مخاطب خاص که نداره، اتفاقا مخاطب عام داره.

ای اهالی مجازستان و وبلاگستان و گودرستان، آیا می‌دانستید هرچه بیشتر خود را نمایش می‌دهید، هر چه شناخته‌تر و عریان‌تر می‌شوید، رقت انگیزتر می‌شوید؟ دقت کنید.

نیایید بگید آدمها توی فیسبوک خوشبخت‌تر به‌نظر می‌رسند که بالا میارم- ادامه در متن..

– (ادامه تیتر) لااقل اونقدر حالشون خوب هست که بتونن ولو در پوسته ظاهری اینو نشون بدن. ینی ببینید، در حقیقت شوآف و تظارهر به خوشبختی منوط به اینه که یه ظاهری حداقل داشته باشی که بتونی نشون بدی یا به قول روشنفکرای مجازی شوآف کنی یا نه؟ بد می‌گم بگو بد می‌گی. پایان تیتر.

نیمه‌شب کرمی بر جانم افتاد و رفتم همه آنهایی که بیشتر از تحملم خوشبخت بوده‌اند و محبوب و سرافراز، همه آنهایی که قایمشان کرده بودم که مبادا ترک بردارد چینی نازک حسرت و تنهایی من، دوباره جستم و یک دل سیر حسرت و حسادت خوردم و چون اسیدی بودند معده‌ء ناچیزم به سوزش و دل حسودم به خونریزی افتادند و بی اختیار راهی یخچال شدم تا از برای مرهم کالباس با گوجه بگذارم لای نون و لوله کنم بخورم شاید فرجی شد. فرجی نشد که هیچ، همه آنچه با حرص بلعیده بودم روی خود بالا آوردم.

در روانشناسی به این عمل مازوخیسم می‌گویند، ولی جان من کیست که ته دلش از آزار دادن خودش لذت نبرد؟

خوشبختها خوشبخت‌تر شده بودند، معروفها معروفتر، محبوبها محبوبتر، موفق‌ها موفق‌تر، بعضا کسانی همه اینها باهم، و من پیرتر و فراموش‌شده‌تر و سرخورده‌تر و حسرت‌به‌دل‌تر و فسیل‌تر.

فردا طرف پایان‌نامه دکترایش را دفاع می‌کند. کمتر از یک ماه و نیم دیگر قرارداد کارم تمام می‌شود. تابستان به نیمه می‌رسد و می‌شود دقیقا دوازده‌سال چندماه و چندهفته کمتر که مهاجرت کرده‌ام.

روانکاو می‌گوید تو یک کمالگرای افراطی هستی و از افسردگی عمیقی رنج می‌بری و در مرحله اول باید با دارو درمان شوی. مرا می‌گوید. چه کیوت.

تربیت صحیح و سشوار تاشوی سفری

در هشت سالگی ثلث دوم شاگرد اول شدم و مادرم بر آن شد جایزه‌ای به‌رسم تشویق تقدیمم کند. ازم پرسید چه دوست دارم و من اسب تک شاخ باربی خواستم و بالطبع فردایش اسب زیبای طلایی-صدفی‌ام در دستانم بود و حتی در توالت همراهم بود و جانم برایش در می‌رفت. دو روز بعد از رسیدن به اسب خوشگل طلایی‌اش دوست مادرم خانه‌مان آمد و من با خوشحالی دویدم طرفش که شادی‌ام را با او تقسیم کنم. یک اخمی کرد و گفت مگر تو بچه‌ای که با اسب پونی باربی بازی کنی‌؟ برو سشواری اتویی چیزی بخر برایت بماند و نشان دهد که بزرگ شدی.  فردایش که از مدرسه برگشتم جعبه‌ای کادو پیچ روی میز تحریرم بود ولی اسبم سرجایش نبود.. آن سشوار سفید رمینگتون تاشوی سفری هنوز هم بعد از بیست و پنج سال سشوار مانده ‌است و مثل بنز کار می‌کند. حسرت نواز‌ش تن صدفی آن اسب باربی اما هنوز بر دلم است.

امروز بعد از بیست و پنج سال از آن روزی که اسبم با آن سشوار مسخره عوض شد،  مادرم برای دخترک هفت ساله‌ام جعبه‌ای کادوپیچ به مناسبت تولدش روی میزش گذاشت.  دختر از مدرسه که برگشت فریادی از سر شوق زد و پرید کاغذ کادو را پاره کرد و با سشواری قرمز،  تاشو و سفری مواجه شد و برق نگاهش ناپدید شد.

دیدن حالت چهره تعجب زده دختر درد داشت. دردش اینجا بود که متوجه شدم آن دختربچه بیست و پنج سال پیش همین حال را داشت،  شاید بدتر،  و چرا مادرش،  مادرم این تغییر چهره و توی ذوق خوردگی‌اش را ندید؟ دختر هفت ساله‌ی امروزم فورا از مادربزرگش تشکر کرد ولی صراحتا گفت که به سشوار نیاز ندارد،  اما دختر هشت ساله‌ی بیست‌وپنج سال پیش سکوت کرد،  حرف نزد،  و فکر کرد حتما حق با مادر و آن دوست‌ش است و خودش نمی‌داند، سعی کرد بزرگ شود و بزرگانه باشد،  چون فکر کرد لابد کودکی کردن نکوهیده‌ است و باید مانند بزرگ‌ها رفتارکرد. سعی کرد سشوارش را دوست داشته باشد اما نشد.

سوالم این است، چطور یک نفر می‌تواند در طی بیست و پنج سال همان بماند؟

کسشر بلاگر این دِ میکینگ

به شما دوست عزیزمان از ایتالیا که عبارت «کسشرترین بلاگر فارسی» را گوگل کرده و به اینجا رسیده‌اید تبریک می‌گویم. جای درستی آمده‌اید.

واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند یا از همون نسلن یا دانش‌آموخته اونان.

این حجم از بلاهت و جنسیت زدگی و نفهمی که در ولایتمان می بینیم درد دارد ولی تعجب؟ من می‌گویم ندارد.

انگار یادمان رفته وقتی دختر بچه بودیم مادرانمان تنمان دامن نمی‌کردند که مبادا دسترسی به زیر دامن دختر بچه‌شان آسانتر باشد. یادمان رفته همین مادران مارا از رفتن بالای پشت بام و بازی در کوچه و خیابان منع میکردند چون در خوشبینانه‌ترین حالت از حرف مفت در و همسایه می‌ترسیدند، بدبینانه‌اش این بود که فکر میکردند اگر پشت بام برویم حامله می‌شویم. انگار دختر موجودی‌است که از طریق گرده افشانی بارور می‌شود، و به صرف اینکه پایش را بیرون از خانه بگذارد شکمش بالا می آید. چه داستانها برایمان تعریف می‌کردند که دختر فلانی رفته تو خیابون پسره گولش زده و حاملش کرده و گذاشته رفته. یادمان رفته که اگر زیادی از سر و کول پسرعمه و پسرعمو و حتی دایی و عمو بالا میرفتیم چشم غره نثارمان میشد. یادمان رفته که پدران و مادرانمان از نسلی هستند که هنوز هم فکر می‌کنند هرجا دخترو پسرها با هم یک جا جمع شوند قطعا روی هم خواهند افتاد، اگر باهم برقصند که دیگر واویلا. نگاه به خودِ روشنفکرتان نکنید، شاید پدرمادرهای شما خیلی آوانگارد و امروزی بوده‌اند. ولی متاسفم که این خبر بد را بهتان میدهم: شما انگشت شمارید. چندین والدین لامذهب بشناسم که دخترانشان را تا حد امکان محدود کرده‌اند خوب است؟ پدران و مادران ما از همان نسلی هستند که در سینمای زمان شاه پستان لخت دیدند و دنباله روی پیر پرابروی جماران شدند. همانها هستند که حجاب که اجباری شد دم بر نیاوردند چون بنی‌صدر نامی آمد تلویزیون و گفت می‌گویند موی زنان اشعه‌ای از خود ساتع می کند که میتواند تحریک برانگیز باشد. همانها هستند که خوشحال بودند از اینکه دختران پسرانشان به مدارس جداگانه می‌روند و خدارا شکر خارج نیستند که از ابتدایی در مدارسشان آموزش جنسی دارند و تفاوت دختر و پسر را همان ابتدا به بچه ها یاد می‌دهند. همانها بودند که حتی اگر اعتقاد مذهبی نداشتند دخترانشان را پوشانیدند تا از چشم بد در امان بمانند. که اگر دختری لباس باز می‌پوشید انگ خراب بودن می‌خورد و مدام این سوال پرسیده می‌شد که خانواده دختره غیرت ندارن؟ فرقی هم نداشت، این سوال از دهان هر فردی با هر گرایش اعتقادی شنیده می‌شد.

و ما. ما از نسل بعد از آنهاییم، نسلی که اگر نه همه‌مان، اما خیلی‌هامان از آن بلاهت ناخواسته پدر و مادرمان تا حدی جان سالم بدربرده ایم. یاد گرفته‌ایم که بدن زن متعلق به خودش است و آزاد است در نوع پوشش و دیگران باید یاد بگیرند که حیوان نیستند که وقتی تحریک شدند روی او بپرند. یاد گرفتیم که شادی حق ماست و باید شاد باشیم و یاد گرفته ایم در اوج محدودیت چگونه روزنه شادیمان را پیدا کنیم. یاد گرفته‌ایم که بیشتر فکر کنیم و انسانها را به دید انسانی نگاه کنیم. و نیز یادگرفته‌ایم که این را یاد فرزندانمان هم بدهیم. حال به لطف گردش آزاد اطلاعات باشد یا هرچیز دیگر.

متاسفانه اینهایی که برما حکومت می‌کنند آدم‌فضایی نیستند. حال اگر دوست دارید متعجب شوید به خودتان مربوط است. 

 

افسردگی یعنی دیدن و شنیدن بیش از آنچه مقدر است

ببینم، آیا در زمانهای قدیم که شاه تیراندازی می‌کرد فرح طناب‌بازی می‌کرد شاه می‌گفت بسه دیگه فرح می‌گفت ده‌تا دیگه، هم زندگی در جوامع انسانی اینقدر سخت و قوانین اینقدر دست‌وپا گیر بود؟

به‌نظرم دست‌کم پنجاه سال دیر بدنیا آمدم. من متعلق به این دورانی که بی‌دست گوزیدن جریمه دارد و سیفون کشیدن در ساعت پنج صبح پلیس دم در خانه‌ات می‌کشد و کله صبح که می‌روی فرودگاه باید همه محتویات بار دستی‌ات را که شامل یه جفت جوراب بوگندو و چند دست شورت کثیف و کمی لباس بنجل و مقداری لوازم آرایش است را جلوی دیدگان جهان بریزی وسط، به اسم سکیوریتی چک، و بعد که خسته و کوفته بازرسی را رد می‌کنی دلت چای با سیگار می‌خواهد ولی جایی نیست که تو سیگارت را کوفت کنی، نیستم. من متعلق به این دورانی نیستم که باید جواب تلفن داد و تلفنی به نوه‌عمه‌ی خاله‌زاده ات تبریک و تسلیت گفت نیستم. متعلق به دنیای قوانین از سر باد نفخ نیستم. ولم کنید بگذارید یک گوشه‌ای به درد بی‌درمان خودم بمیرم. بگذارید سرطان بگیرم اصلن. همه شماها ترک سیگار می‌کنید؟ بکنید، آفرین، باریکلا، چقدر خوب و پر اراده و مامانی هستید، بوس بهتون، انشاءالله که عمر طولانی و با عزت و برکت و عاری از دود و بیماری کنید و تا صدسال زنده باشید. من می‌مانم و سیگارم. من می‌مانم و دنیای درونم که از لوث وجود آدمهای پر دسیپلین و قوانین تخمی و آسه برو آسه بیا که یه وخ اووخ نشی خالی‌ست. دنیای درونم که در جایی حوالی خیابان تخت‌طاووس دهه سی چهل شمسی شکل گرفته، با یک پیکان دولوکس و خانه‌ای حیاط‌دار با نمای آجری.

مردی نزد طبیب رفت. گفت ای طبیب، می‌خواهم دویست سال عمر کنم. طبیب حاذق پرسید آیا غذاهای چرب خوشمزه می‌خوری؟ خیر. آیا گز اصفهان و سوهان قم و کلمپه و کماج کرمان و باقلوا و قطاب یزد و کلوچه‌مسقطی شیراز و نان برنجی کرمانشاه و قرابیه تبریز می‌خوری؟ خیر. آیا چای قند پهلو و قهوه فرانسه کف‌دار می‌نوشی؟ خیر. شراب شیراز و می ناب چطور؟ خیر. دود و دم؟ خیر. طبیبِ شیرین سخنِ ظریف بی‌درنگ گفت پس برای چه می‌خواهی دویست سال عمر کنی؟ چه غلطی می‌خواهی در این دویست سالِ کذایی بکنی؟

باقی بقایتان.

سوال: آخرین شب سال نود و دو را چگونه گذراندید؟ جواب: به لباس‌شویی و کسشر

ساقه‌ی لیسینتوس‌ها را که چیدم و در گلدان بلوری قرارشان دادم، و درست بعد از اینکه گلدان سنبل‌ها را که عوض کردم دلم یکهو گرفت.

دیروز صبح علی‌الطلوع رفتم تنها مغازه ایرانی شهر و سمنو و سنجد و نان‌نخودچی و نبات خریدم. بعد رفتم سوپرمارکت سبزی خریدم به قیمت خون اجدادم برای سبزی‌پلوی شب عید. بعد یکهو ور کافه‌نشینم لب به اعتراض گشود که از سنت بکش بیرون و به دنیای متفکران وارد شو، بلافاصله وارد اولین کافه شدم و در تراس جلوس کردم و فورا درخواست قهوه و روزنامه کردم و بلافاصله سیگاری آتش زدم که ژستم کامل شود، و سریع از صحنه عکس گرفتم و در اینستاگرام هوا کردم تا همه جهانیان بدانند. بعد از آنجا گلهای بنفشه زرد و قرمز و سفید خریدم و در بالکن کاشتم و شب بچه را بردم از روی آتش بپرد تا روح نیاکانش شاد شود. فقط سنبل مانده بود که امروز عصر بعد از کار خریداری شد. فردا باید شیرینی‌هایم را بپزم، گشنیز و جعفری و شوید و ساقه‌ی سیر را ساتوری کنم، بساط هفت‌سین را برپا کنم، بعد آشپزخانه را بتکانم و به اتفاق شوهر و دختر و دو دوست عذب آویزان بنشینم پای هفت‌سین و رادیو فردا. هیچ سالی در زندگی‌ام اینقدر مومنانه آداب نوروز را بجانیاورده بودم که امسال. خاصیت مهاجرت و غربت، آنهم غربتی بسیار دور و نامانوس از جامعه ایرانی، تورم رگ آریایی-اهوراییِ دوهزاروچندصدساله است. هرچه دورتر می‌شوی بیشتر چنگ می‌زنی به اصالتت. البته این درد انسانهای متوسط و عامی‌ای است که منم جزوشان هستم. عده‌ای چنان مرزهای روشنفکری و انتلکتوالیته را درنوردیده‌اند که در این مقال نمی‌گنجند. اما برای عامی‌ای مانند من که از بوی وایتکس و سرکه و سنبل دم عید به‌وجد می‌آید و هرروز با غرور به سبزه قد کشیده‌اش نگاه می‌کند، برای منِ متوسط که نهایت بلندپروازی‌ام نگه‌داشتن حاشیه امن زندگی‌ معمولی‌اش است، منِ نوستالژی‌زده‌ی قدیمی، منی که آخر آرزویم داشتن یک پیکان دولوکس مدل چهل‌ودوی قهوه‌ای رنگ با پنجره‌های سه‌گوشه‌ای که باز می‌شوند و گرداندن کافه‌ای کوچک در محله‌ای قدیمی و اصیل در تهران است، مهاجرت، مرا دچار عرق ملی کرده‌است. من از همان دسته‌ای هستم که با حرارت از آیین نوروزیمان برای اجنبی‌ها می‌گویم، وقتی کسی فکر می‌کند ایرانیان عرب هستند ناخودآگاه فورا جبهه می‌گیرم، من از همانهایی هستم که زعفران اعلا سوغاتی می‌آورم، از همانهایی که ایرانی بودنم را توی چشم جهانیان فرو می‌کنم. من یک آدم بسیار متوسط و عامی هستم. اگر قبلا مانیفست‌های روشنفکر پسند داده‌ام به‌دل نگیرید. یک تبی بود، آمد، و زود خشک شد و افتاد. اصلن می‌خواهم سنت و مدرنیته را باهم آمیزش دهم و «رزولوشن» سال نود و سه برای خودم بگذارم که تا آخر سال یک ایرانیِ خوب و موردپسند جهانیان شوم. چقدر در این لحظات دل‌گرفتگیِ آخرین شب سال نود و دو حال نوادگان کوروش کبیر را می‌فهمم. خدا عاقبتم را به‌خیر کند. عاقبت شما را هم.