من هیچ پُخی نشدم

بله، درست خواندید، من هیچ پخی نشدم! قبل از اینکه به سن مدرسه برسم، عاشق آرایشگری بودم. همیشه هنگام بازی «هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش» سر اینکه من باید حتما آرایشگر شوم بساط قهر و منت کشی و «حالا اون بچه اس نمی فهمه» و «تو کوتاه بیا اون عقلش نمی رسه» به راه بود و از اونجا بود که فهمیدم آرایشگری فقط برای من جذابیت ندارد. البته ناگفته نماند که قبل از آرایشگری تصمیم داشتم به شکل مرد در آیم و پلیس شوم ومعتقد بودم لباس پلیس فقط به تن مردان برازنده هست، چرایش را نمی دانستم، تا جایی که به همه گفته بودم که «من می رم عمل می کنم مرد می شم بعد پلیس می شم». اینقدر گفته بودم که مادر شک کرده بود که نکند بین راه تغییر جنسیت دهم! غافل از اینکه منظور من از «عمل» معنای کودکانه آن که همانا تبدیل شدن به موجودی دیگر است بود، نه هیچ جراحی دیگری، که در آن سن اصلا فرق اعضای شریف تعبیه شده در بدن ذکور و اناث را نمی دانستم، و اصلا حتی فکرش را هم نمی کردم که این دو عضو روزی اینچنین به کارم می آیند!

دبستان که بودم، مصمم شدم مهندس شوم. فقط مهندس! هر کس می پرسید «مهندس چی؟ عمران، کشاورزی، مکانیک؟» در جواب می گفتم «هیچکدام، فقط مهندس»!

سن راهنمایی مصادف شد با بلوغ فکری و تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر شوم.

ورود به  دبیرستان من همزمان با دلزدگی شدید من از درس و دلبستگی وحشتناکم به موسیقی بود… آن زمان راه و رسم مبارزه را نمی دانستم، نمی دانستم  که می شود هم دل پدر و مادر را بدست آورد هم ارزشی برای توصیه هاشان قائل نبود، نمی دانستم می شود بدون خشونت طوری مبارزه کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب. مثل یک دختر خوب سرم را انداختم پایین و در رشته ریاضی و فیزیک ثبت نام کردم. جو گیر شدم و مصمم به ادامهتحصیلم در رشته فیزیک شدم، شیفته فیزیک اتمی و کوانتوم شدم، غرق در مباحث الکترو مغناطیس و  ترمودینامیک و مکانیک استاتیک شدم و تصمیم گرفتم فیزیکدان شوم. به این نتیچه رسیدم که به درد کار کردن در محیطهای اداری نمی خورم و دوست دارم تا آخر عمر با محیط آکادمیک سر کنم. نمره فیزیکم هیشه 19، 20 بود و ریاضی و هندسه تحلیلی و حسابان و کوفت و زهرمارم 14،15! سال دو دبیرستان برادرم را می دیدم که تا 6 عصر مدرسه است و به خانه که می رسد شام می خورد و می خوابد. حتی مشاور مدرسه اش به مادرم هشدار داده بود که این امسال حتی مجاز به انتخاب رشته هم نخواهد شد، چون در مدرسه فقط فوتبال بازی می کند… ولی با همه این اوصاف رتبه 74 کنکور را کسب کرد و برق شریف قبول شد! و من از او الگو گرفتم، پیش خودم می گفتم این به این خنگی قبول شد من با این هوش سرشار نشوم؟ و نشدم! رتبه 10204 را کسب کردم و افسرده شدم، حتی انتخاب رشته هم نکردم… و شانس آوردم که مادرم مرا برای کنکور آزاد دور از چشم من ثبت نام کرده بود، چون با اسم این دانشگاه هم کهیر می زدم! وقتی اصرارهایش را می دیدم اینگونه توجیه می کردم که من از برادر که کم تر نیستم، تصمیم گرفته ام فیزیک شریف بخوانم و می خوانم. تصوری که از دانشگاه آزاد داشتم خیلی وحشتناک و غیر واقعی بود، فکر می کردم یک مشت بچه پولدار خنگ دور هم جمع شده اند و پول می دهند و نمره می گیرند! و حالا دست تقدیر مرا میان این بچه پولدارهای خنگ نشانده بود! آنهم چی، در رشته مورد علاقه مادرم و سابقا مورد علاقه خودم! کامپیوتر، آنهم سخت افزار!!! و یاد گرفتم که تصورات خود را جدی نگیرم و زود قضاوت نکنم و برای ماهیت وجودی هر چیزی ارزش بنهم و زیاد بر رسیدن به رویاهایم اصرار نورزم و دانشگاه آزادی ها را بچه پولدار خنگ انگار نکنم و درسهای این دانشگاه را جدی بگیرم چرا که ترم اول از فرط غیبت تربیت بدنی 1 را افتادم! و فهمیدم که من هیچ پخی نیستم چرا که در اینجا هم درجا میزنم و هی ریاضی مهندسی 9 می شوم و برای 1 نمره باید خفت و خواری بکشم و چشم و ابرو بیایم و گریه کنم و توی سر بزنم که آیا استاد سبک مغز و مستکبر دلش به حال من به رحم بیاید و 1 نمره تقدیمم کند… و متوجه شدم که دانشگاه آزاد اصلا مقوله شوخی ای نیست و کاملا جدیست و اساتید هنگام نمره دادن گویی می خواهند تکه ای از جان عزیزشان را بدهند و به دیدن دانشجویی که به دنبالشان می دود و زنجه مویه می کند به ارگا.سم می رسند … واین نیز بگذشت و موفق شدم 8 ترمه لیسانس خود را اخذ بنمایم و راهی بلاد کفر شوم. تصور فوق لیسانس آنهم در سخت افزار را هرگز به ذهن خود راه ندادم، چرا که دوباره غرور و خیالبافی بر من مستولی گشته بود و تصمیم گرفته بودم سنگی به غایت بزرگ بردارم و به عبارتی گنده بگوزم و از اول فیزیک بخوانم. و این مستلزم یاد گیری فرانسه بود، زبانی که تمام عمر را با نفرت از آوایش و گرامرش سپری کرده بودم، ولی یادش گرفتم و وارد دانشگاه شدم آنهم از سال دوم و آنجا بود که به مانند الاغ  در گل ماندم و هاج و واج به اطرافم نگریستم… آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ و از دور صدای سم اسبش را شنیدم و خود را در آغوشش فکندم و وارد وادی عاشقی شدم و بالکل بی خیال درس شدم. همکلاسی ای داشتم به غایت خوشمزه و تاریک اهل کشور کامرون. قبل از تعطیلات کریسمس به من می گفت:

