وقتی همه خوابیم

خواب می بینم.

…خانه ای به غایت بزرگ، با پرده های دود گرفته سفید توری بلند و پر چین، اتاقهای تو در تو، اسباب اساسیه ای قدیمی و خاک گرفته که زمانی با شکوه و آلامُد بوده اند. و روحی بس سنگین و عجیب که بر تمام زوایای این خانه سایه افکنده است… و من می دوم، اول نمی دانم به دنبال چه، هرچه بیشتر می دوم بیشتر یادم می آید…چند نفر به دنبالم هستند، دختر و همسرم را هم گم کرده ام، عده ای در حیاط خانه به غل و زنجیر بسته شده اند، و گویی من مأموریت یافته ام آنان را نجات دهم. با این حال کشش عجیبی برای ادامه دادن به مسیر و کشف سایر اتاقهای خانه در وجودم است. هرچه پیش می روم بیشتر احساس انس با خانه می کنم، احساس انس آمیخته با ترسی عمیق از ناشناخته های خانه. به مانند دخترک نوجوان باکره ای که برای اولین بار عاشق مردی غریبه می شود و بیم آن دارد که در پس چهره انسانی مرد، یک هیولا نهفته باشد. صدای جیغ و نعره زندانیان گوش را می خراشد، کمک می خواهند، گویی مورد تجاوز قرار گرفته اند، چه کاری از دست من بر می آید؟ فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم، به راهم ادامه می دهم. به یک تالار آینه ای می رسم، خودم را در آینه ها نمی بینم… هیچ تصویری در آینه ها نمی بینم… ترس همه وجودم را فرا می گیرد… پنچره ای می یابم، از پنجره منظره حیاط را می بینم، زندانیان را برده اند، شاید هم جنازه هایشان را… از پنجره روبرو دو دختر بچه می بینم که  لبه پنجره ایساده اند و با شادی و خوشحالی می خواهند خود را از پنجره به پایین پرتاب کنند، فریاد می کشم، هشدار می دهم، صدایشان می کنم، فایده ای ندارد. پایین را نگاه می کنم، ارتفاع وحشتناک است، در حد 12 طبقه، شاید هم بیشتر. سرم را بالا می گیرم، از بچه ها خبری نیست… به داخل بر می گردم، تالار آینه جای خود را به یک تالار قدیمی خاک گرفته و متروک که شاید در گذشته تمام دیوارها و سقفش آینه کاری شده بوده، داده است… جو سنگینی حکم فرماست، از تحملم خارج است، احساس خفگی به من دست می دهد، می خواهم فرار کنم. تواناییم تحلیل می رود، می خواهم جیغ بکشم، نمی توانم، همه توان خود را جمع می کنم، حتی یک میلیمتر هم نمی توانم پیش بروم، صداها نزدیک می شوند، صدای خنده دختر بچه ها هم، یاد دخترم می افتم، یادم می آید گم شده است، می خواهم گریه کنم، نمی توانم، نمی شود، همسرم، همسرم؟ حتما تا الان دستگیر شده است… جیغ می کشم، جیغ می کشم، جیغ می کشم….

– «پاشو،پاشو عزیزم، نترس، من پیشتم، نترس، بیا تو بغلم، نترس»

-«بچه، بچه کجاست؟»

-» خوابه، نگران نباش، همه چی سر جاشه. خواب دیدی؟ چی خواب دیدی؟ هی بهت می گم تا دیروقت نشین پای اینترنت و این بالاترین کوفتی، بهت می گم ذهن خودتو درگیر نکن، بفرما، همین می شه دیگه، اصلا به فکر خودت نیستی، خیلی حساس شدی، الان من فردا باید برم سر کار، ولی با این نمایشی که امشب راه انداختی من عمرا به موقع نمی رسم سر کار، حالا این فدای سرت، ولی همش بهت می گم شبا هله هوله نخور، اینم نتیجه اش. می گم با این دوستات رفت و آمد نکن ذهنت رو درگیر می کنند، برای خودم نمی گم که، به خاطر خودت می گم عزیزم، الان صبح بچه زود بیدار می شه نمی ذاره بخوابی بعد می آیی غرشو به من می زنی، هی می گم…. بفرما… … …حالا خواب چی دیدی؟»

-«من حالم خوبه، بخواب، چقدرخوب شد که اینها رو تو خواب دیدم، شب بخیر عزیزم.»

