک میخندند و مرا دعوت میکنند به به سخره گرفتن او.
غرض از مزاحمت، گزارش حال خوب و خلسه وار و گیج ، سرخوشم بود. حالی که تخمش نیست که صاحبش زندگیش را در قماری سخت باخته، و در میهن صاحبش، خاکستری روی آتش ریخته اند که به زودی زبانه خواهد کشید. آمدم که بگویم خوبم و خوبتر هم خواهم شد.
صدای مرا از ابر دود و از دوردست میشنوید. خوبم. خیلی خوب. و همچنان کسخل و عاشق.
خاکستری روی آتش……
Glad to hear that :*
قربونت برم من ننه :*