بایگانیِ آوریل 2010

وقتی همه خوابیم

خواب می بینم.

…خانه ای به غایت بزرگ، با پرده های دود گرفته سفید توری بلند و پر چین، اتاقهای تو در تو، اسباب اساسیه ای قدیمی و خاک گرفته که زمانی با شکوه و آلامُد بوده اند. و روحی بس سنگین و عجیب که بر تمام زوایای این خانه سایه افکنده است… و من می دوم، اول نمی دانم به دنبال چه، هرچه بیشتر می دوم بیشتر یادم می آید…چند نفر به دنبالم هستند، دختر و همسرم را هم گم کرده ام، عده ای در حیاط خانه به غل و زنجیر بسته شده اند، و گویی من مأموریت یافته ام آنان را نجات دهم. با این حال کشش عجیبی برای ادامه دادن به مسیر و کشف سایر اتاقهای خانه در وجودم است. هرچه پیش می روم بیشتر احساس انس با خانه می کنم، احساس انس آمیخته با ترسی عمیق از ناشناخته های خانه. به مانند دخترک نوجوان باکره ای که برای اولین بار عاشق مردی غریبه می شود و بیم آن دارد که در پس چهره انسانی مرد، یک هیولا نهفته باشد. صدای جیغ و نعره زندانیان گوش را می خراشد، کمک می خواهند، گویی مورد تجاوز قرار گرفته اند، چه کاری از دست من بر می آید؟ فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم، به راهم ادامه می دهم. به یک تالار آینه ای می رسم، خودم را در آینه ها نمی بینم… هیچ تصویری در آینه ها نمی بینم… ترس همه وجودم را فرا می گیرد… پنچره ای می یابم، از پنجره منظره حیاط را می بینم، زندانیان را برده اند، شاید هم جنازه هایشان را… از پنجره روبرو دو دختر بچه می بینم که  لبه پنجره ایساده اند و با شادی و خوشحالی می خواهند خود را از پنجره به پایین پرتاب کنند، فریاد می کشم، هشدار می دهم، صدایشان می کنم، فایده ای ندارد. پایین را نگاه می کنم، ارتفاع وحشتناک است، در حد 12 طبقه، شاید هم بیشتر. سرم را بالا می گیرم، از بچه ها خبری نیست… به داخل بر می گردم، تالار آینه جای خود را به یک تالار قدیمی خاک گرفته و متروک که شاید در گذشته تمام دیوارها و سقفش آینه کاری شده بوده، داده است… جو سنگینی حکم فرماست، از تحملم خارج است، احساس خفگی به من دست می دهد، می خواهم فرار کنم. تواناییم تحلیل می رود، می خواهم جیغ بکشم، نمی توانم، همه توان خود را جمع می کنم، حتی یک میلیمتر هم نمی توانم پیش بروم، صداها نزدیک می شوند، صدای خنده دختر بچه ها هم، یاد دخترم می افتم، یادم می آید گم شده است، می خواهم گریه کنم، نمی توانم، نمی شود، همسرم، همسرم؟ حتما تا الان دستگیر شده است… جیغ می کشم، جیغ می کشم، جیغ می کشم….

– «پاشو،پاشو عزیزم، نترس، من پیشتم، نترس، بیا تو بغلم، نترس»

-«بچه، بچه کجاست؟»

-» خوابه، نگران نباش، همه چی سر جاشه. خواب دیدی؟ چی خواب دیدی؟ هی بهت می گم تا دیروقت نشین پای اینترنت و این بالاترین کوفتی، بهت می گم ذهن خودتو درگیر نکن، بفرما، همین می شه دیگه، اصلا به فکر خودت نیستی، خیلی حساس شدی، الان من فردا باید برم سر کار، ولی با این نمایشی که امشب راه انداختی من عمرا به موقع نمی رسم سر کار، حالا این فدای سرت، ولی همش بهت می گم شبا هله هوله نخور، اینم نتیجه اش. می گم با این دوستات رفت و آمد نکن ذهنت رو درگیر می کنند، برای خودم نمی گم که، به خاطر خودت می گم عزیزم، الان صبح بچه زود بیدار می شه نمی ذاره بخوابی بعد می آیی غرشو به من می زنی، هی می گم…. بفرما… … …حالا خواب چی دیدی؟»

-«من حالم خوبه، بخواب، چقدرخوب شد که اینها رو تو خواب دیدم، شب بخیر عزیزم.»

مطمئنم این خانه را قبلا بارها دیده ام، شاید هم خوابش را، می دانم چیزی در خود نهفته دارد، یک گنج، یا شاید یک پیام… وقتی بیدارم، دلم برایش تنگ می شود…

Advertisements

من هیچ پُخی نشدم

بله، درست خواندید، من هیچ پخی نشدم! قبل از اینکه به سن مدرسه برسم، عاشق آرایشگری بودم. همیشه هنگام بازی «هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش» سر اینکه من باید حتما آرایشگر شوم بساط قهر و منت کشی و «حالا اون بچه اس نمی فهمه» و «تو کوتاه بیا اون عقلش نمی رسه» به راه بود و از اونجا بود که فهمیدم آرایشگری فقط برای من جذابیت ندارد. البته ناگفته نماند که قبل از آرایشگری تصمیم داشتم به شکل مرد در آیم و پلیس شوم ومعتقد بودم لباس پلیس فقط به تن مردان برازنده هست، چرایش را نمی دانستم، تا جایی که به همه گفته بودم که «من می رم عمل می کنم مرد می شم بعد پلیس می شم». اینقدر گفته بودم که مادر شک کرده بود که نکند بین راه تغییر جنسیت دهم! غافل از اینکه منظور من از «عمل» معنای کودکانه آن که همانا تبدیل شدن به موجودی دیگر است بود، نه هیچ جراحی دیگری، که در آن سن اصلا فرق اعضای شریف تعبیه شده در بدن ذکور و اناث را نمی دانستم، و اصلا حتی فکرش را هم نمی کردم که این دو عضو روزی اینچنین به کارم می آیند!

دبستان که بودم، مصمم شدم مهندس شوم. فقط مهندس! هر کس می پرسید «مهندس چی؟ عمران، کشاورزی، مکانیک؟» در جواب می گفتم «هیچکدام، فقط مهندس»!

سن راهنمایی مصادف شد با بلوغ فکری و تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر شوم.

ورود به  دبیرستان من همزمان با دلزدگی شدید من از درس و دلبستگی وحشتناکم به موسیقی بود… آن زمان راه و رسم مبارزه را نمی دانستم، نمی دانستم  که می شود هم دل پدر و مادر را بدست آورد هم ارزشی برای توصیه هاشان قائل نبود، نمی دانستم می شود بدون خشونت طوری مبارزه کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب. مثل یک دختر خوب سرم را انداختم پایین و در رشته ریاضی و فیزیک ثبت نام کردم. جو گیر شدم و مصمم به ادامهتحصیلم در رشته فیزیک شدم، شیفته فیزیک اتمی و کوانتوم شدم، غرق در مباحث الکترو مغناطیس و  ترمودینامیک و مکانیک استاتیک شدم و تصمیم گرفتم فیزیکدان شوم. به این نتیچه رسیدم که به درد کار کردن در محیطهای اداری نمی خورم و دوست دارم تا آخر عمر با محیط آکادمیک سر کنم. نمره فیزیکم هیشه 19، 20 بود و ریاضی و هندسه تحلیلی و حسابان و کوفت و زهرمارم 14،15! سال دو دبیرستان برادرم را می دیدم که تا 6 عصر مدرسه است و به خانه که می رسد شام می خورد و می خوابد. حتی مشاور مدرسه اش به مادرم هشدار داده بود که این امسال حتی مجاز به انتخاب رشته هم نخواهد شد، چون در مدرسه فقط فوتبال بازی می کند… ولی با همه این اوصاف رتبه 74 کنکور را کسب کرد و برق شریف قبول شد! و من از او الگو گرفتم، پیش خودم می گفتم این به این خنگی قبول شد من با این هوش سرشار نشوم؟ و نشدم! رتبه 10204 را کسب کردم و افسرده شدم، حتی انتخاب رشته هم نکردم… و شانس آوردم که مادرم مرا برای کنکور آزاد دور از چشم من ثبت نام کرده بود، چون با اسم این دانشگاه هم کهیر می زدم! وقتی اصرارهایش را می دیدم اینگونه توجیه می کردم که من از برادر که کم تر نیستم، تصمیم گرفته ام فیزیک شریف بخوانم و می خوانم. تصوری که از دانشگاه آزاد داشتم خیلی وحشتناک و غیر واقعی بود، فکر می کردم یک مشت بچه پولدار خنگ دور هم جمع شده اند و پول می دهند و نمره می گیرند! و حالا دست تقدیر مرا میان این بچه پولدارهای خنگ نشانده بود! آنهم چی، در رشته مورد علاقه مادرم و سابقا مورد علاقه خودم! کامپیوتر، آنهم سخت افزار!!! و یاد گرفتم که تصورات خود را جدی نگیرم و زود قضاوت نکنم و برای ماهیت وجودی هر چیزی ارزش بنهم و زیاد بر رسیدن به رویاهایم اصرار نورزم و دانشگاه آزادی ها را بچه پولدار خنگ انگار نکنم و درسهای این دانشگاه را جدی بگیرم چرا که ترم اول از فرط غیبت تربیت بدنی 1 را افتادم! و فهمیدم که من هیچ پخی نیستم چرا که در اینجا هم درجا میزنم و هی ریاضی مهندسی 9 می شوم و برای 1 نمره باید خفت و خواری بکشم و چشم و ابرو بیایم و گریه کنم و توی سر بزنم که آیا استاد سبک مغز و مستکبر دلش به حال من به رحم بیاید و 1 نمره تقدیمم کند… و متوجه شدم که دانشگاه آزاد اصلا مقوله شوخی ای نیست و کاملا جدیست و اساتید هنگام نمره دادن گویی می خواهند تکه ای از جان عزیزشان را بدهند و به دیدن دانشجویی که به دنبالشان می دود و زنجه مویه می کند به ارگا.سم می رسند … واین نیز بگذشت و موفق شدم 8 ترمه لیسانس خود را اخذ بنمایم و راهی بلاد کفر شوم. تصور فوق لیسانس آنهم در سخت افزار را هرگز به ذهن خود راه ندادم، چرا که دوباره غرور و خیالبافی بر من مستولی گشته بود و تصمیم گرفته بودم سنگی به غایت بزرگ بردارم و به عبارتی گنده بگوزم و از اول فیزیک بخوانم. و این مستلزم یاد گیری فرانسه بود، زبانی که تمام عمر را با نفرت از آوایش و گرامرش سپری کرده بودم، ولی یادش گرفتم و وارد دانشگاه شدم آنهم از سال دوم و آنجا بود که به مانند الاغ  در گل ماندم و هاج و واج به اطرافم نگریستم… آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ و از دور صدای سم اسبش را شنیدم و خود را در آغوشش فکندم و وارد وادی عاشقی شدم و بالکل بی خیال درس شدم. همکلاسی ای داشتم به غایت خوشمزه و تاریک اهل کشور کامرون. قبل از تعطیلات کریسمس به من می گفت:

Je sais que tu ne reviens pas de chez ton amour, pour toi, vaut mieux de laisser la physique pour les physiciens et aller chercher ton destin! می دانم که تو از پیش معشوق خود بازنمی گردی، تو بهتر است که فیزیک را به فیزیکدانان بسپاری و به دنبال سرنوشت خود بروی!

من به جان خریدم این نصیحت را و راهی ایران شدم برای تشکیل زندگی. آری می دانم، ازدواج مانعی برای درس خواندن من نبود، که من، خود بزرگترین مانع بودم! همسرم از من قول گرفته بود که برگردم و درسم را از سر گیرم و به من قول داده بود که به من می پیوندد و در همین گیر و دار بود که فهمیدم مسافری در راه دارم و عجله کرده ام و لعنت بر ک.اندومی که بی موقع پاره شود و لعنت به قرصی که به موقع خورده نشود و بهای این بی جنبگی  را یک سال 9 ماه پرداختم و بعد از آن دوباره تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و باز دوباره دخترکم به من مجال تحصیل نداد تا امسال که سر عقل آمدم و فهمیدم که فیزیک فقط یک خاطره برای من باقی می ماند و بهتر است کاری را که از اول باید می کردم را انجام دهم. ولی این رشته مزخرف سخت افزار که نه علوم کامپوتر است و نه الکترونیک و مباحث هر دو رشته را به صورت نیم بند در خود جای دارد در سایر نقاط دنیا چه نامیده می شود؟ سیلابس درسی من باعث خنده و کرکر دیگران است. من مهندس کامپیوتر، پایگاه داده نمی دانم. من مهندس کامپیوتر الکترونیک دیجیتال می دانم در حد خدا! من مهندس کامپیوتر در هوش مصنوعی مانند بوق می مانم. من مهندس سخت افزار از VLSI یک خاطره محو در خاطر دارم در عوض شناخت من از ریز پردازنده ها از خودشان بیشتر است. شبکه می دانم اما مهندسی اینترنت نمی دانم! چون اولی مال هر دو گرایش است و دومی مال نرم افزار… به همین دلیل در یک رشته کاملا بیربط (البته نه خیلی) ثبت نام کرده ام و همچین ملام کلاسهایم را دودر می کنم تا سال دیگر که دخترک به مدرسه رود…

اکنون همکلاسیهای دوره لیسانسم در دانشگاههای خوب دیا ادامه تحصیل داده اند و برای خود کسی شده اند و یایا (دوست تاریکم) سال اول دکترا خود را شروع کرده و من در منجلاب از این شاخ به آن شاخ پریدن خود دست و پا می زنم!

ولی همه اینها بهانه بود، من خود ت@#$%م درس خواندن و مفید بودن ندارم. من هیچ پخی نیستم. من برخلاف سایر دوستان وبلاگ نویس نه یک شغل دهن پر کن دارم، نه دانشجوی خفن پی اچ دی، نه مددکار اجتماعی هستم، نه یک پزشک حاذق دانشجوی سال آخر پزشکی، نه یک نابغه تیز هوشانی، نه یک هنرمند بی همتا هستم، نه بهترین مادر دنیا، نه بهترین همسر دنیا، نه یک کدبانو، نه یک مایه دار، نه یک بیزینس ومن، نه یک نویسنده توانا نه هیچ چیز دیگری… من یک علاف می باشم، یک انگل  که اگر مجبور نبود، معدود موفقیتهای کسب شده را هم به دست نمی آورد. اگر مجبور نبود نه کامپیوتر می خواند نه فرانسه یاد می گرفت نه عاشق می شد نه مادر می شد و نه دانشجوی فوق لیسانس، یک موجود تک سلولی می شد که به یک آلونک خیلی خیلی کوچک، در حد 2متر در 2متر، یک رختخواب راحت، یک لپ تاپ یا دسک تاپ، اصلا هر کوفتی که یک سیستم عامل قابل قبول در حد ویندوز 98 رویش نسب شده باشد و حد اقل یک مودم 56k برای اتصال به اینترنت داشته باشد ( سرعت اینترنت مهم نیست چون کلا از عجله خوشم نمی آید) راضی است و تنها خواسته اش این است که به یک منبع نا متناهی سیگار و گاز فندک و چای متصل باشد…

حالا ببیینم چند درصدتان بعد از خواندن این پست همچنان یار من باقی می مانید!

لطفا سوال نفرمایید

پست قبلی را فرستادم به زباله دان تاریخ، بس که مشمئز کننده بود. لطفا سوال نفرمایید.

ایده های سازنده همیشه در این 3 حالت به ذهن خطور می کنند: در مستراح و بعد از 3x و سومی را الان به خاطر ندارم. لطفا سوال نفرمایید.

امروز در حالت اول یک ایده طلایی به سرم زد، امشب بعد از حالت دوم یک ایده طلایی تر، درست متضاد ایده اول جلوی چشمم آمد که رد خور نداشت، و همین چند لحظه پیش در حالت سوم سیر می کردم (هنوز جزئیات این حات یادم نمی آید، لطفا سوال نفرمایید) که نور امید در دلم روشن شد و وحی بر من نازل شد و منقلب شدم و فهمیدم دو ایده قبلی در برابر این آخری جوکی بیش نیستند. و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم نه با easy jet،  نه با قطار، نه با اتول نه با موتور نه با شتر و نه با هیچ کوفتی امستردام نرویم و در همین شهر متروک و همین خانه بمانیم و فیلم ببینیم و سریال در پیت دانلود کنیم و نان بپزیم و کیک درست کنیم و برای بچه «یوت» کنیم و جیغ بکشیم و بازی کنیم و کتاب بخوانیم و تاب تاب سور سور کنیم و بخوریم و بخوابیم و حوصله مان سر برود و خوشی بزند درست زیر دلمان و افسرده شویم و زانوی غم به بغل بگیریم و اعصابمان خرد شود و به هم پیله کنیم و خون هم را در شیشه کنیم  و عبرت بگیریم و قدر لحظاتمان را بدانیم و با هم مهربان باشیم و همدیگر را ماچ کنیم و … کنیم و پدر و مادر نمونه ای برای فرزندمان باشیم و هرچه دستور می دهد گوش کنیم و بدین ترتیب تعطیلات عید پاک خود را در عیش و نوش و لهو و لعب کامل  بدون اینکه از جایمان تکان بخوریم بگذرانیم. این بود انشای من.

Advertisements