Je sais que tu ne reviens pas de chez ton amour, pour toi, vaut mieux de laisser la physique pour les physiciens et aller chercher ton destin! می دانم که تو از پیش معشوق خود بازنمی گردی، تو بهتر است که فیزیک را به فیزیکدانان بسپاری و به دنبال سرنوشت خود بروی!

من به جان خریدم این نصیحت را و راهی ایران شدم برای تشکیل زندگی. آری می دانم، ازدواج مانعی برای درس خواندن من نبود، که من، خود بزرگترین مانع بودم! همسرم از من قول گرفته بود که برگردم و درسم را از سر گیرم و به من قول داده بود که به من می پیوندد و در همین گیر و دار بود که فهمیدم مسافری در راه دارم و عجله کرده ام و لعنت بر ک.اندومی که بی موقع پاره شود و لعنت به قرصی که به موقع خورده نشود و بهای این بی جنبگی  را یک سال 9 ماه پرداختم و بعد از آن دوباره تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و باز دوباره دخترکم به من مجال تحصیل نداد تا امسال که سر عقل آمدم و فهمیدم که فیزیک فقط یک خاطره برای من باقی می ماند و بهتر است کاری را که از اول باید می کردم را انجام دهم. ولی این رشته مزخرف سخت افزار که نه علوم کامپوتر است و نه الکترونیک و مباحث هر دو رشته را به صورت نیم بند در خود جای دارد در سایر نقاط دنیا چه نامیده می شود؟ سیلابس درسی من باعث خنده و کرکر دیگران است. من مهندس کامپیوتر، پایگاه داده نمی دانم. من مهندس کامپیوتر الکترونیک دیجیتال می دانم در حد خدا! من مهندس کامپیوتر در هوش مصنوعی مانند بوق می مانم. من مهندس سخت افزار از VLSI یک خاطره محو در خاطر دارم در عوض شناخت من از ریز پردازنده ها از خودشان بیشتر است. شبکه می دانم اما مهندسی اینترنت نمی دانم! چون اولی مال هر دو گرایش است و دومی مال نرم افزار… به همین دلیل در یک رشته کاملا بیربط (البته نه خیلی) ثبت نام کرده ام و همچین ملام کلاسهایم را دودر می کنم تا سال دیگر که دخترک به مدرسه رود…

