Gloomy sunday

یکشنبه ای بسیار معمولی را گذراندیم، هم من، هم طرف، هم بچه. طبق معمول هر روز دخترک بر بالین من حاضر شد، انگشتش را درچشمان مادرش فرو کرد و اوامر روزانه را ابلاغ کرد و رفت، «پاشو چِش نبند»، «چش نبند سَرده ببین» (یعنی از پنجره بیرون- جایی که در آن هوا سرد می باشد- را نگاه کن، به عبارتی یعنی من بیدار شدم و تو حق نداری وقتی بیدارم خواب باشی)، » یوت کن، پوکویو Pocoyo بذار» (یعنی از یو تیوب برایم پوکویو بگذار)، «می خوام lazy town ببینم برقصم، یوت کن»، «من خیلی گوروسنه امه، پاشو ماست کثیف بیار بخورم کارتون ببینم» (ماست کثیف ماست با نعناست، ماست تمیز ماست بی نعناست). نیازی نبود به ساعت نگاه کنم، ساعت خواب بچه را می دانستم، 8 بود، ولی امروز 8 نبود، 9 بود! و من همچنان در خواب غفلت، به سان انگلی در اجتماع، به سان یک سربار و نخاله که برایش اهمیتی ندارد آنچه پیرامون او می گذرد، ساده لوحانه بر این باور بودم که دخترک یک ساعت دیرتر بیدار شده، و الهی ننه اش به قربان چشمان گربه ایش برود که ملاحظه  اش را کرده و گذاشته یک ساعت بیشتر بخوابد و چه خوب که کسر خواب چند روزه را با همین یک ساعت تا حدی جبران کرده ام و حالا اینقدر انرژی دارم که بروم اتاق گریم  که کرم پودر روشن به صورت و سرخاب به گونه ام بمالند و موهایم را مدل آن خانم در کارتون «حنا دختری در مزرعه» که یک پسرک داشت بی آزار، بالای سرم به صورت گوجه ای جمع کنند و یک پیراهن تترونی چهارخانه قرمز و سفید آستین کوتاه دکمه دار تا یک وجب زیر زانو و رویش یک پیشبند جیب دار سفید با نقش یک آلبالوی دوقولوی بزرگ روی سینه به تنم بپوشانند و مرا در هیبت یک زن خانه دار و کدبانویی تمام عیار راهی آشپزخانه کنند. و من شروع کردم، ته چین مرغ برای ناهار، کیک دو رنگ برای عصرانه و سالاد ماکارونی برای شام، خانه دسته گل، کتری در حال قُل قُل، بچه مثل یک عروسک تپل، پدر بچه توی تخت خواب مثل یک آدم تُنبُل (ضرورت شعری)! این حالت دو ساعت ادامه داشت، دو ساعتی بس شیرین در نقش زنی خانه دار و صد البته با سلیقه. نقشی که ذاتا و ماهیتا چندان با من جور در نمی آید، ولی  در این دوساعت فهمیدم که خانه داری، از لذت بخش ترین کارهای دنیاست، به شرط آنکه روز خود را خوب شروع کنی، روحیه در کیفیت این شغل تاثیر مستقیم دارد، والبته اندام مناسب که من از آن بی بهره ام، با بیماری «گشودگی مقعدی» جور در نمی آید و اگر از این بیماری رنج می برید به هیچ عنوان سراغ این شغل و شغلهایی از این دست نروید، همچنین انسانهای پر چانه خانه دارهای خوبی نیستند، آهان این را هم بگویم که خانه داری از آن شغلهاییست که سن بازنشستگی در آن پایین است، حدودا 50، قدیم  تا پایان عمر زنان به این شغل شریف در ازای پرداخت نفقه به شیوه «شل کن سفت کن» اشتغال داشتند ولی الان دیگر » کان گشاد» و «آب هندوانه» و زندگی ماشینی تاثیر به سزایی در پایین آمدن سن بازنشستگی و همچنین چند و چون این کار دارد. همچنین از حالت تک جنسیتی در آمده و مختلط شده است(برادران توجه داشته باشید که شما نیز می توانید به عنوان یک گزینه برای انتخاب شغل خانه داری را مد نظر داشته باشید) و بیشتر کارها مکانیزه شده است. خلاصه اینکه خانه داری شغل انبیاست، کاش خود انبیا هم این را می دانستند، و بدین سان روزگار بهتری داشتیم!

دوساعت که گذشت، یعنی بر طبق ساعت دیواری اتاق خواب ساعت 10:30، نگاهی به ساعت تاقچه ای بالای تلویزیون انداختم و با تعجب متوجه شدم که دقیقا از یک ساعت پیش این ساعت به خواب رفته است. و من همچنان به سان یک یابو، متوجه نشدم. چند بار دیگر با چند ساعت به خواب رفته دیگر مواجه شدم ولی بازهم نگرفتم.  نیم ساعت بعد دوستی زنگ زد و تعریف کرد که امروز 7 بیدار شده فهمیده که این اجنبی های دست نشانده امپریالیسم دوباره در کار خدا دخالت کرده اند و ساعتها را به جلو کشیده اند… جمله او تمام نشده بود که ضربان قلبم رفت بالا و فشارم آمد پایین و چشمانم سیاهی رفت… متنفرم از آدمهایی که وقتی ازشان می پرسی امروز چندم است می گویند نمی دانم، منزجرم از کسانی که ساعت نمی دانند، متعفنند کسانی که نمی دانند یا برایشان  مهم نیست بدانند که چه روزی ساعتها تغییر می کنند… و من، خود سر دسته آنانم!  من که همه deadline ها را فراموش می کنم، من که همیشه دیر می رسم، من که حساب سال و ماه و روز و ساعت از دستم در رفته است…