مطمئنم این خانه را قبلا بارها دیده ام، شاید هم خوابش را، می دانم چیزی در خود نهفته دارد، یک گنج، یا شاید یک پیام… وقتی بیدارم، دلم برایش تنگ می شود…

Advertisements
  1. راست مي گه ديگه! شب ها اينقدر غذا سنگين نخور!

  2. اينهايي كه گفتي «رزيدنت اويل» بود كه. حالا اون وسط آلتي (Alt) كنترلي(Ctrl) چيزي فشار ميدادي شايد شليك هم ميتونستي بكني. يا حداقل تا دم پنجره رو سيو save ميكردي اگه باز خواب ديدي لا اقل از پنجره شروع بشه نه كه برگردي از اول. در ضمن الان اينجا (تهران) هوا رعد و برقيه اگه به خوابت رعد و برق هم اضافه ميشد قشنگتر بود. گذشته از شوخي فضا سازيه خيلي قشنگي كرده بودي عين نويسنده هاي راست راستي. اميدوارم همش تخيلي بوده باشه و واقعن همچين خوابي نديده باشي.

    • اسلحه ام رو تو کشوی میزم جا گذاشته بودم، اینو وسط راه فهمیدم! با alt و کنترل و این چیزا نمی شد شلیک کرد
      این خواب رو واقعا دیدم، از این خوابها خیلی می بینم

  3. سلام عزيزم.
    اين روزا اينجا همه از اينجور خوابا مي بينن . باور كن . منخودم هر شب از خواب مي پرم.
    اما مي دوني كدوم قسمتش خوبه ؟ اون قسمت كه همسر محترم از خواب بيدارت مي كنه و قربون صدقت ميره . همچين هوس مي كني هر شب از اين كابوس ها ببيني !!!
    ياد فيلم بر بادرفته افتادم اونجا كه اسكارلت كابوس ديده بود …

    • وایییییی اون صحنه برباد رفته خیلی دلنشین بود! حسنش نسبت به این لحظات واقعی من و طرف این بود که رت بعد از قربون صدقه رفتن غر نزد به جون زنش! طرف شخصیتش در اینجور مواقع خیلی شبیه «آرتوش» هست، انگار همه مردها همینجور هستند… نه؟

  4. خب پس من اشتباه دیدم و شنیدم,فرانسه ای تو؟!

  5. طرف هرچی دق و دلی داشت سر این خوابی که تو دیدی و از خواب پریدی خالی کرد ها!دیر رسیدن,پرخوری های اعصاب خورد کنت رو,بیدار ماندن هات و…. :دی

  6. بیا. طفلکی 5 انگشتشم بزنه تو عسل بکنه تو دهنت تو گاز میگیری. طفلی اینهمه قربون صدقه رفته، دل سوزونده، فکر کم خوابی فردات هم بوده باز تو میگی غر زده. ما مردها قربانی پروپوگاندای رسانه ای شما زنها شدیم وگرنه که خیییییییییلی خوبیم.

    • اونی که روز اول انگشت عسلی منو گاز گرفت خود نامردش بود! آخ آخ آخ دلم کباب شد برای «شما مردها»!!!!

  7. تو دوستان من یکی هست از این سبک خوابها زیاد میبینه! طفلی زنش دیگه نمیدونه چیکار کنه. زنش میگه یه بار نصفه شب پریده که پاشو خونه آتیش گرفته. این بیچاره هرچی میگه بابا خواب دیدی! تو کتش نمیره. خلاصه زنه مجبور میشه نصفه شب ادای کسایی که دارن آب رو آتیش میریزن رو در آره تا این دوست ما آروم بگیره. حالا میخوان برن دکتر. اطلاعاتی کسب کردم بهت میگم.

    • نه داداش ما دیگه وضعمون اونقدر هم خراب نیست! تو خودت تا حالا خوابی ندیدی که وقتی بیدار بشی خوشحال بشی که همش خواب بوده؟؟؟ 

    • مریم بکسور
    • 20 آوریل 2010

    سلام عزیزم.این آروم کردن شوهرت منو بدتر کلافه کرد.همشون همین طورن.من که خوشبختانه از نعمت شوهر محرومم اما گاهی که با دوست ام حرف می زنم و غر می زنم و ناراحتم،وقتی تموم می شه می گه حالا ماری من چکار می تونم بکنم؟آی فحشه این حرفش.آی چرته این حرف!!اصلا رو اعصاب آدم میره

    • تو کتاب «چراغها را من خاموش می کنم»، یه جاش کلاریس می گه که سالهاست که فهمیدم شوهرم با این کار محبت خودش رو نشون می ده!

  8. اوه آره. اگه تعدادش کم باشه عادیه ولی اگه زیاد بشه (مثل دوستم) دردسره. با این همه آقای طرف منو یاد مسی (فوتبالیست) میندازه….. قدر موقعیت رو خوب میدونه!

    • نه رفیق اگه آدم تو خواب بیدار شه و موقعیت رو گم کنه و راه بیوفته در حالی که خوابه و وقتی بیدارش می کنند هم باز تو حال و هوای خواب سیر می کنه ، این دردسره

  9. سلام اسپريچو جون. عجب خوابي بود حسابي محوش شدم. اما اين آقاي طرف هم اونجا خوب وقتي گير آورد و حرفاي دلش رو زدها :)) واقعاً اون خونه رو قبلاً ديده بودي؟ شايد.. شايد هم يه پيامي برات داره…. عجيبه…

    • مریم بکسور
    • 20 آوریل 2010

    این «من چراغ ها را…» رو تا حالا ده دفعه خوندم.داستانش لوسه هااما یه کشش عجیب تو آدم ایجاد می کنه.اگه یادت باشه این حرفو جایی می زنه که کلاریس بخاطر کتلت درست کردن دستش رو سوزونده.آرتوش فقط غر می زنه و دور خودش می چرخه اما دوستش(اون یکی مرده) میاد و یه پماد می ذاره.بعضی مرد ها می دونن کی باید چکار کنن.بعضی ها فقط مستاصل دوره خودشون می گردن

    • تا قبل از ازدواج و یا تصاحب کردن زن مورد علاقه اشون همه اصول رو خیلی خوب می دونند و خیلی خوب اجرا می کنند، بعدش که خیالشون راحت شد همه چی یادشون می ره، حتی مدیریت بحران!

  10. همه ماشا… صاحب نظرند.
    تو خواب چه رفلکسی نشون دادی که آقای طرف فهمید و بیدارت کرد؟ داری میگی طرف غر به جونت زد عزیزم اگه به جاش یه آدمی بود که خوابت و خودت به هیچ جاش نبود اونوقته که..آدم میسوزه.
    چرا همه خواب رو ول کردند چسبیدن به حرکات آقای طرف.من طی تجربه های خواب دیدن زیادی که دارم مطمینم اون خونه رو تو واقعیت دیدی.حتی 1 بار ولو کوتاه.حالا بشین فکر کن ببین کجا.

  11. «غير قابل چاپ»

  12. تقریبا به این حرف یونگ ایمان دارم.من هم خواب خانه زیاد می بینم.خانه در واقع وجود خودت است. همان چیزی که در ش زندگی می کنی. ناشناخته است؟ ترسناک است؟ بزرگ است؟ هر حسی که داشتی حسی است که در ناخوداگاه به خودت داری.
    شاید داری ابعاد تازه ای از خودت را کشف می کنی…خواب خوبی دیدی. از کنارش همینجوری نگذر.

    • … و اتفاقاتی که دور و برم می افتاد، دغدغه های فکری خودم بود… درسته، غیر از این نمی تونه باشه… واقعا ازت ممنونم

  13. از شهرتون نوشتم گفتم بدونی!

  14. به خاطر لینک ممنون. ایشالا به زودی بیایم در زمره ی اساتید!

  15. ور آر یو دود؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: