خوش به حال روزگار…

نرم نرمک می رسد اینک بهار…

و من همچنان مات و مبهوت و در حیرت! سال 88 تمام شد؟! چه خوب! چه خوب که زود تمام شد… اما برای من ملموس نیست، نمی دانم، شاید به خاطر حال و هوای غربت و این غربیهای غربزده و مورد تجاوز فرهنگی قرار گرفته است که پا روی تمام سنت ها و اداب و رسوم ما گذاشته اند و حیا را خورده اند و آن یکی را (دقیقا یادم نیست کدام یکی را) قی کرده اند و نمی فهمند که 365 روز گذشته و زمین 365 دور به دور خود و یک دور به دور خورشید گردیده و ما را کلا دور زده و برگشته سر جای اول. دِ نمی فهمند دیگر، نمی فهمند چون جزو قوانینشان نیست، چون در سیستمشان تعریف نشده، چون فکر می کنند که مبدا تاریخ 4 سال بعد از میلاد مسیح است، که آنهم ماه و روزش حتی مبنای تاریخی ندارد، چون خیلی گاگولند، خیلی! شاید هم چون عید به خانه ما نیامده، یعنی من تمام تلاش خود را به کار بسته ام اما این خانه را سرِ سامان گرفتن نیست، چون همه خنزر پنزرها و کاسه بشقابها و رخت و لباسهایمان شورش کرده اند و آرام و قرار ندارند و وقتی مرتبشان می کنم و سر جاهایشان قرار می گیرند، صدای اعتراض و تحرکشان را از گنجه ها و قفسه ها به خوبی می شنوم و تا غفلت می کنم انقلاب می کنند و به گوشه و کنار خانه سرازیر می شوند… و من می دانم رهبرشان کیست، رهبرشان آن طفل دو ساله ایست که لگو ها را وسط هال خالی می کند و می گوید : » می خوام خونه بساختم «! همان طفل دو ساله ای که به محض بیدار شدن جیغ کشان می گوید :» مردسه ام دیر شد!» و کوله پشتی را بر دوش می اندازد و همه لباسهای خود را از کمد در می آورد و با اضطرابی ساختگی لباسهایش را انتخاب و به تن می کند (پاها داخل آستین بولیز، سَرِ مامان-روسری مامان- دور گردن، بادی به عنوان کلاه و کفشها به صورت لنگه به لنگه) و از انتخاب خود پشیمان و لباس تعویض می شود و این چرخه ادامه می یابد تا جایی که به سراغ لباسهای چرک برود و لک روی لباسهایش را ببیند و به مامانش دستور دهد که «بشور لبا سُش» و مامان گوش فرا دهد و بچه فریاد سر دهد که » بـِشتاران (در قاموس بچه همان لباس ولی از نوع دامن دار و چین بالا چین معنی می دهد) خیسه» و بی خیال تعویض مد شود و به سراغ کابینت های آشپز خانه برود و لگن و تُرُشبالا (آبکشِ کرمانی ها) و کفگیر را در بیاورد و ته مانده صبحانه خود شامل «شیر شیکولاتی» و «سِلِناک» یا چایی با نون «پَرین» یا «تخم خورت» را درون آنها بریزد و «ایجوری ایجوری هَم هَم» کند (هم بزند) و به زعم خود آش «دوروس» کند و بعد جارو بر دارد و تمیز کند. و این هنوز اول ماجراست…

بهترین عید ما در سالهای اخیرعید 87 بود. آنزمان که دخترکم 9 ماه داشت و همه خانواده در کنار هم و در تهران بودیم و مثل آدم کارگر گرفتیم و خانه تکانی کردیم و فرشها را به قالیشویی سپردیم و پرده ها را به خشک شویی. و مثل آدم خرید عید کردیم و ماهی قرمز توی کیسه و تنگ ماهی و سبزه توی کوزه از خیابان بنی هاشم و سمنو از عمه لیلا خریدیم به همراه سنبل و سنجد و هفت سین چیدیم به دور آینه و شمعدان عروسیمان و سر سال تحویل لباس نو به تن کردیم وبه دور سفره گرد آمدیم و چشمهایمان را بستیم تا توپ تحویل سال بـِدَر شود. و این فقط در ایران امکان پذیر است… که از آن سال به بعد دیگر چنین نوروزی به خود ندیدیم، چون غربت نشین بودیم و در حال اسباب کشی و درست سر سال تحویل امتحان داشتیم و هر کدام یه ور درگیر بودیم. و امسال نیز چنین خواهد بود.

اما اهمیتی ندارد، مهم این است که سال 88 تمام شود، سالی که با اوج گرفتن شروع شد ولی این در اوج بودن دیری نپایید و با مُخ سقوط کردیم و هاج و واج سقوطمان را نظاره کردیم… سالی که اگر نگویم هر روزش ولی هر چند روز یک بار گریستیم و گریستیم و فحش دادیم و گلوی خود را اینجا و آنجا پاره کردیم و استراتژی چیدیم و دلسرد شدیم و یاد گرفتیم که به آنها اعتماد نکنیم و خارج نشینان برای داخل نشینان نسخه نپیچیم و تند روی نکنیم و راد.یکالیزه نشویم و مسا.لمت.آمیز باشیم و حق و حقوقمان را به صورتی کاملا متمد.نانه از و.حو.ش بگیریم! و خارجکی ها هم انگشت حیرت بر دهان گرفتند و با ما اعلام همبستگی کردند و در محکومیت کار های بَد بَدِ و.حو.ش، مچ بندشان را با ما همرنگ کردند و این پیروزی بزرگی بود! البته خوبیهایی هم داشت، اینکه پرده ها کنار رفت و چهره واقعی آدمها نمایان شد و آنانکه خواب بودند، بیدار شدند، آنانکه بیدار بودند سربلند و آنانکه خود را به خواب زده بودند رسوا شدند… اصلا بیخیال، قرار بود قینوس بگوییم، نه سخنان گُنده گُنده!

و من از همین تریبون اعلام می کنم، که دوستتان دارم. شما که به درد دل من گوش می سپارید و نظر می دهید و مرا تنها نمی گذارید، شما که راهکار می دهید، شما دوستان نادیده ام که نزدیک تر از دوستان دیده شده ام هستید، که حرفهایی از من شنیده اید که آنها هرگز نخواهند شنید، که می دانید که هجو می گویم ولی بازهم همراهیم می کنید! دوستانی چون زادسرو، که اولین دوست وبلاگی منست و من مفتخر به این دوستی، آیه که ماهها خواننده خاموش وبلاگش بودم و می خواندمش و انرژی می گرفتم و انگیزه برای نوشتن و با اولین دعوت من، بدون منت و غرور، دوست و «خواهر جون» من شد، گلمریم، مامان مهربان و نوستالژیک که با هر نوشته اش و اصلا شخصیت و گفتارش مرا به کوچه ها و خیابانهای منحصر به فرد تهران و خاطراتی که در تهران داشتم می برد، فینگیل بانوی خلاق و پر انرژی، «قهوه و سیگار» که همچنان درگیر اسمش و مرامش هستم! شکیب شاعر و جدی، آتوسا، مهتر و سرور خاندان، صبا دوست نادیده و نزدیکم، مریم بوکسور که هولوپی افتاد درون قلب مامان! و همه و همه که جزئی جدا نشدنی از خاطراتم شده اید و هر جا که می روم همراه من هستید. برای همه تان آرزوی شادی و پیروزی و بهروزی می کنم و امیدوارم مرا با خاطره خوش به خاطر بسپارید….

بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک…
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگــار

… خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

Advertisements
  1. واه واه!
    امسال سال گربس؟؟
    بی صفت ِ لعنتی

  2. سلام سلام سلام اسپریچوی نازنینم. ممنون که بهم سر زدی عزیزم. قول میدم جای همه تونو خالی کنم. شما عزیزانی که ایرن نیستین در قلب همه ی ما جای دارین. از همین جا کلی انرژی مثبت بهت میدم. همین جا زیر آسمون ابری شمال کشور.
    عزیزم، برات آرزوی سال پرباری رو میکنم. اول سلامتی خودت و خانواده ات، و بعد اینکه امیدوارم از الان به بعد همیشه در اوج باشید و دیگه هرگز سقوط رو تجربه نکنید.
    چه دخترک شیرینی داری، من اگر داشتمش یه روزه میخوردمش از بس خوردنیه.
    شاد شاد باشی.

    • اگه دستت بهش رسید بخورش، نمی ذاره بهش نزدیک بشیم، چه برسه به خوردن.
      منهم آرزوی بهترینها رو برات دارم.

  3. سلام خواهر جون ! :دی
    ای تنبل ! بی خود بچه نازنین رو بهونه نکن ! دو روز مونده دختر ! دست بجنبون یه کارگری ، چیزی بجور اون خونه رو از لجن زدگی نجات بده !
    دیگه دو تا عدس آب انداختن و چار پر سیر و سکه جور کردن که کار ندره.(حالا سمنو رو بی خیال شدم ) زبونم لال آبروی ما رو جلو این کافر های اجنبی نبری ! تو الان آبروی یه مملکتی !

    حق با توه . یه زلزله به قدرت 12 ریشتر نمی تونست احوال یه ملت رو اینجوری عوض کنه. معلوم نیست سال بعدی چی در انتظارمونه خواهر !

    • جونم کارگر برای 6 ساعت چیزی معادل صد هزار چوق می گیره، بگم بیاد؟ :دی
      ولی امشب طی یک عملیات انتحاری کل خونه رو رفتیم و شستیم! البته خیلی فایده ای نداره چون فردا پرنیان ترتیبشو می ده! ولی خونه بوی عید گرفته، بوی وایتکس!

  4. سلام
    چقدر عالی نوشتی. هر جاییش یه جوری خوب بود. بعضی جاها رو چند بار خوندم. مخصوصا با «این خانه را سر سامان گرفتن نیست …» خیلی حال کردم.
    اونیکه قی می کنند «آبرو» هست. طبق معمول هم چوب کاری کردی. ما مخلصیم آبجی. مخلص شما و پرنیان و آقای طرف. حالا برای عرض تبریک اختصاصاً خدمت خواهیم رسید در ایمیل.

    • ما بیشتر!
      مرسی که «آبرو» رو یاد آوری کردی، کلی فکر کردم ولی یادم نیومد، حال نداشتم بگردم!
      این نوشته هرچه باشه به گرد نوشته های شما که نمی رسه، اصلا هم چوب کاری نکردم، به خود بی بی گیشنیز قسم

  5. اوه اوه اوه چه پست بلند و بالایی!
    من مدتی نبودم اسپریچو جان,برای همین وقت نشد که بیام پیشت.
    عید 87 رو من هم دوست داشتم,کلا سال 87 رو ولی امان از این 88 لعنتی که دارم ثانیه شماری میکنم برای اتمامش….امسال خیلی سخت گشذت,درد داشت,خون داشت,اشک داشت.
    امیدوارم سال بعد سال خوبی باشه,برای همه.

    • مریم بکسور
    • 21 مارس 2010

    اول خودت بیا بغلم بوس بده…..اه ه ه ه ه ه ه ه ه .عیدت مبارک اسپچ مامان.10000000000 سال به این سالا.ایشالا سایه ات همیشه رو سر فرشته نازت و آقای طرف باشه.امسال دکترا قبول بشی.خونه بخرین.از این جیگری که هستی جیگر تر بشی.چشم حسودات کور بشه.بد خواهات بترکن و خدا مادر و پدرت رو واست حفظ کنه.عیدت مبارک.
    پپری رو ببوس.

    • جیگرتو بخورم ! امیدوارم به همه آرزوهای خوب خوبت برسی و امسال دیگه سیزده بدر بچه بغل خونه شوهر!!!

  6. خوش به حال روزگار و کمی هم ادماش نه؟:)!

    سال خوبی داشته باشیم!

    • مریم بکسور
    • 23 مارس 2010

    تو رودروایشی ننوشتم.رو عشق اون کامنت رو نوشتم.دوست دارم خوب 🙂

    • مریم بکسور
    • 23 مارس 2010

    کلا من 95 درصد لینک های تو رو می خونم.جالبه سلیقه بلاگیمون مثل همه.نخواستم اونور جوابتو بدم.دوباره شلوغ می شه هرکی هر چرتی از دهنش در میاد می گه

  7. نظرت در یکی از وبلاگ ها رو خوندم و مشتاق شدم اومدم به وبلاگت و خوشم اومد از نوشتنت. ولی شرمنده ی اخلاق ورزشکاریت که مطلبت طولانی بود و منم بیمارم فعلاً!!! چند خط اول رو خوندم به جان خودم! بازم میام!

  8. salam webet kheili khoshmale khoshhal misham be manam sari bezani mer30

    • مریم
    • 28 مارس 2010

    اسی کجایی مادر؟چرا نمی نویسی؟

  9. سلام دوستم. سال خوبی داشته باشی. این توهمات رو هم از ذهنت بریز بیرون که اینجا ایران نیست و حال و هوای عید نیست. عید رو تو که زن خونه ای باید به خونه بیاری، خودش یهو که نمیاد. ما امسال لحظه سال تحویل تو یه جای پرت و دور افتاده بودیم. هفت سین هم هیچیشو نداشتیم یه تیکه آینه شکسته پیدا کردیم گذاشتیم رو میز من هم با paint بقیه سین ها رو تو لپ تاپ کشیدم و گذاشتم کنارش. کلی هم با این سفرمون حال کردیم و عکس گرفتیم. وقتی هم اومدیم تهران هفت سینمون رو به راه کردیم که عکسش تو وبلاگمه. همه جای دنیا سیب و سبزه و سماغ و … پبدا میشه. یه دل شاد میخواد که از نوشته هات معلومه داری.
    در ضمن دلیل اینکه هجویاتتو میخونم یه حس کنجکاویه که میخوام ببینم بالاخره حرف حسابت چیه(شوخی). زیباترین لحظه زندگیم وقتی خواهد بود که همه دوستان برگردند ایران و همه در کنار هم بخوبی زندگی کنیم و لذت ببریم. ای بابا…. بیخود نیست به ما میگن نسل سوخته.

    • خیلی بهم گیر می دی ها! عین برادرم می مونی، هرچند که هم اسماتون هم رشته تحصیلیتون عین همه!
      منهم برای اون لحظه ثانیه شماری می کنم… توف به قبر پدر اونیکه نسل ما رو سوزوند!

  10. سلام خانومی
    مجددا سال نو مبارک باشه..
    بوس واسه خودت و نی نی نازنینت
    با آرزوی بهترین ها

  11. سال نو مبارک
    امیدوارم همیشه و هر جا که هستی همیشه خوشحال باشی و دیگه از اون پستای دپرس کننده بالایی ننویسی

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: