بایگانیِ مه 2010

مهد کودک و دخترک گریان و مادر خسته و پدر وارسته

مامان: پرپیلوس*؟ فردا می خوای بری مهد کودک؟

دختر: چیز، آره، ارموز می رم مند کودک. بشتاران می نی (سارافونی که رویش عکی می نی موس دارد) پِپوش برم مند کودک.

بابا: گریه نکنه پست سرت؟ غریبی نکنه؟

مامان: این؟ این غریبی کنه؟ وقتی سرش به بازی و بچه های دیگه گرمه کلا منو یادش می ره. خیالت راحت. بعدشم، بچه که نیست، داره 3 سالش می شه.

*******

(فردا ش)

مامان:Bonjour! On est là

دخترم همینجا با نی نی ها بازی کن، شعر بخونین نقاشی بکشین، من میرم خرید کنم، نون بخرم، شیر بخرم، چیپس بخرم، اسمارتیز بخرم، هندونه بخرم، برات قرمه مرغ (منظور همان پلو مرغ، غذای محبوب پرپیلوس، در برابر قرمه سبزی) بپزم بیام دنبالت.

دختر(در حالیکه شدیدا تحت تاثیر جو مهد کودک و اسباب بازیها و کودکان و مربیان خوش لباس آنجاست و کوچکترین توجهی به مامان ندارد): باشه. خدافظ. Bonjour nini, bonjour asbab bazi, bonjour madame, bonjour A B C D….W X Z , bonjour ketab.

مربی: Elle a très bien commencé. Je suis sûre qu’elle s’en sortira bien, aucun souci, à toute à l’heure.

مامان: Très bien, quoi que ça soit je suis disponible sur mon natel, à toute.

و مامان با خیالی آسوده به طرف خانه به راه می افتد، و در راه فکر می کند که این شاید اولین بار است که در خانه خود، تنهاست، و خوشحالی ای بی دلیل به سراغش می آید. دلش می خواهد2 ساعت، فقط 2 ساعت تنها باشد، بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزند یا در اینترنت بچرخد. 2 ساعت فقط بنشیند. بی هیچ غر و فرمایش و بهانه گیری و استرس از اینکه بچه گرسنه است، بچه جیش دارد، بچه لیوان شکلات داغش را برگردانده روی قالی، پدرش اکنون سر می رسد و ناهار طلب می کند، لباسها را باید پهن کنم، امتحان، وای امتحان…فقط بنشیند. و اکنون این 2 ساعت فرا رسیده بود. مهد کودک منطقه بلاخره یک جای خالی پیدا کرده بود و توانسته بود بعد از یک سال بودن در لیست انتظار جایی را به دخترک قصه ما اختصاص دهد.

کلید در را می چرخاند، نگاهش را به دور خانه می گرداند، می خواهد ببیند خانه، بدون دختر چه قیافه ای دارد. زیاد تعریفی ندارد. پالتو را درمی آورد و پرت می کند وسط خانه ومی خندد. چه کیفی داشت! موبایل را می گذارد روی پیشخوان آشپزخانه، کیفش را هم همانجا جلوی در ورودی خانه رها می کند. درست عین بچه ای که از مدرسه برگشته و حس رها شده ای از قفس دارد. قهوه درست می کند، سیگاری برمی دارد و تقریبا به بالکن هجوم می برد. چشمانش بسته، گوشه لبش سیگاری که بی هوا دود می شود، و در دستش فنجان قهوه ای که حسش نیست نوشیده شود، ولی باید آنجا باشد، تا ترکیب فضای اطراف انسانی بی خیال و بی دغدغه و در حال مدیتیشن به هم نخورد. پس زمینه ذهنش آهنگی اجرا می شود. آهنگ مورد علاقه اش:

See my love is all I can give you

Nothing more, cuz life is  how want it to be

With you and me

«Staying together»

Take it all, I’m here boy

I got what you need here, talk to me

And help me breathe

I wanna hold on

**…To sweet memories

آهنگ افتاده است روی لوپی بی پایان. مدام تکرار می شود. مدام. تا جایی که دارد کم کم آزار دهنده می شود. سعی می کند به آهنگی دیگر فکر کند، نمی شود. ول کن نیست. چشمانش را باز می کند به امید یافتن سوژه ای که ذهنش را درگیر کند. ای بابا، آهنگ هنوز اجرا می شود! هر بار آزار دهنده تر از بار قبل!با خود فکر می کند این ترانه به آن زیبایی که فکر می کرده نیست. اصلا چرا از این خوشش می آمد؟ چون از همان 5 سال پیش که برای بار اول شنید، خوشش می آمد. اینقدر که از آن روز شد زنگ موبایلش، برای همه گوشیهایی که تا بحال داشته… گوشی موبایل؟ چی؟ ای ابله!

مامان: الو؟

مربی: Bonjour c’est Cecil de jardin d’enfant de la Marelle, merci d’avoir deccrocher, votre fille s’est mise à pleurer il y’a une demi heure. elle ne veut plus rester.

مامان: Oui, j’arrive

و مامان دخترک را در حالیکه گریه مفصلی کرده  و صدایش از فرط جیغ گرفته  و یک دست به پتوی سابقا سفید و انگشت دست دیگر در دهان دارد وسط مهد کودک و کودکانی مبهوت می یابد!

*********

(فرداش)

مامان: دخترم می خواد دوباره فردا بره مدرسه! خیلی بهش خوش گذشته بوده نه؟ دوست داری فردا هم بری؟ قول می دی دیگه گریه نکنی؟

دختر: نه، نری ها بیرون ها!

********

و از آن روز به مدت 4 روز مامان با دختر وسط مهد کودک می نشستند و dessin*** می کشیدند و چوچو می کردند و دخترک وسط راه خسته می شد و امر به بازگشتن به خانه می کرد. قبل از هر جلسه هم می گفت:

می شه قول ندم گریه نکنم؟ می شه قول بدم گریه بکنم؟ من شوکولات اسمارتی نمی خوام، می شه نری؟

اکنون 2 هفته است که دخترک به تنهایی و با پدر فداکارش به مهد می رود، و با پدر فداکارش از مهد بر می گردد، بدون گریه و دعوا و خونریزی. و در تمام مدتی که خانه است نقاشی می کشد و آواز می خواند و دنبال maîtresse**** اش می گردد و وقت و بی وقت عزم رفتن به مهد کودک می کند. پدر قصه ما از کار خود راضی است. کلی هم کیف می کند که دخترش را می برد و می آورد. مادر قصه؟ مادر قصه هنوز وقت کافی برای بازسازی صحنه تنهاییش در روز اول را نیافته است. برایش دعا کنید. به شدت به این لحظه نیاز دارد.

پی نَبِشت: زحمت ترجمه جملات فرانسه متن با گوگل ترنسلیت

* نامی که در 9 ماهگی برایش ساختم، بسکه لوس بود

** Sugababes, Ace Reject

***نقاشی

****معلم زن

Advertisements

روزهای سابقا آفتابی/روزهای ت@#$%#@می

چند هفته است که در حالت هالت به سر می برم. مخم گو.زیده و دلم ترکیده. به نظر شما ایرادی دارد اگر خیلی دیر به روز کنم؟ می خواستم شما را به یک گردش علمی به اعماق مخیله ام دعوت کنم، به صرف قینوس و خاطره  و شیرینی و شربت و چیپس و چی توز. اما گم کرده ام، استعداد نیم بند نویسندگی ام را. همه جا را دنبالش گشتم، همه جا سرک کشیدم، اما اثری نمی بینم. کم کم دارم شک می کنم آنکه قینوسیات قبلی را سر هم کرده من نبوده ام… (ماماااااااان اینقدر با این دمپایی های مزخرف پر سر و صدا روی مخ من راه نرووووو، اه ه ه ه ه ه  ساعت یک نصفه شب و دمپایی؟)

می خواهمش، لازمش دارم، برای ادامه، برای اسپریچو ماندن، هر که آن را ربوده بی زحمت با زبان خوش به ادرسم پست کند، هزینه را هم خودش پرداخت کند. جیبمان خالیست، ذهنمان نیز هم. مدام کر.سی شعر می بافیم، مدام بحث و جدل، و دخترک می گوید : «بابا کوجاست؟ بابا به تو گهر کرده؟»

اینجا مثل سگ باد می آید، بعد از یک هفته آفتابی و پر از پلاژ و شن بازی و خوشی الکی، این هفته مدام به حالمان ر.ید.ه می شود. شنیدم تهران هم ابری و بارانیست، وای باران تهران، عجب صفایی دارد، ای تهران، ای خر، ای گاو، ای شهری که مثل خرچنگ افتادی روی ذهن من و با خاطراتم عش.قب.ازی می کنی، و هرچه بیشتر می مانی عطشان ترم می کنی، پاشو، بکش بیرون، حالم خرابست، دلم تو را می خواهد، اردیبهشت تو را، بارانهای تو را، بوی خاک بر خواسته از زمین تو را، جوبهای تو را، درختان بلند تو را، ولی عصر تو را، (کاش اسم این خیابان را عوض می کردند، مثلا می گذاشتند پر خاطره، خیابان پر خاطره)، کوچه های تو را، پراید های تو را، ایستگاههای تصفیه خون تو را، تاکسی خطی های تو را، گوجه سبز و چغاله بادام تو را، ترافیک های سگی تو را، تره بار تو را، دختران و پسران زیبا روی در بند تو را، بوی حماسه تو را، نعره خوش آزادی تو را، امید در پس جو وحشت حاکم شده بر تو را، تندیسهای دزدیده شده تو را، بزرگراههای تو را، دربند تو را، دربند شدگان تو را، وای تهران ببین با من چه کردی… در هر حالی یاد تو می افتم، مستی (مثل الان)، غم، خوشی، روزهای آفتابی، روزهای ابری، روزهای بارانی، روزهای برفی، هوشیاری…

گردش تفریحی باشد برای وقتی که عاقل شدم، وقتی استعداد نویسندگی ام را پیدا کردم. دلم برایتان تنگ شده. می شود برایم عکسهای از تهران بفرستید؟ پس بفرستید.

Advertisements