چرا فکر کردم یک ساعت بیشتر خوابیدم؟ حالا که خوب فکر می کنم می بینم که از اولش هم احساس خستگی و رخوت همیشگی را به هنگام بیدار شدن داشتم. انگیزه ام را از دست داده بودم، خوابم می آمد. یکشنبه بود، منفور ترین روز هفته…

Sunday is  gloomy
With shadows I spend it all
My heart and I
Have decided to end it all
Soon there’ll be candles
And prayers that are said I know
But let them not weep
Let them know that I’m glad to go
Death is no dream
For in death I’m caressing you
With the last breath of my soul
I’ll be blessing you

آری، من یک انسان نازک نارنجی هستم، من یک نا مرفه بی درد هستم، زود خودم را می بازم، حتی در مقابل ندانستن تاریخ تغییر ساعت. به شدت حساس نسبت به یکشنبه، روزی که تکلیفش با خودش معلوم نیست، روزی که افسردگی می آورد در حد فکر کردن به تمام کردن زندگی… سر بچه یک داد جانانه زدم، گریم خیالی ام را پاک کردم و خیلی زود نقش عوض کردم و تبدیل به همان انسان کرخت و بی حال و غمگین همیشگی شدم و روانه تختخوابی شدم که در آن کسی، یک مرد، به صورت اُریب در قطر تخت خوابیده بود، مردی که به دلخواه خود از میان انبوه ساعتهایی که جای جای این خانه به چشم می خورند، چند تایی را برای نمونه یک ساعت به جلو کشانده بود و خوابیده بود… با لنگ و لگد هولش دادم آنور و خوابیدم، دخترک هم که نگهبان تخت خواب ماست سر رسید و خود را به زور میان پدر و مادر چپاند که خدایی نکرده کاری صورت نگیرد. خوابیدیم و خوابیدیم و حتی برای خوردن آنهمه غذای لذیذ دستپخت من در نقش کدبانو حال نداشتیم بلند شویم، و روزی که می توانست برخلاف یکشنبه های دیگر، یک روز مفرح و پر جنب و جوش به سبک ایرانی باشد، دوباره تبدیل شد به یک یکشنبه معمولی … طرف می گوید پیر شده ای، مادر می گوید افسرده شده ای، پدر می گوید تنبل شده ای، برادر هم طبق روال سالهای پیش می گوید چاق شده ای… بچه هم می گوید: » خیلی پَتوسکه (پدر سوخته) شدی ها»!

این نوشته سراسر هجو است، این وبلاگ سراسر بی خود است، این اینترنت سراسر ابتذال است، این خانه سراسر زشت است، این زندگی سراسر بی خاصیت است، این …سراسر…بی…، این… سراسر….

Advertisements
    • دیوانه ای که می خواست از قفس بپرد
    • 29 مارس 2010

    انگار این یک شنبه ها بلای جان من تنها نیست! حالا این حل دستگاه معادله ديفرانسيل با استفاده از تبديل لاپلاس» یعنی چی؟
    راستی الان فصل پرستوهاست. یا حداقل منو یاد پرستوها میندازه. پرستوها مزخرف نمی گن عاشقانه پرواز می کنن. حتی اگه بال های نحیفشون خسته شده باشه.
    هیچوقت روزای یکشنبه اهنگ یکشنبه غم انگیز رو گوش نده
    چقدر حرف زدم من!

    بعضی وقتها برای رفع خستگی دست از پرواز عاشقانه می کشند و مزخرف می گویند.

  1. تو خجالت نمی کشی ؟؟؟؟
    بلند شو خودت رو جمع کن ! یعنی تو بزرگترین استادی خراب کردن حال خودتی !!!!

    مردم هر روز یه عالمه به خودشون انرژی مثبت می دن، یوگا و مدتیشین می کنن و فنگ شویی و کوفت و زهر مار امتحان می کنن که از حال بد به حال خوب برسن .انوقت تو اینطوری …

    هر چی نگاه می کنم می بینم این دخترت خیلی بچه باحالیه. معلومه به تو و باباش نبرده.یه کم بزرگتر شه به دوتایتون یه حالی میده!!!!!

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    مطمئنم راه و رسم زندگی رو در عرض یک هفته یادمون می ده! راستی یوگا موثره؟ یعنی می گی آدمم می کنه؟؟؟
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

  2. لاپلاس اولین کسیه که به من اثبات کرد زمان چیز بیهوده ای است و براحتی میتوان آنرا از معادلات حذف کرد. لاپلاس کسی بود که به موضوع از یه دید دیگه نگاه کرد و مسئله ای که از دیدنش سرت گیج میرفت رو به چندتا ضرب وتقسیم ساده تبدیل کرد.یکشنبه، دوشنبه،ساعت 1 ساعت 8 و … قراردادهای مزخرفی بیش نیستند. به زمان اهمیت نده و در حال زندگی کن.

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    لاپلاس به ما یاد داد که می شود زمان را با تکرار جایگزین کرد، می شود وابستگی به زمان را تبدیل به وابستگی به تکرار کرد، می شود ساده تر مسائل را حل کرد…
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

    • مریم
    • 2 آوریل 2010

    زیر ته چینت رو خاموش کردی؟

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
    تو پلو پز گذاشته بودم مادر، خودش خاموش می شه
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

  3. :)) خيلي احساس بديه خودم تجربه‌اش كردم. اما به ته چينش مي ارزيد نه؟!!

  4. ای بابا
    کوتا بیا جان مادرت!
    منم دپرس بودم الان دپرس تر شدم حالا باس کی و ببینم؟! کی جواب این دپرسیت من و میده؟

    • نگران نباش بلاخره یکی پیدا می شه جوابتو بده 🙂

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: