بازگشت اسپریچوی غمگین

من برگشتم. همین الان. بعد از 4 ماه ترک وبلاگم. من برگشتم اما غمگین. خیلی غمگین. ننوشتم چون نمیخواستم ذهنتان را با چس ناله های زنی که هیچ پخی نشده  پر کنم. می نویسم دوباره. بیشتر و بیشتر از همیشه. دیگر لایکهای گودر و آمار بیننده های وبلاگم برایم مهم نیست. مینویسم که تبدیل به موجودی بشوم که بودم. اگر مرا بخوانید دربه درتان می شوم. اگر هم نخوانید، خب… لابد حرف خواندنی ای نداشته ام. و در این صورت هم باز در به درتان هستم. بر می گردم. به زودی زود.

چه می کنه این دوز بالای آب هندوانه

خانه صحنه کارزار است. دخترک رمز چمدان داخل کمدش را بدست آورده و هر ثانیه مُد عوض می کند. چَرپایی (چهار پایه به گویش دختر) که جهت دست و رو شستن و مسواک زدن خریداری شده، اکنون جای ثابتش اتاق دخترم است و او را بالا می برد تا به لباسها و کتابها و گیره سر های رنگارنگ برساند. مدتیست که سعی می کنم این نا به سامانی را نادیده بگیرم و خود را به بیخیالی بزنم، تا جایی که خودم پا به پای دخترک می ریزم و می پاشم و این وسط آقای طرف است که شدیدا از این وضعیت ناراضیست ولی حرکتی از خود نشان نمی دهد تا شاید از خودمان خجالت بکشیم و آدم شویم. مدام به لباسهای شسته شده از هفته پیش که هنوز در کیسه بزرگی قرار دارند و به مکان اصلی خود نرفته اند، شلوارها و پیراهنهای جیشی بچه که در وان خیس می خورند و انسان با غیرتی که آبشان بکشد و بچلاندشان پیدا نمی شود، آشپزخانه ای که مالا مال از ظرف نشسته و کیسه های خرید جابجا نشده است، سی دی هایی که پوستشان هست و خودشان نیستند و زیر پا له می شوند، اتاق کودکی کنجکاو که در آن هر روز کشف جدیدی به عمل می آید و دهها مورد دیگر غر می زند و حرکتی نمی کند.

امروز تصمیم کبری خود را گرفتم، موها رو پشت سر جمع کردم، لباس کارگری پوشیدم و آستینها را بالا زدم و دست به کار شدم. از پازلهای گوناگون وطاق وجفت ول شده زیر مبلها و میزها و قالی شروع کردم. هر چه پیش رفتم بیشتر به سختی کار پی بردم. تصمیم گرفتم استراحتی کنم و دوباره شروع کنم. سیگاری دود کردم و به دور و بر نگاه کردم. نه. به آن سادگیها که تصور می کردم نبود. بلند شدم و دوباره شروع کردم. پازلها بلاخره با هر جان کندنی بود جمع شدند. رفتم سراغ اتاق خواب دخترک. «اینجا زیاد کار دارد، بماند برای آخر سر» ، رفتم اتاق خواب خودمان. «اینجا زیاد کاری ندارد، بماند برای آخر سر». رفتم آشپزخانه. » اینجا نه زیاد کار دارد نه زیاد کار ندارد، ولی زمانش مناسب نیست، بماند برای وقتی که خواستم شام درست کنم». خب. به همه جا سر زدم. دیگر کاری نمانده. فقط مانده اتاق دخترک و اتاق پدر و مادر دخترک و آشپزخانه. رفتم سراغ این صاب مرده، همین صاب مرده ای که اکنون از پشتش می نویسم. همین بلای جان و آفت زندگی و سازندگی، همین ام الفساد. مدتها بود گودر نکرده بودم، نه اینکه فکر کنید دلیل خاصی داشت، همینطوری حال نداشتم سر بزنم. این حال نداشتن به جایی رسید که دیگر از ترس فزونی آیتم های نخوانده جرات سرزدن به گودر را پیدا نکردم. امروز ولی دل را به دریا زدم. وبلاگهای آپدیت شده را خواندم، به اشتراک گذاشتم و از دم به همه شان لایک زدم. رسیدم به آیتمهای همخوان شده توسط دوستانم. 675 آیتم نخوانده! قلبم از حرکت باز ایستاد… تاملی کردم، ترسیدم، بعد جرات پیدا کردم و Mark all as read را فشار دادم! به همین سادگی. گودرم صفر شد. چندی پیش آگهی داده بودم که به یک صفر کننده متاهل دارای تحصیلات فوق لیسانس و بالاتر و داری ماشین مدل بالا نیازمندم، ولی متقاضیان دارای شرایط لازم نبودند. می دانم، می دانم. حرکت زشتی بود. بسیار پلید و زننده. قول می دهم، قول شرافت، که این اولین و آخرین بارم باشد… وجدانم به درد آمده، و مرا به اعتراف کشانده، همین است که به نوشتن روی آوردم. من معتاد آب هندوانه ام. نگاهی به اطرافم بیاندازید پی می برید. من معتاد آب هندوانه ام.

مرا به یاد بیاور

پنج سال پیش بود… همین موقع…

اسیر چشمان سبزت شدم. با بی پروایی برایت پیغام فرستادم. گفتی اهل سوسول بازی نیستی. گفتی از این مسخره بازیها خوشت نمی آید. پا پیچت شدم، اصرارت کردم، خود نمایی کردم، دلبری کردم، مگر دلت به رحم آید. دلت به رحم آمد. کارهایی کردی که گفته بودی ننگ می دانیشان. تو هم اسیرم شدی… گفتی از «دوستت دارم» بدت می آید، گفتی «عاشقتم«… گفتم «عاشقتم«…

عاشقت شدم،عاشق مردی خود ساخته، عاشق عشقی رنگارنگ، عاشق روزگاری آفتابی، عاشق لحظاتی آهنگین، عاشق ثانیه های جوانی و احساساتی پاک… روزهایم را آفتابی کردی. از پس هزاران کیلومتر فاصله. من بودم و تصور راه رفتن تو، من بودم تصور خندیدن تو، من بودم و تصویر عشق بازی با تو، من بودم تصور غرقه شدن در آغوش تو، من بودم و هزاران تصویر از تو، من بودم و رویای همخانه شدن با تو، من بودم و لحظه لحظه ذوب شدن در تو، من بودم و رویای فخر فروختن به دنیا با عشق تو، من بودم و موسیقی، من بودم و آفتاب، من بودم و غرق شدن در طبیعت، من بودم و زندگی… من بودم و زندگی… من بودم و عاشقی و زندگی…

یادت می آید گفتم کفش بپوش و محکم راه برو تا صدای قدمهایت را بشنوم؟ فکر می کردم وجود نداشته باشی، می خواستم مطمئن باشم که تو یک رویا نیستی، که تو خود واقعیتی. یادت می آید از هزاران کیلومتر فاصله با هم زندگی می کردیم؟ یادت می آید رفتی دیدار پدرم؟ که بگویی آنچه هستی را و بگویی آنچه که در دل داری و آنچه که در جیب و بگویی که عاشق شده ای؟ که بگویی از صداقتت و بشکنی سنت و تابو را؟ که او به تو بگوید که برگزیده شدی چون دخترش تو را برگزیده است؟ که محو زندگی ای که در چشمانت جاریست شود و دلش آرام گیرد از آینده تنها دخترش که آسپرین بابا می خواندش؟ آسپرین بابا اکنون خود به ساحل آرامش خود رسیده بود…

ای ساحل آرامشم… ممنونم، ممنونم که روزهایم را آفتابی کردی، ممنونم از هدیه هایی که به من دادی، هدیه هایی به وسعت طبیعت و خورشید و آسمان و پرنیان، ممنونم از خاطراتی که به من دادی…ممنونم از نگاههای محو از پشت شیشه فرودگاه، ممنونم از ماشین پراید که مدتی طولانی منزلگه و پناه ما بود، ممنونم از عشق بازی در ماشین، ممنونم از عطرهایی که اکنون وقتی می بویمشان فشارم به صفر می افتد و اشک از چشمانم جاری می شود، ممنونم از حلقه های تیتانیومی 3 هزار تومنی که هنوز از هر جواهر دیگری بیشتر احترامش می کنم، ممنونم از حلقه زیبا و ساده ای که اسمت را پشتش حک کردی و بر انگشتم نهادی تا به من بیاد بیاوری که بدون تو نفس کشیدن نتوانم و باید همخانه و همسر و همنفس تو باشم،  ممنونم از موسیقی و برف و آفتاب و زندگی، ممنونم از اشکهای هنگام جدایی، ممنونم از گلهای رز و نرگس، ممنونم که روزهایم را آهنگین کردی…

مرا به یاد بیاور… مرا به یاد بیاور، من همانم که بودم، من همان عاشقی هستم که بودم، مرا ببین، مرا ببخش، مرا بخواه. سرد نشو… سرد نشو… من از سردی می ترسم، من با سردی می میرم، مرا ببین، شکنندگی ام را ببین، پژمرده شدنم را ببین، من در سرما می پژمرم.

اشاره ای کن، تا بایستم، اشاره ای فقط، تا دوباره برایت بگویم از هنر و موسیقی و زندگی، تا برایت آواز بخوانم، تا نقاش بشوم، تا بشوم آنچه در حالت عادی نمی توانم بشوم، تا بگویم آنچه در حالت عادی استعداد گفتنش را ندارم، تا بال بگیرم و پرواز کنم، تا با تو بدوم در باد، تا آخر دنیا، تا آخرین روز دنیا… تو فقط اشاره ای کن… با من مهربان باش…

جوابیه آقای طرف به کابوس من!

«یکی از شاخصه های اصلی زن ایرانی، مظلوم نمایی متبحرانه برای معطوف کردن اذهان بی خبران به منظور سوق دادن قضاوت آنها در دفاع از شخصی به ظاهر کاملا بی دفاع است. شخصی که در پس صورت بی دفاع خود، سیرتی جنگجو و تمامیت خواه دارد. دیرگاهی است که زنان مام میهن، در پی اعاده حقوق حقه خود در قالب روشنفکری هستند ولی صد افسوس که هماره درگیر همان ذهنیات و تفکرات مغایر با آرمانهای روشنفکری هستند. از یک سو حق برابر طلب میکنند، از سوی دیگر گریزان از مسوولیت برابر. یکی از عوارض جانبی ناشی از درگیری در این دست تفکرات قهقرایی، از پیش تصویر کردن خود در یک سناریوی خیانت عشقی است. این سناریو حس مظلوم بودن در برابر جنس قالب را تا حد زیادی در اینان متبادر میکند.
افراط شوهر بی همتا و تفریط شوهر خیانتکار، نقل مجالس زنان وطن من است که مجادلات و مبادلاتی از این دست، که البته این مثالی بس ابتدایی است، مانع اصلی نیل این جماعت غیر قابل پیش بینی به تحقق جامعه ایده آل است که همانا جامعه ای سرشار از برابری و یکسانی است. از حقوق و برخورداری ها گرفته تا مسوولیت و مشارکت.
سر بی سامان ما ره طولانی در پیش دارد که بتوانیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. طرحی که بیشتر درگیر درگیریهای ذهنی ماست، تا آنچه که تحت عنوان محیط غیرقابل کنترل، ما را محاط کرده. مصون نگه داشتن عقیده ها از عقده ها راه بی پایانی است که رهرو آهسته و پیوسته و گاو نر میطلبد و مرد کهن.
برائت از رفتارهای پیشداورانه و ممانعت از سناریوهای مالیخولیایی اولین گام است که کاش برداریم و باد به غب غب بدهیم که گویی گام نخست سخت ترین آنهاست.»

کابوس های ت@#%!می من

ساعت یک نیمه شب به تخت خواب رفتم. طرف در خواب ناز و صدای خر و پفش به هوا بود. خیس عرق بود. دل هوایش را کرد. دستش را در دست گرفتم و بر هر انگشتش بوسه ای فرود آوردم. مانند کودکی که در خواب مزاحمش شده باشند دست مرا پس زد و پشتش را به من کرد و دوباره خرررر پفففففف…..

…داخل ماشین هستیم و در بین چند شهر کوهستانی سوییس دنبال استارباکس می گردیم. بلاخره در زرمات (1) یکی پیدا می کنیم. دوستانی زیادی از قضا در یک هتل قدیمی و زیبا جمع هستند. از میان همه ندا را در ذهن دارم. خوش و بشی با او می کنم و متوجه می شوم او صاحب هتل است و به همراه دوست پسرش (2) هتل را می گرداند. اتاقمان را نشانمان می دهد و می رود. از داخل پنجره نگاهش می کنم ، او نیز نگاهم می کند و حرکات جلفی با دوست پسرش انجام می دهند و آخر سر می گویند: «خره! حواست به شوهرت باشه!». بر می گردم، شوهرم سخت مشغول موبایلش است. دخترک از خوشحالی بودن در مکان جدید بالا و پایین می پرد و شعر می خواند: «بوی جون مونیان آید همی، یاد یار مهربَبان آید همی… وی ویش یو ئه مری کیسمس انه هپی نو یر… پت ئه کیک پت ئه کیک بیکر من بیک می ئه کیک از فست از یو کن…»سیگار می کشم، گمانم دویست تا پشت سر هم. کلافه می شوم و موبایل طرف را از دستش می قاپم. دنبالم می کند. نمی توانم فرار کنم. گویی خودش بیشتر ترسیده باشد لب به اعتراف می گشاید:

- «یک ساله که با همیم، تو هم می شناسیش، باهاش خوابیدم، چندین و چند بار باهاش خوابیدم»

-»چی؟؟؟؟؟»

-»بهش دادم! باهاش خوابیدم، دوستش دارم، تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن»

سر و کله دو تا پسر لوده مو جوجه تیغی ای که به همه چیز می خندند پیدا می شود. ندا سر می رسد و چند دختر دیگر که می شناختمشان ولی به اکنون به خاطر نمی آورم. شروع می کنم به عربده کشی:

-»بی شرف، بی حیا، کثافت، برو بمیر، برو بمیـــــــــــــــــــــــــــــر»

-»به تخ.مم، الان در راهه، می رم استقبالش، برو بشین تو حوض «

-»دو راه پیش رو داریم، یا طلاق، یا اینکه من هم مثل خودت می شم، دوست پسر می گیرم، باهاشون جلو چشمت می خوابم، زندگی رو برات جهنم می کنم»

دو پسر لوده مدام حرفهای هر دومان را تایید می کنند. و پیشنهاد می کنند راه آخر را انتخاب کنم.طرف اما به تخ.مش هم نیست.  اتاق را ترک می کنم. پرنیان را گم می کنم، در به در دنبالش می گردم، ندا بستنی دستش داده و دارند با هم نقاشی می کشند. می گوید «خیالت تخت، من مراقبشم».  خود را در یک سالن همایش می یابم. حضار تشویقم می کنند و مرا روی یک صندلی پشت به طرف و دوست دخترش می نشانند. محاکمه آغاز می شود. دختر خیلی بی حیاست. گویی ارث پدرش را از من پس گرفته. سبزه و قد بلند و لاغر و زشت ولی با بزک و دوزک فراوان. از داستانهای همخو.ابگی اش با همسرم می گوید و به پرو پایش می پیچد… درست مثل مار. من مدام جیغ می زنم و هوچی گری می کنم، همسرم همچنان دنیا به تخ.مش هم نیست. دوستانم مرا از سالن بیرون می برند. قوطی آبجو و سیگاری دستم می دهند و شروع می کنند به پهن کردن رختخوابهایشان. سیگارم تمام می شود و کلافه می شوم. ندا با رختخوابی کوچک و بسیار زیبا با گلهای صورتی ریز و تورهای چین دار قشنگ از در وارد می شود. پرنیان هم با اوست، می گوید: » بابا خیلی بد شده، دیگه دوستش ندارم». ندا بچه را می خواباند، بعد می رود که برای مهمانانش سوشی درست کند و بعد هم با دوست پسرش قرار دارد. من با بقیه می زنم بیرون. مدام جیغ می زنم، مدام فریاد… می گویم «درسته من لاغر نیستم ولی رنگ پوستم و صورت زیبای منو هیچکس نداره، من دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی الان دیگه مجبور شدم» و با تایید همگان مواجه می شوم. طرف با دختر پتیاره هنوز در سالن محاکمه هستند. از ساختمان خارج می شویم.  مهسا گوشه ای کز کرده و ایستاده. می گوید » من از پارسال که اینها باهم کلاس داشتن می دیدمشون که با همن، دختره اسمش بهاره هست. می شناسیش. جلوی ما لب می گرفتند… منو ببخش باید بهت می گفتم، ولی نتونستم» به او می گویم که  ایرادی ندارد و دوباره ادامه می دهم. منو(3) را می بینم. 20 سالی پیر شده، اول مرا نمی شناسد ولی بعد مرا در آغوش می گیرد و به  دوستان رومانیایی اش مرا معرفی می کند. در حال توضیح دادن فرهنگ ایرانیان است! میرزا را می بینم، از او می خواهم لحظه ای بایستد تا با او چند کلمه ای صحبت کنم، قبول نمی کند، می گوید با عده ای جلسه دارد در مورد موسیقی جدیدی که کشف کرده. سرگشته و حیرانم…  به مناظر نگاه می کنم… زرمات تبدیل به یک روستای بسیار زیبای گیلان می شود…آه این که خیلی زیباتر از زرمات است! خانه های کاه گلی با پلکان چوبی و هره های غرق در گل، درهای چوبی و کلون دار ، گذر های سرسبز و آبی زلال که در میانشان روان است، راه های صعب العبور سنگی و پر درخت… وای… بر می گردم به هتل. در به در دنبال سیگار و آبجو می گردم. پیدا نمی کنم. از مقابل اتاقی رد می شوم، طرف با ان پتیاره عشق.بازی می کند… لبریز از تنفر می شوم… تصمیم می گیرم دخترکم را بردارم و به تهران برگردم، توی ذهنم دوست پسرهای سابقم را مرور می کنم و اینکه آیا اکنون حتی یکیشان مرا می پذیرند؟ همانهایی که وقتی ایران را ترک کردم افسرده شدند. همانهایی که وقتی تقاضای ازدواج کردند دست رد به سینه شان زدم و در نگاهشان درهم شکستنشان را به وضوح دیدم. همانهایی که بی دلیل مهرشان از دلم رفت و بی دلیل ترکشان کردم… مدام صدای آمبولانس می آید. وارد اتاقم می شوم. دخترک نیست… وای دخترم نیست! درون راهروها می دوم از راه پله ها پایین می روم و صدایش می کنم، صدای آمبولانس لحظه به لحظه نزدیکتر می شود. دوستی همراهیم می کند من فریاد می زنم، پرنیان؟ پرنیان؟ مامانی؟ دخترم؟ عروسکم؟ پرنیان؟ پرنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟ دوستم دست و پایی می بیند که از زیر تخت بیرون افتاده. قلبم فشرده می شود. دست و پا را بیرون می کشد و فریاد می زند :»فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاطمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه»… فاطمه کیست؟ نمی دانم. صورتش گندیده… گویی مدتهاست که مرده و آنجا رها شده… فاطمه… فاطمه… پرنیان…پرنیان…پرنیـــــــــــــــــــــــان…

وای! همه اینها خواب بود؟ خواب نبود… کابوس بود… زدم زیر گریه. حس وحشتناکی داشتم. طرف بیدار شد. مرا در آغوش گرفت. بعد گفت «من توی یکیش موندم، دومیشو می خوام چکار؟؟؟» و زد زیر خنده و نوازشم کرد…

دیوانه! روانی! عاشقتم! هرچند عشقمان لابه لای روزمرگیهایمان گم شده… هرچند هر دو شیطنتهایی داریم… ولی عاشقتم… دیوانه وار عاشقتم… روزی که این خواب به حقیقت بپیوندد تو کشته می شوی. تمام.

(1)  زرمات (Zermatt) شهریست کوهستانی در سوییس در ارتفاع بسیاز زیادی از سطح دریا  که بهشت اسکی بازان در زمستان و کوهنوردان در تابستان است. و مناظری رویایی و کارت پستالی دارد و قله ای سنگی به نام Mont Cervin یا Matterhorn

(2)   ندا مدتهاست که کسی را ندارد

(3)   منو (Manu – Manuel) دوستی قدیمی است اهل کشور رومانی

اعترافات اسپریچوی متکثر

سلام عزیزانم.

حال من خوب است. یعنی به نفع من است که حالم خوب باشد. حالم باید خوب باشد… ولی نمی توانم…. آشفته ام، پریشانم، گم شده ام، گم شده پشت نقابی پلاستیکی، گم شده در پس انسانی دروغین…

من اسپریچو هستم، من واقعی من همین اسپریچو است. باقی دروغ است.

تا بحال گفته بودم که دوستتان دارم؟ اکنون می گویم. دوستتان دارم. از شما دور شده ام، ولی همچنان دوستتان دارم. خیلی بیشتر از سابق. شما تو در توی روح مرا می شناسید. شما مرا به اعتراف وا می دارید. من در مقابل شما کودکی درس نخوان که از او درس می پرسند بیش نیستم. نمی توانم به شما دروغ بگویم، شما مرا می شناسید… مرا عفو کنید، اگر نمی نویسم، اگر اعترافات روزانه خود را تسلیم شما نمی کنم، مرا عفو کنید اگر نمی توانم مانند سابق به شما سر بزنم، می خوانمتان، ولی هنوز نتوانسته ام بین خودم و این انسان دروغین تعادل برقرار کنم… این دو با هم در یک اقلم نمی گنجند… شادی؟ این یک بیماری نیست؟ با من روراست باش، من با حقیقت کنار می آیم…

 

ازین پس بیشتر می نویسم، کمکم کنید از مخمصه رهایی یابم… دوستتان دارم، دوستم بدارید.

اسپریچوی عنان از کف بریده

عنان زندگی ام رفته رفته از دستم خارج می شود. عنان شوهرم هم همینطور. عنان دخترکم نیز هم. اما عنان خودم؟ …. نداشته ام.عنانی نداشته ام. به مانند برگی که بی هوا روی آب توی جوب دراز کشیده و با بی عاری تمام اجازه می دهد که جریان آب او را به هر سویی ببرد. این قصد من نبود، من برنامه ریزی کرده بودم، نقشه کشیده بودم، استراتژی چیده بودم، همه به فاک رفت، به فاک…

خانه ام به گوزی به هم میریزد، دخترم با شنیدن یک نه ای جیغ می زند، همسرم با  اخمی ژست می گیرد، من با برگ جریمه ای حتی به هم می ریزم. من؟ من… من کی هستم؟ یک موجود کمی با هوش اما بی هدف، بی هویت، بی خاصیت. این تمام من است.

می خوای بری فرنگ؟ تنها و بدون زنِ مشنگ؟ پس بگیر این دسته هونگ، که داره می خوره به سرت خیلی قشنگ.

می خواهی بروی سیر و سفر؟ به ینگه دنیا؟ بدون من؟ اوکی، نو پرابلم.

از دیروز که حساب و کتاب کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تو تنها بروی، با شور و شوق بیشتری کارهای مربوط به سفرت را پیگیری می کنی. تا دیروز با بی حوصلگی فرم پر می کردی و در حین فرم پر کردن به زمین و زمان فحش می دادی، با بی میلی پاسپورتهایمان را برای تمدید به سفارت می فرستادی و به وابستگان مونث کارمندان سفارت سلامی عرض می کردی من باب تاخیر و کمبود  وقت و این زندگی سگی. مدام خبر حساب بانکی ای که منفی رفته را مانند سیلی محکمی به من حواله می کردی و پشت بندش این جمله که باز جای شکرش باقیست که دانشگاه هزینه سفر تو یکی را پرداخت می کند. افسرده بودی و غمگین و پژمرده، گویی بشارت سفر ده ساله به گواتمالا را به تو داده اند. خسته بودی و بریده از این دنیای فانی. حالا از دیروز رنگ به رخسارت برگشته و بزنم به تخته رنگ و روت وا شده. ولکام تو میامی ورد زبانت شده و برای سفرت لحظه شماری می کنی. مساله ای نیست. درست است که من الان ملغمه ای از حسادت و حسرت و عقده و نفرت و احساس اجحاف شدگی و با فا.ک رفتگی هستم، اما تصمیم گرفته ام که در مدت سفر تو، به قول جوانان بترکانم. جوری که دیگر هوس سفر به جا خوب بدون من نکنی. امشب هم به رختخواب نمی آیم، شاید تا چند شب آینده نیایم، از عش.قبازی خبر مبر یوخدی. غذا فقط به میزان لازم برای دخترک درست می کنم، که گرسنه بمانی و شاید یاد من بیافتی. خانه را نیز به کمک دخترک شیرینم تبدیل به صحنه کار زار می کنم که بدانی یک من ماست چقدر کره دارد. آنقدر در این مدت برایت خرج می تراشم که هزینه ای که قرار بود برای سفر خانوادگیمان پرداخت کنی در بیاید. نگاهت هم نمی کنم، مبادا با دیدن چشمان سگی ات و موهای لَخت پریشانت که با رندی بر روی پیشانی مردانه ات رقص ناموسی می کنند، دلم بلرزد و دست و پایم شل شود و وا بدهم. متنفرم از جملاتی که برای دلداری نثارم می کنی و منزجرم از این حقیقت که در پس چهره به ظاهر غمگینت از این «اجبار» لعنتی به سفر بدون من، دلت قیلی ویلی می رود و ذوق مرگ می شوی. من نیاز به ترحم تو ندارم ولی به کون سوزی تو آری، چُخ آری، ای مرد تُرک.

مهد کودک و دخترک گریان و مادر خسته و پدر وارسته

مامان: پرپیلوس*؟ فردا می خوای بری مهد کودک؟

دختر: چیز، آره، ارموز می رم مند کودک. بشتاران می نی (سارافونی که رویش عکی می نی موس دارد) پِپوش برم مند کودک.

بابا: گریه نکنه پست سرت؟ غریبی نکنه؟

مامان: این؟ این غریبی کنه؟ وقتی سرش به بازی و بچه های دیگه گرمه کلا منو یادش می ره. خیالت راحت. بعدشم، بچه که نیست، داره 3 سالش می شه.

*******

(فردا ش)

مامان:Bonjour! On est là

دخترم همینجا با نی نی ها بازی کن، شعر بخونین نقاشی بکشین، من میرم خرید کنم، نون بخرم، شیر بخرم، چیپس بخرم، اسمارتیز بخرم، هندونه بخرم، برات قرمه مرغ (منظور همان پلو مرغ، غذای محبوب پرپیلوس، در برابر قرمه سبزی) بپزم بیام دنبالت.

دختر(در حالیکه شدیدا تحت تاثیر جو مهد کودک و اسباب بازیها و کودکان و مربیان خوش لباس آنجاست و کوچکترین توجهی به مامان ندارد): باشه. خدافظ. Bonjour nini, bonjour asbab bazi, bonjour madame, bonjour A B C D….W X Z , bonjour ketab.

مربی: Elle a très bien commencé. Je suis sûre qu’elle s’en sortira bien, aucun souci, à toute à l’heure.

مامان: Très bien, quoi que ça soit je suis disponible sur mon natel, à toute.

و مامان با خیالی آسوده به طرف خانه به راه می افتد، و در راه فکر می کند که این شاید اولین بار است که در خانه خود، تنهاست، و خوشحالی ای بی دلیل به سراغش می آید. دلش می خواهد2 ساعت، فقط 2 ساعت تنها باشد، بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزند یا در اینترنت بچرخد. 2 ساعت فقط بنشیند. بی هیچ غر و فرمایش و بهانه گیری و استرس از اینکه بچه گرسنه است، بچه جیش دارد، بچه لیوان شکلات داغش را برگردانده روی قالی، پدرش اکنون سر می رسد و ناهار طلب می کند، لباسها را باید پهن کنم، امتحان، وای امتحان…فقط بنشیند. و اکنون این 2 ساعت فرا رسیده بود. مهد کودک منطقه بلاخره یک جای خالی پیدا کرده بود و توانسته بود بعد از یک سال بودن در لیست انتظار جایی را به دخترک قصه ما اختصاص دهد.

کلید در را می چرخاند، نگاهش را به دور خانه می گرداند، می خواهد ببیند خانه، بدون دختر چه قیافه ای دارد. زیاد تعریفی ندارد. پالتو را درمی آورد و پرت می کند وسط خانه ومی خندد. چه کیفی داشت! موبایل را می گذارد روی پیشخوان آشپزخانه، کیفش را هم همانجا جلوی در ورودی خانه رها می کند. درست عین بچه ای که از مدرسه برگشته و حس رها شده ای از قفس دارد. قهوه درست می کند، سیگاری برمی دارد و تقریبا به بالکن هجوم می برد. چشمانش بسته، گوشه لبش سیگاری که بی هوا دود می شود، و در دستش فنجان قهوه ای که حسش نیست نوشیده شود، ولی باید آنجا باشد، تا ترکیب فضای اطراف انسانی بی خیال و بی دغدغه و در حال مدیتیشن به هم نخورد. پس زمینه ذهنش آهنگی اجرا می شود. آهنگ مورد علاقه اش:

See my love is all I can give you

Nothing more, cuz life is  how want it to be

With you and me

«Staying together»

Take it all, I’m here boy

I got what you need here, talk to me

And help me breathe

I wanna hold on

**…To sweet memories

آهنگ افتاده است روی لوپی بی پایان. مدام تکرار می شود. مدام. تا جایی که دارد کم کم آزار دهنده می شود. سعی می کند به آهنگی دیگر فکر کند، نمی شود. ول کن نیست. چشمانش را باز می کند به امید یافتن سوژه ای که ذهنش را درگیر کند. ای بابا، آهنگ هنوز اجرا می شود! هر بار آزار دهنده تر از بار قبل!با خود فکر می کند این ترانه به آن زیبایی که فکر می کرده نیست. اصلا چرا از این خوشش می آمد؟ چون از همان 5 سال پیش که برای بار اول شنید، خوشش می آمد. اینقدر که از آن روز شد زنگ موبایلش، برای همه گوشیهایی که تا بحال داشته… گوشی موبایل؟ چی؟ ای ابله!

مامان: الو؟

مربی: Bonjour c’est Cecil de jardin d’enfant de la Marelle, merci d’avoir deccrocher, votre fille s’est mise à pleurer il y’a une demi heure. elle ne veut plus rester.

مامان: Oui, j’arrive

و مامان دخترک را در حالیکه گریه مفصلی کرده  و صدایش از فرط جیغ گرفته  و یک دست به پتوی سابقا سفید و انگشت دست دیگر در دهان دارد وسط مهد کودک و کودکانی مبهوت می یابد!

*********

(فرداش)

مامان: دخترم می خواد دوباره فردا بره مدرسه! خیلی بهش خوش گذشته بوده نه؟ دوست داری فردا هم بری؟ قول می دی دیگه گریه نکنی؟

دختر: نه، نری ها بیرون ها!

********

و از آن روز به مدت 4 روز مامان با دختر وسط مهد کودک می نشستند و dessin*** می کشیدند و چوچو می کردند و دخترک وسط راه خسته می شد و امر به بازگشتن به خانه می کرد. قبل از هر جلسه هم می گفت:

می شه قول ندم گریه نکنم؟ می شه قول بدم گریه بکنم؟ من شوکولات اسمارتی نمی خوام، می شه نری؟

اکنون 2 هفته است که دخترک به تنهایی و با پدر فداکارش به مهد می رود، و با پدر فداکارش از مهد بر می گردد، بدون گریه و دعوا و خونریزی. و در تمام مدتی که خانه است نقاشی می کشد و آواز می خواند و دنبال maîtresse**** اش می گردد و وقت و بی وقت عزم رفتن به مهد کودک می کند. پدر قصه ما از کار خود راضی است. کلی هم کیف می کند که دخترش را می برد و می آورد. مادر قصه؟ مادر قصه هنوز وقت کافی برای بازسازی صحنه تنهاییش در روز اول را نیافته است. برایش دعا کنید. به شدت به این لحظه نیاز دارد.

پی نَبِشت: زحمت ترجمه جملات فرانسه متن با گوگل ترنسلیت

* نامی که در 9 ماهگی برایش ساختم، بسکه لوس بود

** Sugababes, Ace Reject

***نقاشی

****معلم زن

روزهای سابقا آفتابی/روزهای ت@#$%#@می

چند هفته است که در حالت هالت به سر می برم. مخم گو.زیده و دلم ترکیده. به نظر شما ایرادی دارد اگر خیلی دیر به روز کنم؟ می خواستم شما را به یک گردش علمی به اعماق مخیله ام دعوت کنم، به صرف قینوس و خاطره  و شیرینی و شربت و چیپس و چی توز. اما گم کرده ام، استعداد نیم بند نویسندگی ام را. همه جا را دنبالش گشتم، همه جا سرک کشیدم، اما اثری نمی بینم. کم کم دارم شک می کنم آنکه قینوسیات قبلی را سر هم کرده من نبوده ام… (ماماااااااان اینقدر با این دمپایی های مزخرف پر سر و صدا روی مخ من راه نرووووو، اه ه ه ه ه ه  ساعت یک نصفه شب و دمپایی؟)

می خواهمش، لازمش دارم، برای ادامه، برای اسپریچو ماندن، هر که آن را ربوده بی زحمت با زبان خوش به ادرسم پست کند، هزینه را هم خودش پرداخت کند. جیبمان خالیست، ذهنمان نیز هم. مدام کر.سی شعر می بافیم، مدام بحث و جدل، و دخترک می گوید : «بابا کوجاست؟ بابا به تو گهر کرده؟»

اینجا مثل سگ باد می آید، بعد از یک هفته آفتابی و پر از پلاژ و شن بازی و خوشی الکی، این هفته مدام به حالمان ر.ید.ه می شود. شنیدم تهران هم ابری و بارانیست، وای باران تهران، عجب صفایی دارد، ای تهران، ای خر، ای گاو، ای شهری که مثل خرچنگ افتادی روی ذهن من و با خاطراتم عش.قب.ازی می کنی، و هرچه بیشتر می مانی عطشان ترم می کنی، پاشو، بکش بیرون، حالم خرابست، دلم تو را می خواهد، اردیبهشت تو را، بارانهای تو را، بوی خاک بر خواسته از زمین تو را، جوبهای تو را، درختان بلند تو را، ولی عصر تو را، (کاش اسم این خیابان را عوض می کردند، مثلا می گذاشتند پر خاطره، خیابان پر خاطره)، کوچه های تو را، پراید های تو را، ایستگاههای تصفیه خون تو را، تاکسی خطی های تو را، گوجه سبز و چغاله بادام تو را، ترافیک های سگی تو را، تره بار تو را، دختران و پسران زیبا روی در بند تو را، بوی حماسه تو را، نعره خوش آزادی تو را، امید در پس جو وحشت حاکم شده بر تو را، تندیسهای دزدیده شده تو را، بزرگراههای تو را، دربند تو را، دربند شدگان تو را، وای تهران ببین با من چه کردی… در هر حالی یاد تو می افتم، مستی (مثل الان)، غم، خوشی، روزهای آفتابی، روزهای ابری، روزهای بارانی، روزهای برفی، هوشیاری…

گردش تفریحی باشد برای وقتی که عاقل شدم، وقتی استعداد نویسندگی ام را پیدا کردم. دلم برایتان تنگ شده. می شود برایم عکسهای از تهران بفرستید؟ پس بفرستید.

وقتی همه خوابیم

خواب می بینم.

…خانه ای به غایت بزرگ، با پرده های دود گرفته سفید توری بلند و پر چین، اتاقهای تو در تو، اسباب اساسیه ای قدیمی و خاک گرفته که زمانی با شکوه و آلامُد بوده اند. و روحی بس سنگین و عجیب که بر تمام زوایای این خانه سایه افکنده است… و من می دوم، اول نمی دانم به دنبال چه، هرچه بیشتر می دوم بیشتر یادم می آید…چند نفر به دنبالم هستند، دختر و همسرم را هم گم کرده ام، عده ای در حیاط خانه به غل و زنجیر بسته شده اند، و گویی من مأموریت یافته ام آنان را نجات دهم. با این حال کشش عجیبی برای ادامه دادن به مسیر و کشف سایر اتاقهای خانه در وجودم است. هرچه پیش می روم بیشتر احساس انس با خانه می کنم، احساس انس آمیخته با ترسی عمیق از ناشناخته های خانه. به مانند دخترک نوجوان باکره ای که برای اولین بار عاشق مردی غریبه می شود و بیم آن دارد که در پس چهره انسانی مرد، یک هیولا نهفته باشد. صدای جیغ و نعره زندانیان گوش را می خراشد، کمک می خواهند، گویی مورد تجاوز قرار گرفته اند، چه کاری از دست من بر می آید؟ فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم، به راهم ادامه می دهم. به یک تالار آینه ای می رسم، خودم را در آینه ها نمی بینم… هیچ تصویری در آینه ها نمی بینم… ترس همه وجودم را فرا می گیرد… پنچره ای می یابم، از پنجره منظره حیاط را می بینم، زندانیان را برده اند، شاید هم جنازه هایشان را… از پنجره روبرو دو دختر بچه می بینم که  لبه پنجره ایساده اند و با شادی و خوشحالی می خواهند خود را از پنجره به پایین پرتاب کنند، فریاد می کشم، هشدار می دهم، صدایشان می کنم، فایده ای ندارد. پایین را نگاه می کنم، ارتفاع وحشتناک است، در حد 12 طبقه، شاید هم بیشتر. سرم را بالا می گیرم، از بچه ها خبری نیست… به داخل بر می گردم، تالار آینه جای خود را به یک تالار قدیمی خاک گرفته و متروک که شاید در گذشته تمام دیوارها و سقفش آینه کاری شده بوده، داده است… جو سنگینی حکم فرماست، از تحملم خارج است، احساس خفگی به من دست می دهد، می خواهم فرار کنم. تواناییم تحلیل می رود، می خواهم جیغ بکشم، نمی توانم، همه توان خود را جمع می کنم، حتی یک میلیمتر هم نمی توانم پیش بروم، صداها نزدیک می شوند، صدای خنده دختر بچه ها هم، یاد دخترم می افتم، یادم می آید گم شده است، می خواهم گریه کنم، نمی توانم، نمی شود، همسرم، همسرم؟ حتما تا الان دستگیر شده است… جیغ می کشم، جیغ می کشم، جیغ می کشم….

- «پاشو،پاشو عزیزم، نترس، من پیشتم، نترس، بیا تو بغلم، نترس»

-»بچه، بچه کجاست؟»

-» خوابه، نگران نباش، همه چی سر جاشه. خواب دیدی؟ چی خواب دیدی؟ هی بهت می گم تا دیروقت نشین پای اینترنت و این بالاترین کوفتی، بهت می گم ذهن خودتو درگیر نکن، بفرما، همین می شه دیگه، اصلا به فکر خودت نیستی، خیلی حساس شدی، الان من فردا باید برم سر کار، ولی با این نمایشی که امشب راه انداختی من عمرا به موقع نمی رسم سر کار، حالا این فدای سرت، ولی همش بهت می گم شبا هله هوله نخور، اینم نتیجه اش. می گم با این دوستات رفت و آمد نکن ذهنت رو درگیر می کنند، برای خودم نمی گم که، به خاطر خودت می گم عزیزم، الان صبح بچه زود بیدار می شه نمی ذاره بخوابی بعد می آیی غرشو به من می زنی، هی می گم…. بفرما… … …حالا خواب چی دیدی؟»

-»من حالم خوبه، بخواب، چقدرخوب شد که اینها رو تو خواب دیدم، شب بخیر عزیزم.»

مطمئنم این خانه را قبلا بارها دیده ام، شاید هم خوابش را، می دانم چیزی در خود نهفته دارد، یک گنج، یا شاید یک پیام… وقتی بیدارم، دلم برایش تنگ می شود…

من هیچ پُخی نشدم

بله، درست خواندید، من هیچ پخی نشدم! قبل از اینکه به سن مدرسه برسم، عاشق آرایشگری بودم. همیشه هنگام بازی «هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش» سر اینکه من باید حتما آرایشگر شوم بساط قهر و منت کشی و «حالا اون بچه اس نمی فهمه» و «تو کوتاه بیا اون عقلش نمی رسه» به راه بود و از اونجا بود که فهمیدم آرایشگری فقط برای من جذابیت ندارد. البته ناگفته نماند که قبل از آرایشگری تصمیم داشتم به شکل مرد در آیم و پلیس شوم ومعتقد بودم لباس پلیس فقط به تن مردان برازنده هست، چرایش را نمی دانستم، تا جایی که به همه گفته بودم که «من می رم عمل می کنم مرد می شم بعد پلیس می شم». اینقدر گفته بودم که مادر شک کرده بود که نکند بین راه تغییر جنسیت دهم! غافل از اینکه منظور من از «عمل» معنای کودکانه آن که همانا تبدیل شدن به موجودی دیگر است بود، نه هیچ جراحی دیگری، که در آن سن اصلا فرق اعضای شریف تعبیه شده در بدن ذکور و اناث را نمی دانستم، و اصلا حتی فکرش را هم نمی کردم که این دو عضو روزی اینچنین به کارم می آیند!

دبستان که بودم، مصمم شدم مهندس شوم. فقط مهندس! هر کس می پرسید «مهندس چی؟ عمران، کشاورزی، مکانیک؟» در جواب می گفتم «هیچکدام، فقط مهندس»!

سن راهنمایی مصادف شد با بلوغ فکری و تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر شوم.

ورود به  دبیرستان من همزمان با دلزدگی شدید من از درس و دلبستگی وحشتناکم به موسیقی بود… آن زمان راه و رسم مبارزه را نمی دانستم، نمی دانستم  که می شود هم دل پدر و مادر را بدست آورد هم ارزشی برای توصیه هاشان قائل نبود، نمی دانستم می شود بدون خشونت طوری مبارزه کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب. مثل یک دختر خوب سرم را انداختم پایین و در رشته ریاضی و فیزیک ثبت نام کردم. جو گیر شدم و مصمم به ادامهتحصیلم در رشته فیزیک شدم، شیفته فیزیک اتمی و کوانتوم شدم، غرق در مباحث الکترو مغناطیس و  ترمودینامیک و مکانیک استاتیک شدم و تصمیم گرفتم فیزیکدان شوم. به این نتیچه رسیدم که به درد کار کردن در محیطهای اداری نمی خورم و دوست دارم تا آخر عمر با محیط آکادمیک سر کنم. نمره فیزیکم هیشه 19، 20 بود و ریاضی و هندسه تحلیلی و حسابان و کوفت و زهرمارم 14،15! سال دو دبیرستان برادرم را می دیدم که تا 6 عصر مدرسه است و به خانه که می رسد شام می خورد و می خوابد. حتی مشاور مدرسه اش به مادرم هشدار داده بود که این امسال حتی مجاز به انتخاب رشته هم نخواهد شد، چون در مدرسه فقط فوتبال بازی می کند… ولی با همه این اوصاف رتبه 74 کنکور را کسب کرد و برق شریف قبول شد! و من از او الگو گرفتم، پیش خودم می گفتم این به این خنگی قبول شد من با این هوش سرشار نشوم؟ و نشدم! رتبه 10204 را کسب کردم و افسرده شدم، حتی انتخاب رشته هم نکردم… و شانس آوردم که مادرم مرا برای کنکور آزاد دور از چشم من ثبت نام کرده بود، چون با اسم این دانشگاه هم کهیر می زدم! وقتی اصرارهایش را می دیدم اینگونه توجیه می کردم که من از برادر که کم تر نیستم، تصمیم گرفته ام فیزیک شریف بخوانم و می خوانم. تصوری که از دانشگاه آزاد داشتم خیلی وحشتناک و غیر واقعی بود، فکر می کردم یک مشت بچه پولدار خنگ دور هم جمع شده اند و پول می دهند و نمره می گیرند! و حالا دست تقدیر مرا میان این بچه پولدارهای خنگ نشانده بود! آنهم چی، در رشته مورد علاقه مادرم و سابقا مورد علاقه خودم! کامپیوتر، آنهم سخت افزار!!! و یاد گرفتم که تصورات خود را جدی نگیرم و زود قضاوت نکنم و برای ماهیت وجودی هر چیزی ارزش بنهم و زیاد بر رسیدن به رویاهایم اصرار نورزم و دانشگاه آزادی ها را بچه پولدار خنگ انگار نکنم و درسهای این دانشگاه را جدی بگیرم چرا که ترم اول از فرط غیبت تربیت بدنی 1 را افتادم! و فهمیدم که من هیچ پخی نیستم چرا که در اینجا هم درجا میزنم و هی ریاضی مهندسی 9 می شوم و برای 1 نمره باید خفت و خواری بکشم و چشم و ابرو بیایم و گریه کنم و توی سر بزنم که آیا استاد سبک مغز و مستکبر دلش به حال من به رحم بیاید و 1 نمره تقدیمم کند… و متوجه شدم که دانشگاه آزاد اصلا مقوله شوخی ای نیست و کاملا جدیست و اساتید هنگام نمره دادن گویی می خواهند تکه ای از جان عزیزشان را بدهند و به دیدن دانشجویی که به دنبالشان می دود و زنجه مویه می کند به ارگا.سم می رسند … واین نیز بگذشت و موفق شدم 8 ترمه لیسانس خود را اخذ بنمایم و راهی بلاد کفر شوم. تصور فوق لیسانس آنهم در سخت افزار را هرگز به ذهن خود راه ندادم، چرا که دوباره غرور و خیالبافی بر من مستولی گشته بود و تصمیم گرفته بودم سنگی به غایت بزرگ بردارم و به عبارتی گنده بگوزم و از اول فیزیک بخوانم. و این مستلزم یاد گیری فرانسه بود، زبانی که تمام عمر را با نفرت از آوایش و گرامرش سپری کرده بودم، ولی یادش گرفتم و وارد دانشگاه شدم آنهم از سال دوم و آنجا بود که به مانند الاغ  در گل ماندم و هاج و واج به اطرافم نگریستم… آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ و از دور صدای سم اسبش را شنیدم و خود را در آغوشش فکندم و وارد وادی عاشقی شدم و بالکل بی خیال درس شدم. همکلاسی ای داشتم به غایت خوشمزه و تاریک اهل کشور کامرون. قبل از تعطیلات کریسمس به من می گفت:

Je sais que tu ne reviens pas de chez ton amour, pour toi, vaut mieux de laisser la physique pour les physiciens et aller chercher ton destin! می دانم که تو از پیش معشوق خود بازنمی گردی، تو بهتر است که فیزیک را به فیزیکدانان بسپاری و به دنبال سرنوشت خود بروی!

من به جان خریدم این نصیحت را و راهی ایران شدم برای تشکیل زندگی. آری می دانم، ازدواج مانعی برای درس خواندن من نبود، که من، خود بزرگترین مانع بودم! همسرم از من قول گرفته بود که برگردم و درسم را از سر گیرم و به من قول داده بود که به من می پیوندد و در همین گیر و دار بود که فهمیدم مسافری در راه دارم و عجله کرده ام و لعنت بر ک.اندومی که بی موقع پاره شود و لعنت به قرصی که به موقع خورده نشود و بهای این بی جنبگی  را یک سال 9 ماه پرداختم و بعد از آن دوباره تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و باز دوباره دخترکم به من مجال تحصیل نداد تا امسال که سر عقل آمدم و فهمیدم که فیزیک فقط یک خاطره برای من باقی می ماند و بهتر است کاری را که از اول باید می کردم را انجام دهم. ولی این رشته مزخرف سخت افزار که نه علوم کامپوتر است و نه الکترونیک و مباحث هر دو رشته را به صورت نیم بند در خود جای دارد در سایر نقاط دنیا چه نامیده می شود؟ سیلابس درسی من باعث خنده و کرکر دیگران است. من مهندس کامپیوتر، پایگاه داده نمی دانم. من مهندس کامپیوتر الکترونیک دیجیتال می دانم در حد خدا! من مهندس کامپیوتر در هوش مصنوعی مانند بوق می مانم. من مهندس سخت افزار از VLSI یک خاطره محو در خاطر دارم در عوض شناخت من از ریز پردازنده ها از خودشان بیشتر است. شبکه می دانم اما مهندسی اینترنت نمی دانم! چون اولی مال هر دو گرایش است و دومی مال نرم افزار… به همین دلیل در یک رشته کاملا بیربط (البته نه خیلی) ثبت نام کرده ام و همچین ملام کلاسهایم را دودر می کنم تا سال دیگر که دخترک به مدرسه رود…

اکنون همکلاسیهای دوره لیسانسم در دانشگاههای خوب دیا ادامه تحصیل داده اند و برای خود کسی شده اند و یایا (دوست تاریکم) سال اول دکترا خود را شروع کرده و من در منجلاب از این شاخ به آن شاخ پریدن خود دست و پا می زنم!

ولی همه اینها بهانه بود، من خود ت@#$%م درس خواندن و مفید بودن ندارم. من هیچ پخی نیستم. من برخلاف سایر دوستان وبلاگ نویس نه یک شغل دهن پر کن دارم، نه دانشجوی خفن پی اچ دی، نه مددکار اجتماعی هستم، نه یک پزشک حاذق دانشجوی سال آخر پزشکی، نه یک نابغه تیز هوشانی، نه یک هنرمند بی همتا هستم، نه بهترین مادر دنیا، نه بهترین همسر دنیا، نه یک کدبانو، نه یک مایه دار، نه یک بیزینس ومن، نه یک نویسنده توانا نه هیچ چیز دیگری… من یک علاف می باشم، یک انگل  که اگر مجبور نبود، معدود موفقیتهای کسب شده را هم به دست نمی آورد. اگر مجبور نبود نه کامپیوتر می خواند نه فرانسه یاد می گرفت نه عاشق می شد نه مادر می شد و نه دانشجوی فوق لیسانس، یک موجود تک سلولی می شد که به یک آلونک خیلی خیلی کوچک، در حد 2متر در 2متر، یک رختخواب راحت، یک لپ تاپ یا دسک تاپ، اصلا هر کوفتی که یک سیستم عامل قابل قبول در حد ویندوز 98 رویش نسب شده باشد و حد اقل یک مودم 56k برای اتصال به اینترنت داشته باشد ( سرعت اینترنت مهم نیست چون کلا از عجله خوشم نمی آید) راضی است و تنها خواسته اش این است که به یک منبع نا متناهی سیگار و گاز فندک و چای متصل باشد…

حالا ببیینم چند درصدتان بعد از خواندن این پست همچنان یار من باقی می مانید!

لطفا سوال نفرمایید

پست قبلی را فرستادم به زباله دان تاریخ، بس که مشمئز کننده بود. لطفا سوال نفرمایید.

ایده های سازنده همیشه در این 3 حالت به ذهن خطور می کنند: در مستراح و بعد از 3x و سومی را الان به خاطر ندارم. لطفا سوال نفرمایید.

امروز در حالت اول یک ایده طلایی به سرم زد، امشب بعد از حالت دوم یک ایده طلایی تر، درست متضاد ایده اول جلوی چشمم آمد که رد خور نداشت، و همین چند لحظه پیش در حالت سوم سیر می کردم (هنوز جزئیات این حات یادم نمی آید، لطفا سوال نفرمایید) که نور امید در دلم روشن شد و وحی بر من نازل شد و منقلب شدم و فهمیدم دو ایده قبلی در برابر این آخری جوکی بیش نیستند. و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم نه با easy jet،  نه با قطار، نه با اتول نه با موتور نه با شتر و نه با هیچ کوفتی امستردام نرویم و در همین شهر متروک و همین خانه بمانیم و فیلم ببینیم و سریال در پیت دانلود کنیم و نان بپزیم و کیک درست کنیم و برای بچه «یوت» کنیم و جیغ بکشیم و بازی کنیم و کتاب بخوانیم و تاب تاب سور سور کنیم و بخوریم و بخوابیم و حوصله مان سر برود و خوشی بزند درست زیر دلمان و افسرده شویم و زانوی غم به بغل بگیریم و اعصابمان خرد شود و به هم پیله کنیم و خون هم را در شیشه کنیم  و عبرت بگیریم و قدر لحظاتمان را بدانیم و با هم مهربان باشیم و همدیگر را ماچ کنیم و … کنیم و پدر و مادر نمونه ای برای فرزندمان باشیم و هرچه دستور می دهد گوش کنیم و بدین ترتیب تعطیلات عید پاک خود را در عیش و نوش و لهو و لعب کامل  بدون اینکه از جایمان تکان بخوریم بگذرانیم. این بود انشای من.

Gloomy sunday

یکشنبه ای بسیار معمولی را گذراندیم، هم من، هم طرف، هم بچه. طبق معمول هر روز دخترک بر بالین من حاضر شد، انگشتش را درچشمان مادرش فرو کرد و اوامر روزانه را ابلاغ کرد و رفت، «پاشو چِش نبند»، «چش نبند سَرده ببین» (یعنی از پنجره بیرون- جایی که در آن هوا سرد می باشد- را نگاه کن، به عبارتی یعنی من بیدار شدم و تو حق نداری وقتی بیدارم خواب باشی)، » یوت کن، پوکویو Pocoyo بذار» (یعنی از یو تیوب برایم پوکویو بگذار)، «می خوام lazy town ببینم برقصم، یوت کن»، «من خیلی گوروسنه امه، پاشو ماست کثیف بیار بخورم کارتون ببینم» (ماست کثیف ماست با نعناست، ماست تمیز ماست بی نعناست). نیازی نبود به ساعت نگاه کنم، ساعت خواب بچه را می دانستم، 8 بود، ولی امروز 8 نبود، 9 بود! و من همچنان در خواب غفلت، به سان انگلی در اجتماع، به سان یک سربار و نخاله که برایش اهمیتی ندارد آنچه پیرامون او می گذرد، ساده لوحانه بر این باور بودم که دخترک یک ساعت دیرتر بیدار شده، و الهی ننه اش به قربان چشمان گربه ایش برود که ملاحظه  اش را کرده و گذاشته یک ساعت بیشتر بخوابد و چه خوب که کسر خواب چند روزه را با همین یک ساعت تا حدی جبران کرده ام و حالا اینقدر انرژی دارم که بروم اتاق گریم  که کرم پودر روشن به صورت و سرخاب به گونه ام بمالند و موهایم را مدل آن خانم در کارتون «حنا دختری در مزرعه» که یک پسرک داشت بی آزار، بالای سرم به صورت گوجه ای جمع کنند و یک پیراهن تترونی چهارخانه قرمز و سفید آستین کوتاه دکمه دار تا یک وجب زیر زانو و رویش یک پیشبند جیب دار سفید با نقش یک آلبالوی دوقولوی بزرگ روی سینه به تنم بپوشانند و مرا در هیبت یک زن خانه دار و کدبانویی تمام عیار راهی آشپزخانه کنند. و من شروع کردم، ته چین مرغ برای ناهار، کیک دو رنگ برای عصرانه و سالاد ماکارونی برای شام، خانه دسته گل، کتری در حال قُل قُل، بچه مثل یک عروسک تپل، پدر بچه توی تخت خواب مثل یک آدم تُنبُل (ضرورت شعری)! این حالت دو ساعت ادامه داشت، دو ساعتی بس شیرین در نقش زنی خانه دار و صد البته با سلیقه. نقشی که ذاتا و ماهیتا چندان با من جور در نمی آید، ولی  در این دوساعت فهمیدم که خانه داری، از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، به شرط آنکه روز خود را خوب شروع کنی، روحیه در کیفیت این شغل تاثیر مستقیم دارد، والبته اندام مناسب که من از آن بی بهره ام، با بیماری «گشودگی مقعدی» جور در نمی آید و اگر از این بیماری رنج می برید به هیچ عنوان سراغ این شغل و شغلهایی از این دست نروید، همچنین انسانهای پر چانه خانه دارهای خوبی نیستند، آهان این را هم بگویم که خانه داری از آن شغلهاییست که سن بازنشستگی در آن پایین است، حدودا 50، قدیم  تا پایان عمر زنان به این شغل شریف در ازای پرداخت نفقه به شیوه «شل کن سفت کن» اشتغال داشتند ولی الان دیگر » کان گشاد» و «آب هندوانه» و زندگی ماشینی تاثیر به سزایی در پایین آمدن سن بازنشستگی و همچنین چند و چون این کار دارد. همچنین از حالت تک جنسیتی در آمده و مختلط شده است(برادران توجه داشته باشید که شما نیز می توانید به عنوان یک گزینه برای انتخاب شغل خانه داری را مد نظر داشته باشید) و بیشتر کارها مکانیزه شده است. خلاصه اینکه خانه داری شغل انبیاست، کاش خود انبیا هم این را می دانستند، و بدین سان روزگار بهتری داشتیم!

دوساعت که گذشت، یعنی بر طبق ساعت دیواری اتاق خواب ساعت 10:30، نگاهی به ساعت تاقچه ای بالای تلویزیون انداختم و با تعجب متوجه شدم که دقیقا از یک ساعت پیش این ساعت به خواب رفته است. و من همچنان به سان یک یابو، متوجه نشدم. چند بار دیگر با چند ساعت به خواب رفته دیگر مواجه شدم ولی بازهم نگرفتم.  نیم ساعت بعد دوستی زنگ زد و تعریف کرد که امروز 7 بیدار شده فهمیده که این اجنبی های دست نشانده امپریالیسم دوباره در کار خدا دخالت کرده اند و ساعتها را به جلو کشیده اند… جمله او تمام نشده بود که ضربان قلبم رفت بالا و فشارم آمد پایین و چشمانم سیاهی رفت… متنفرم از آدمهایی که وقتی ازشان می پرسی امروز چندم است می گویند نمی دانم، منزجرم از کسانی که ساعت نمی دانند، متعفنند کسانی که نمی دانند یا برایشان  مهم نیست بدانند که چه روزی ساعتها تغییر می کنند… و من، خود سر دسته آنانم!  من که همه deadline ها را فراموش می کنم، من که همیشه دیر می رسم، من که حساب سال و ماه و روز و ساعت از دستم در رفته است…

چرا فکر کردم یک ساعت بیشتر خوابیدم؟ حالا که خوب فکر می کنم می بینم که از اولش هم احساس خستگی و رخوت همیشگی را به هنگام بیدار شدن داشتم. انگیزه ام را از دست داده بودم، خوابم می آمد. یکشنبه بود، منفور ترین روز هفته…

Sunday is  gloomy
With shadows I spend it all
My heart and I
Have decided to end it all
Soon there’ll be candles
And prayers that are said I know
But let them not weep
Let them know that I’m glad to go
Death is no dream
For in death I’m caressing you
With the last breath of my soul
I’ll be blessing you

آری، من یک انسان نازک نارنجی هستم، من یک نا مرفه بی درد هستم، زود خودم را می بازم، حتی در مقابل ندانستن تاریخ تغییر ساعت. به شدت حساس نسبت به یکشنبه، روزی که تکلیفش با خودش معلوم نیست، روزی که افسردگی می آورد در حد فکر کردن به تمام کردن زندگی… سر بچه یک داد جانانه زدم، گریم خیالی ام را پاک کردم و خیلی زود نقش عوض کردم و تبدیل به همان انسان کرخت و بی حال و غمگین همیشگی شدم و روانه تختخوابی شدم که در آن کسی، یک مرد، به صورت اُریب در قطر تخت خوابیده بود، مردی که به دلخواه خود از میان انبوه ساعتهایی که جای جای این خانه به چشم می خورند، چند تایی را برای نمونه یک ساعت به جلو کشانده بود و خوابیده بود… با لنگ و لگد هولش دادم آنور و خوابیدم، دخترک هم که نگهبان تخت خواب ماست سر رسید و خود را به زور میان پدر و مادر چپاند که خدایی نکرده کاری صورت نگیرد. خوابیدیم و خوابیدیم و حتی برای خوردن آنهمه غذای لذیذ دستپخت من در نقش کدبانو حال نداشتیم بلند شویم، و روزی که می توانست برخلاف یکشنبه های دیگر، یک روز مفرح و پر جنب و جوش به سبک ایرانی باشد، دوباره تبدیل شد به یک یکشنبه معمولی … طرف می گوید پیر شده ای، مادر می گوید افسرده شده ای، پدر می گوید تنبل شده ای، برادر هم طبق روال سالهای پیش می گوید چاق شده ای… بچه هم می گوید: » خیلی پَتوسکه (پدر سوخته) شدی ها»!

این نوشته سراسر هجو است، این وبلاگ سراسر بی خود است، این اینترنت سراسر ابتذال است، این خانه سراسر زشت است، این زندگی سراسر بی خاصیت است، این …سراسر…بی…، این… سراسر….

خوش به حال روزگار…

نرم نرمک می رسد اینک بهار…

و من همچنان مات و مبهوت و در حیرت! سال 88 تمام شد؟! چه خوب! چه خوب که زود تمام شد… اما برای من ملموس نیست، نمی دانم، شاید به خاطر حال و هوای غربت و این غربیهای غربزده و مورد تجاوز فرهنگی قرار گرفته است که پا روی تمام سنت ها و اداب و رسوم ما گذاشته اند و حیا را خورده اند و آن یکی را (دقیقا یادم نیست کدام یکی را) قی کرده اند و نمی فهمند که 365 روز گذشته و زمین 365 دور به دور خود و یک دور به دور خورشید گردیده و ما را کلا دور زده و برگشته سر جای اول. دِ نمی فهمند دیگر، نمی فهمند چون جزو قوانینشان نیست، چون در سیستمشان تعریف نشده، چون فکر می کنند که مبدا تاریخ 4 سال بعد از میلاد مسیح است، که آنهم ماه و روزش حتی مبنای تاریخی ندارد، چون خیلی گاگولند، خیلی! شاید هم چون عید به خانه ما نیامده، یعنی من تمام تلاش خود را به کار بسته ام اما این خانه را سرِ سامان گرفتن نیست، چون همه خنزر پنزرها و کاسه بشقابها و رخت و لباسهایمان شورش کرده اند و آرام و قرار ندارند و وقتی مرتبشان می کنم و سر جاهایشان قرار می گیرند، صدای اعتراض و تحرکشان را از گنجه ها و قفسه ها به خوبی می شنوم و تا غفلت می کنم انقلاب می کنند و به گوشه و کنار خانه سرازیر می شوند… و من می دانم رهبرشان کیست، رهبرشان آن طفل دو ساله ایست که لگو ها را وسط هال خالی می کند و می گوید : » می خوام خونه بساختم «! همان طفل دو ساله ای که به محض بیدار شدن جیغ کشان می گوید :» مردسه ام دیر شد!» و کوله پشتی را بر دوش می اندازد و همه لباسهای خود را از کمد در می آورد و با اضطرابی ساختگی لباسهایش را انتخاب و به تن می کند (پاها داخل آستین بولیز، سَرِ مامان-روسری مامان- دور گردن، بادی به عنوان کلاه و کفشها به صورت لنگه به لنگه) و از انتخاب خود پشیمان و لباس تعویض می شود و این چرخه ادامه می یابد تا جایی که به سراغ لباسهای چرک برود و لک روی لباسهایش را ببیند و به مامانش دستور دهد که «بشور لبا سُش» و مامان گوش فرا دهد و بچه فریاد سر دهد که » بـِشتاران (در قاموس بچه همان لباس ولی از نوع دامن دار و چین بالا چین معنی می دهد) خیسه» و بی خیال تعویض مد شود و به سراغ کابینت های آشپز خانه برود و لگن و تُرُشبالا (آبکشِ کرمانی ها) و کفگیر را در بیاورد و ته مانده صبحانه خود شامل «شیر شیکولاتی» و «سِلِناک» یا چایی با نون «پَرین» یا «تخم خورت» را درون آنها بریزد و «ایجوری ایجوری هَم هَم» کند (هم بزند) و به زعم خود آش «دوروس» کند و بعد جارو بر دارد و تمیز کند. و این هنوز اول ماجراست…

بهترین عید ما در سالهای اخیرعید 87 بود. آنزمان که دخترکم 9 ماه داشت و همه خانواده در کنار هم و در تهران بودیم و مثل آدم کارگر گرفتیم و خانه تکانی کردیم و فرشها را به قالیشویی سپردیم و پرده ها را به خشک شویی. و مثل آدم خرید عید کردیم و ماهی قرمز توی کیسه و تنگ ماهی و سبزه توی کوزه از خیابان بنی هاشم و سمنو از عمه لیلا خریدیم به همراه سنبل و سنجد و هفت سین چیدیم به دور آینه و شمعدان عروسیمان و سر سال تحویل لباس نو به تن کردیم وبه دور سفره گرد آمدیم و چشمهایمان را بستیم تا توپ تحویل سال بـِدَر شود. و این فقط در ایران امکان پذیر است… که از آن سال به بعد دیگر چنین نوروزی به خود ندیدیم، چون غربت نشین بودیم و در حال اسباب کشی و درست سر سال تحویل امتحان داشتیم و هر کدام یه ور درگیر بودیم. و امسال نیز چنین خواهد بود.

اما اهمیتی ندارد، مهم این است که سال 88 تمام شود، سالی که با اوج گرفتن شروع شد ولی این در اوج بودن دیری نپایید و با مُخ سقوط کردیم و هاج و واج سقوطمان را نظاره کردیم… سالی که اگر نگویم هر روزش ولی هر چند روز یک بار گریستیم و گریستیم و فحش دادیم و گلوی خود را اینجا و آنجا پاره کردیم و استراتژی چیدیم و دلسرد شدیم و یاد گرفتیم که به آنها اعتماد نکنیم و خارج نشینان برای داخل نشینان نسخه نپیچیم و تند روی نکنیم و راد.یکالیزه نشویم و مسا.لمت.آمیز باشیم و حق و حقوقمان را به صورتی کاملا متمد.نانه از و.حو.ش بگیریم! و خارجکی ها هم انگشت حیرت بر دهان گرفتند و با ما اعلام همبستگی کردند و در محکومیت کار های بَد بَدِ و.حو.ش، مچ بندشان را با ما همرنگ کردند و این پیروزی بزرگی بود! البته خوبیهایی هم داشت، اینکه پرده ها کنار رفت و چهره واقعی آدمها نمایان شد و آنانکه خواب بودند، بیدار شدند، آنانکه بیدار بودند سربلند و آنانکه خود را به خواب زده بودند رسوا شدند… اصلا بیخیال، قرار بود قینوس بگوییم، نه سخنان گُنده گُنده!

و من از همین تریبون اعلام می کنم، که دوستتان دارم. شما که به درد دل من گوش می سپارید و نظر می دهید و مرا تنها نمی گذارید، شما که راهکار می دهید، شما دوستان نادیده ام که نزدیک تر از دوستان دیده شده ام هستید، که حرفهایی از من شنیده اید که آنها هرگز نخواهند شنید، که می دانید که هجو می گویم ولی بازهم همراهیم می کنید! دوستانی چون زادسرو، که اولین دوست وبلاگی منست و من مفتخر به این دوستی، آیه که ماهها خواننده خاموش وبلاگش بودم و می خواندمش و انرژی می گرفتم و انگیزه برای نوشتن و با اولین دعوت من، بدون منت و غرور، دوست و «خواهر جون» من شد، گلمریم، مامان مهربان و نوستالژیک که با هر نوشته اش و اصلا شخصیت و گفتارش مرا به کوچه ها و خیابانهای منحصر به فرد تهران و خاطراتی که در تهران داشتم می برد، فینگیل بانوی خلاق و پر انرژی، «قهوه و سیگار» که همچنان درگیر اسمش و مرامش هستم! شکیب شاعر و جدی، آتوسا، مهتر و سرور خاندان، صبا دوست نادیده و نزدیکم، مریم بوکسور که هولوپی افتاد درون قلب مامان! و همه و همه که جزئی جدا نشدنی از خاطراتم شده اید و هر جا که می روم همراه من هستید. برای همه تان آرزوی شادی و پیروزی و بهروزی می کنم و امیدوارم مرا با خاطره خوش به خاطر بسپارید….

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک…
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار

… خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

اَه اَه اَه

آهای بنده خدایی که الان مثلا مریضی، فکر کردی من نمی دونم 50% این آه و نا له ها الکی و برای جلب ترحم دیگرانه؟ فکر کردی نمی دونم حالت از قبل هم بهتره و اگه اراده کنی می تونی مثل فرفره دور خودت بچرخی و یک مهمونی پنجاه نفره رو بگردونی؟! فکر کردی نمی دونم وقتی حواسمون به جای دیگه غیر از تو جلب می شه فوری آه اوه آخ اوخت می ره هوا که یک کم خدایی نکرده تورو ندیده نگیریم و در همه لحظات این رو در نظر داشته باشیم که باید شش دانگ حواسمون به تو باشه نه کس دیگه، حالا اگه من در هنگام رنده کردن پیاز شَست خودم رو هم باهاش رنده کردم هیچ اهمیتی نداره، مهم اینه که بدونیم که «تو» مهمی، تو باید مرکز توجه باشی..

هدفت چیه؟ که من رو بکشونی اینجا ازم سواری بگیری و وقتی خوابم تا صبح 200 مرتبه بیای بالا سرم و من رو بیدار کنی و بگی » وقتی خوابی پشتت رو به بچه نکن» ؟؟؟؟ صبح هم که بیدار شدم هزار تا خرده فرمایش داشته باشی و تا دو دقیقه دیر کردم خودت دست بکار بشی و با هنّ و هون و آخ و اوخ یه جوری کار کنی که دل هر آدم سنگدلی برات به درد بیاد و اگه کسی ازت پرسید چرا با این وضع و حالت داری کار می کنی یه نگاه موزیانهء مظلوم نمایانه بهم بندازی و با لطافت و مظلومیت هرچه تمام تر بگی :» خوب من نکنم کی بکنه» !!! من نکنم کی بکنه؟ خیلی بی انصافی، خیلی…دو شبانه روزه که خونه و زندگی و شوهر و درس و کار و کنج آروم و دوست داشتنی خونه ام رو ول کردم اومدم پیشت کمک دستت که تو دست به سیاه و سفید نزنی، چون دوستت دارم، چون شوهرتو دوست دارم، چون وظیفه خودم می دونم که وقتی حال خوشی نداری بهت کمک کنم، که هرچی از دستم بر می آد برات انجام بدم. چون مهربونم، چون زیادی مهربونم، چون هیچ کس مثل من فکر نمی کنه، هیچ کس برای هیچ کس بدون هیچ چشمداشتی اینقدر مایه نمی ذاره در حالی که مطمئنه که تهش یه بدهکاری و یه چیزی ار توش در می آد…

باشه. تو مریض. اصلا تو مریض ترین آدم دنیا. اگه اینجوری حال می کنی من هم حرفی ندارم. همه جا به صورت کتبی گواهی می دم که تو خیلی مریضی. ولی خودت که می دونی نصفش فیلمه، شوهرت هم می دونه، همه می دونن، همه از مدل تلفن صحبت کردنت که اولش با صدای نزار الو می گی و با فلاکت هرچه تمام تر شرح حالت رو به همه می دی ولی یواش یواش صدات بهتر می شه و آخرش با شنگولی خداحافظی می کنی و گوشی رو می گذاری، می فهمن. نکن عزیزم، نکن. چه کمبودی داری؟ غیر از اینه که این دردی که الان می گی بهش مبتلا شدی خودت برا خودت به ارمغان اوردی؟ که بگی خیلی کار می کنی و خیلی فداکاری و خیلی زن زندگی هستی؟ باشه، من تک تک آدمهایی که میشنا سنت رو مجبور می کنم که قبول کنند که تو مظلوم ترین و فداکار ترین و کدبانوترین و پرکارترین و تنهاترین زن دنیا هستی. فقط جان هرکی دوست داری، بگذار بچه ام رو اون جور که خودم صلاح می دونم تربیت کنم. گند نزن به همه تلاشها و زحمت هام. وقتی ماهها زحمت کشیدم و جیغ بنفش شنیدم و لنگ و لگد خوردم از این بچه که بهش یاد بدم به جز» شیر شیر پوست» هم غذاهای خوشمزه دیگه ای وجود داره که اگه نخوره به قول خودش «کوچولو می بونه» ، خاطرات زمانی که فقط شیر شیر پوست می خورد رو بهش یاد آوری نکن، که بچه تا صبح خوابش نبره و گریه کنه که «چرا شیر شیر صورتی روش عکس پسر داره  نمی خری؟ دیگه دوسش ندارم».

انگار من از جنس آهنم. انگار همه زنهای دنیا مریض می شن و من نمی شم. همه برای شوهر ها و اطرافیانشون ناز دارند و عزیز می کنند خودشون رو، ولی من نه. بلد نیستم آقا جان، بلد نیستم! سرما می خورم ولی هرّ و کِرّم هواست به خاطر حفظ روحیه اطرافیانم. بدترین نوع زایمان رو تجربه می کنم و مرگ رو جلو چشمام می بینم ولی دو ساعت بعدش نیشم تا بنا گوش بازه و مشغول به لودگی و مسخره بازی، چون از انرژی منفی ای که آه و اوه ناشی از بیماری در هوا پخش می کنه متنفرم… همین هم باعث شده همه فکر کنن من نه مریض می شم نه خسته، نه معترض… کاش بلد بودم یه ذره، فقط یه ذره ناز کنم… بلد نیستم… اگه بلد بودم تو همین دنیای وبلاگی کمی ناز کردن و کلاس گذاشتن رو اجرا می کردم…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.