اکنون همکلاسیهای دوره لیسانسم در دانشگاههای خوب دیا ادامه تحصیل داده اند و برای خود کسی شده اند و یایا (دوست تاریکم) سال اول دکترا خود را شروع کرده و من در منجلاب از این شاخ به آن شاخ پریدن خود دست و پا می زنم!

ولی همه اینها بهانه بود، من خود ت@#$%م درس خواندن و مفید بودن ندارم. من هیچ پخی نیستم. من برخلاف سایر دوستان وبلاگ نویس نه یک شغل دهن پر کن دارم، نه دانشجوی خفن پی اچ دی، نه مددکار اجتماعی هستم، نه یک پزشک حاذق دانشجوی سال آخر پزشکی، نه یک نابغه تیز هوشانی، نه یک هنرمند بی همتا هستم، نه بهترین مادر دنیا، نه بهترین همسر دنیا، نه یک کدبانو، نه یک مایه دار، نه یک بیزینس ومن، نه یک نویسنده توانا نه هیچ چیز دیگری… من یک علاف می باشم، یک انگل  که اگر مجبور نبود، معدود موفقیتهای کسب شده را هم به دست نمی آورد. اگر مجبور نبود نه کامپیوتر می خواند نه فرانسه یاد می گرفت نه عاشق می شد نه مادر می شد و نه دانشجوی فوق لیسانس، یک موجود تک سلولی می شد که به یک آلونک خیلی خیلی کوچک، در حد 2متر در 2متر، یک رختخواب راحت، یک لپ تاپ یا دسک تاپ، اصلا هر کوفتی که یک سیستم عامل قابل قبول در حد ویندوز 98 رویش نسب شده باشد و حد اقل یک مودم 56k برای اتصال به اینترنت داشته باشد ( سرعت اینترنت مهم نیست چون کلا از عجله خوشم نمی آید) راضی است و تنها خواسته اش این است که به یک منبع نا متناهی سیگار و گاز فندک و چای متصل باشد…

حالا ببیینم چند درصدتان بعد از خواندن این پست همچنان یار من باقی می مانید!

Advertisements
    • sakhtsar
    • 9 آوریل 2010

    الهی بمیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اینا چیه نوشتی؟ از حق نگذزیم . نویسنده خوبی هستی. آدم اگه خودشو دوست نداشته باشه که زندگی براش زهرمار میشه.

  1. من باهاتم تا تهش,تهش که میگم یعنی یه چیزی میدونم که میگم دیگه,عین خودمی چونکه :دی

    (نوشتت خیلی خیلی خیلی خوشگل و ناز و از این حرفا بود,تا تهش رو بدون توقف خوندم و این با توجه به اپیدمی چیز گشادی که این روزها باب شده معجزه ایه!)

  2. دارم زندگی رو در پیش میگیرم مثل شما ! ولی هنوز سردرگمم بین اینکه میخوام پخی بشم یا نمیخوام !
    یه ور ِ ذهنم میخواد درس بخونه و بچسبه به محیط آکادمیک و یه ور ِ‌دیگه میگه اگه رفتی تو این راه باید بیخیال ِ‌ بقیه چیزای ِ دیگه بشی . میشی یه آدم تک بعدی که ذهنش فقط رفته دنبال درس .
    به احتمال زیاد منم پخی نمیشم !

  3. آخ که اگه این سیگار و دود و دمت نبود خودم بهت ایمان می آوردم . خیلی خوب خوب نوشتی ها ناقلا. ضمنا با این یایا هم خیلی حال کردم. ناکس عارفی (عارفه ای؟) بوده از شاخ آفریقا.

    • عارفی بس سیاه و رهروی بس دانا بود یایا، با آی کیویی بس بالا
      ما مخلصیم، سعی می کنم ترک کنم، به اذن شما

  4. یعنی بابام هر روز منو نگاه میکنه در نگاهش موجی از » خاک بر سرت که هیچ پخی نمیشی»
    وجود داره که منو با خودش میبره اما من همچنان گشاد باقی خواهم ماند

  5. والا الان بار اول بود که اومدم اینجا
    و الان چشمام گرد شده که چی بگم!
    نه اینقدر می شناسمت که بگم شکست نفسی می فرمایید
    و بازم نه اینقدر می شناسمت که بگم همینه که هست!
    فقط خواستم بگم چشمام گرد شده!!!

    • مریم
    • 10 آوریل 2010

    من که بخوای نخوای باهاتم.مهم هم نیست پخی نشدی.همین که آقای طرف رو داری یعنی پخی بودی که آقای طرف رو پیدا کردی دیگه 🙂

  6. حالا مثلا اونایی که پخی شدند، کجا را گرفتند که ما غصه بخوریم چرا پخی نشدیم..بی خیال بابا دنیا دو روزه و زندگی ارزش این همه پخ شدن نداره!!! هر طور دوست داری و برای دل خودت زندگی کن..خوش باش وشادمان ، همین.

  7. زیاد بهش فک نکن! هیچ آدمی کامل نیست!

  8. سلام. چند تایی از نوشته هاتون رو خوندم، خیلی لذت بردم. با اجازه تون شما رو به لیست دوستانم اضافه کردم.

  9. به به!
    چه دوست خوب و جدیدی

    • 🙂 پخ هم نشدم نشدم، مهم اینه که شماها رو داشته باشم

  10. چقدر بد است که آدمی سردرگم باشد، اما زمان مثل برق بگذرد!
    من از این حس متنفرم و البته گرفتارش هستم.

    ای زمان مسخره چته؟! نمی تونی یه کم آرومتر بری؟

  11. من اگه میدونستم اینقدر سطحت پائینه، وقتم رو بابت خوندن دری وریهات هدر نمی کردم. کار خوبی کردی که خودتو معرفی کردی. البته حدس میزدم که تو هیچ پخی نیستی ولی باز هم گفتم شاید دارم اشتباه میکنم. اصلا حیف من که تو رو لینک کرده بودم. ببین چقدر آبروم بره اگه خواننده های وبلاگم بیان ببینن من تو یه همچین وبلاگ سطح پائینی کامنت گذاشتم.
    من تصویری که از تو تو ذهنم دارم یه چیزی تو مایه های اولیور توئیسته.
    پ.ن:»شناخت من از ریز پردازنده ها از خودشان بیشتر است» در حد بوندس لیگا حال کردم.
    تو هرچی حس بدبختی ات بیشتر میشه، قشنگتر مینویسی.(;

  12. dashtam az dars khoondan farar mikardam ke be weloge shoma residam! doostesh dashtam! bazam miyam!! manam hich pokhi nashodam….!!

  13. سلام … اسپریچو و قینوس … اینها مرا برد به عالم کودکی و شهر رفسنجان … یادش بخیر .. ولی واقعا زیبا می نویسید .. کلی تو وبتون چرخیدم و خوندم ….
    شاد باشید و برقرار

    • آرش
    • 11 آوریل 2010

    من شک کردم که نکنه شما کرمونی باشی اخه اصطلاحات کرمانی زیاد داری و البته مثل اونا خنثی و بی خاصیت!!!!!!!!!!!!!!!

    • بلــــــــــــــــه، واقعا لطف داری! شک نکن، سعی کن مطمئن باشی

  14. یا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ و از دور صدای سم اسبش را شنیدم :)) خيلي باحال بود.
    بابا فكر نكن كه فقط خودت اينجوري شدي. مشكل منم هست. نمرات بالا و هوش زيادمو ديديم و خودمو علاف كردم كه خير سرم فلان رشته رو ميخوام بخونم. چي شد؟ به قول تو هيچ پخي نشدم كه هيچ، همچون خر در گل گير نموديم 🙂 آخرشم دست از پا دراز تر بعد يك عمر وقت گذروني برگشتم سر خونه‌ي اولم. حالاشم يك سالي ميشه كه سرم به سنگ خورده مثل بچه‌ي آدم نشستم تواناييهامو شناختم و رفتم دنبالش. گرچه از اين توانايي حالم بهم مي خوره اما خوب چاره چيست؟ مجبورم همون رشته‌اي كه ليسانس خوندم ، براي فوق هم بخونم. چون از فرصتم استفاده نكردم. چون ازدواج كردم و كلي مسئوليت ديگه روي دوشمه.
    اي خواهر دست رو دلم نذار كه خينه 🙂
    سخت نگير. حالا شروع كن. نااميد هم نباش فقط تكليفت رو با خودت روشن كن…

  15. اي خدا بگم اين آقاهه رو چي كار كنه. sorry اين ادمين(admin ) من بودم. حواسم نبود كه با اكانت همسري دارم پيغام ميدم. 🙂

  16. default همه ی ادما همون پخی نشدنه ! اون بعضیا هم که فک می کنن پخی شدن در واقع پخی نشدن ! :)))

  17. ببین من فکر می کنم ما «پخ نشدگان» در حال حاضر برای خودمون اقلیت بزرگی هستیم. شدیدن معتقدم باید بریم یه سندیکایی چیزی راه بندازیم حقوقی برای خودمون دست و پا کنیم، اما حیف که از بس گشادیم که این ایده همین در حد حرف هم اذیتمون می کنه…. احساس می کنی الان فشار رو؟ فشار کلماتی مثل «پا شیم» …»بریم» …»سندیکا»…. «حقوق دست و پا کردن»…. آااااای خسته شدم بهش فکر کردم، بی خیال

    • کامنت برگزیده سال! اگه برای ریاست سندیکا کاندید بشی من به تو رای خواهم داد، البته اگه عمری باقی بود و حالی… خسته شدم ها، چقدر تایپ کردم

  18. ولی اینکه پُخ نشدی خیلی خوبه ها!!
    لغتنامه دهخدا:
    پخ . [ پ ُ ] (اِ) بزبان خراسان براز را گویند یعنی سرگین آدمی و غیره … و از لغات ترکی به ثبوت میرسد که لفظ ترکی است . (غیاث اللغات ).
    حالا معنی «براز» خودش دیدنیه!

  19. منم همینطور!عنوانه رو میگم!

  20. حالا خیلی از ما ها که اومدیم و درس خوندیم و عاشق نشدیم و مادر نشدیم و در دیار کفر ماندیم و هزار کوفت و زهر ِ مار ِ دیگر که تو شدی و ما نشدیم و تو نشدی ما شدیم چه پخی شدیم که تو نشدی ؟

  21. عزیزم پس ما باید چه بگیم؟که همین هم نشدیم.
    شما در برابره ما یه جورایی آدم موفقه هستی.
    یاد یه نوشته افتادم در واقع داستان.
    روزی یه نفر میره خواستگاریه دختر مورد علاقه اش.پدر دختر شرط میذاره که اگه پسره انجام بده دخترش رو میده بهش.شرط این بوده که 3تا گاو ول میدن تو مزرعه و این باید بتونه دم یکیشونو بگیره.گاو اولی میاد خیلی تنومند بوده پسره میگه بیخیال دم بعدی رو میگیرم بعدی رو ول میدن میبینه جثه اش کوچیکتره پسره میگه با این سیر پس بعدی کوچکتره و منتظر سومی میمونه.سومی رو ول میدن و همون طور بود که فکر میکرد پرید پشتش و تا اومد دمش و بگیره دید که دم نداره.
    حالا حرف آخر اینکه فرصت هاتون و از دست ندید شاید هیچ وقت دیگه پیش نیاد.(یکی نیست به خودم بگه.)

  22. اها یاد یه جک هم افتادم.
    یه روز یکی باباش میمیره به دوستش میگن تو یه جوری بگو که زیاد ناراحت نشه.هاهاهاها(هنوز شروع نشده خنده ام گرفت.)
    دوست اون بابا مرده میره پیش رفیقش میگه ببین انیشتین و میشناختی؟طرف میگه آره .میگه کریستوف کلمب و ویکتور هوگو رو هم که میشناختی طرف میگه آره.رفیقه میگه اینها که واسه خودشون یه پخی بودن مردن بابای تو که دیگه هیچ پخی نبود هم مرد.
    خدایی نکرده بلاگر به خودش نگیره. گفتیم دور هم باشیم. 😉

    • هاها بسی خندیدیم! منم که پخی نشدم یه روز میمیرم… باباااااااا اینقدر به روم نیاریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! 🙂

    • نغمه
    • 15 آوریل 2010

    همین که فرانسه میدونی از نظر من جز پخ ها حساب می شی،این از من

  23. من هم دقیقا مثل تو بودم با این تفاوت که فیزیک خواندن را در دانشگاه سراسری به مهندسی دانشگاه آزاد ترجیح دادم و حالا مثل سگ (یا خر؟) پشیمانم…هیچ پخی هم نشدم…درسم که تمام شد روزنامه نگار شدم بعد ازدواج کردم از ایران رفتیم بچه دار شدم زبان روسی خواندم آنجا .بعد برگشتیم ارشد مدیریت خواندم فقط یک ترم و انصراف دادم بعد دوباره صنایع خوندم و الان مرخصی ام….همیشه از این شاخه به اون شاخه پریدم….اینا رو گفتم بدونی تنها نیستی…

  24. يا علي !!! من اومده بودم اينجا بگم از قضا من هم هيچ پخي نشدم. اما مي بينم ماشاالله تعداد هيچ پخ نشدگان انقدر زياده كه مي تونيم يه كانوني مجمعي چيزي تشكيل بشيم.
    اين پستت مايه قوت قلبه !
    اينقدر خودخوري كردم كه چرا يه پخي نشدم اينا رو كه مي بينم قلبم آروم ميشه.

    اگر برات بگم من رشته هاي رياضي تجربي و انساني رو امتحان كردم و در نهايت ديپلم تجربي گرفتم ، دو بار دانشگاه شركت كردم و هيچ كدوم اوني كه ميخواستم نبود ، دستم هنوز در پي جامعه شناسي مي لرزه ، نقاشي و عكاسي و شعر و نويسندگي رو بوسيدم و با ك.و.ن گشادي رها كردم …
    تازه مي فهمي خيلي پخي شدي ..

    • تو خیلی هم پخ شدی، تو برهنگی رو داری، برهنگی جزو مقدسات منه! تو همه اینهایی که گفتی کنار گذاشتی، یه زمانی بودی، تو نگو پخی نشدم که جون تو ناراحت می شم! چشم به راهت بودم خواهر جان، دیدگان ما را منور فرمودی!

  25. وای رفیق
    چه پست صمیمی نازی
    همه راس می گن بابا
    بیشتر آدم ها این طوری هستن که ماها
    من فیزیک خوندم سراسری
    حالا کار می کنم در رابطه با فیزیک اما همه ی دوستام اون ور آب دارن دکترای فیزیک می گیرن
    شاید یه روزی منم ادامه بدم
    البته نه فیزیک ، صنایع
    🙂

    • مریم
    • 17 آوریل 2010

    اسی کجایی تو دخمل؟

    • حمید
    • 19 آوریل 2010

    سلام دوست عزیز . اومدم که ضمن عرض لام و ادب و احترام بگم همت والای شما ستودنی است.دیگه چی میخواستی بشی خواهرم که نشدی !!؟بسلامتی صرفنظر از دهن پر و خالی مهندس نیستی که هستی ! فرانسه نمیدونی که میدونی ! مزدوج نیستی که دراین
    قحط الر جال شدی! بچه نداری که الحمدلله و المنه داری! ارشد قبول نشدی که شدی ! چی میخواستی بشی دیگه!!؟ چه میدونی که خیلی ها هرشب در آرزوی کمتر از ربع یکی از موقعیت های تو بخواب میروند و خوابش را هم نمی بینند.لذا کفران نعت نکن دوست عزیز که کفر نعمت از کفت بیرون کند…وش باشی.

  26. بابا تو دیگه کی هستی؟!!!

  27. salam nazanin

    avalin baram ast inja miayam vali kheily ba neveshtehat haal kardam.

    linket mikonam.

    rasty in pokhy nashodam fekr konam epidemie.

    ye kam aroom gereftam. fekr mikardam tanham too in ehsas.

    harchand ke shoma shekast nafsy mikonid ba in ghalam ziba

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: