بایگانیِ ژوئن 2010

اسپریچوی عنان از کف بریده

عنان زندگی ام رفته رفته از دستم خارج می شود. عنان شوهرم هم همینطور. عنان دخترکم نیز هم. اما عنان خودم؟ …. نداشته ام.عنانی نداشته ام. به مانند برگی که بی هوا روی آب توی جوب دراز کشیده و با بی عاری تمام اجازه می دهد که جریان آب او را به هر سویی ببرد. این قصد من نبود، من برنامه ریزی کرده بودم، نقشه کشیده بودم، استراتژی چیده بودم، همه به فاک رفت، به فاک…

خانه ام به گوزی به هم میریزد، دخترم با شنیدن یک نه ای جیغ می زند، همسرم با  اخمی ژست می گیرد، من با برگ جریمه ای حتی به هم می ریزم. من؟ من… من کی هستم؟ یک موجود کمی با هوش اما بی هدف، بی هویت، بی خاصیت. این تمام من است.

Advertisements

می خوای بری فرنگ؟ تنها و بدون زنِ مشنگ؟ پس بگیر این دسته هونگ، که داره می خوره به سرت خیلی قشنگ.

می خواهی بروی سیر و سفر؟ به ینگه دنیا؟ بدون من؟ اوکی، نو پرابلم.

از دیروز که حساب و کتاب کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تو تنها بروی، با شور و شوق بیشتری کارهای مربوط به سفرت را پیگیری می کنی. تا دیروز با بی حوصلگی فرم پر می کردی و در حین فرم پر کردن به زمین و زمان فحش می دادی، با بی میلی پاسپورتهایمان را برای تمدید به سفارت می فرستادی و به وابستگان مونث کارمندان سفارت سلامی عرض می کردی من باب تاخیر و کمبود  وقت و این زندگی سگی. مدام خبر حساب بانکی ای که منفی رفته را مانند سیلی محکمی به من حواله می کردی و پشت بندش این جمله که باز جای شکرش باقیست که دانشگاه هزینه سفر تو یکی را پرداخت می کند. افسرده بودی و غمگین و پژمرده، گویی بشارت سفر ده ساله به گواتمالا را به تو داده اند. خسته بودی و بریده از این دنیای فانی. حالا از دیروز رنگ به رخسارت برگشته و بزنم به تخته رنگ و روت وا شده. ولکام تو میامی ورد زبانت شده و برای سفرت لحظه شماری می کنی. مساله ای نیست. درست است که من الان ملغمه ای از حسادت و حسرت و عقده و نفرت و احساس اجحاف شدگی و با فا.ک رفتگی هستم، اما تصمیم گرفته ام که در مدت سفر تو، به قول جوانان بترکانم. جوری که دیگر هوس سفر به جا خوب بدون من نکنی. امشب هم به رختخواب نمی آیم، شاید تا چند شب آینده نیایم، از عش.قبازی خبر مبر یوخدی. غذا فقط به میزان لازم برای دخترک درست می کنم، که گرسنه بمانی و شاید یاد من بیافتی. خانه را نیز به کمک دخترک شیرینم تبدیل به صحنه کار زار می کنم که بدانی یک من ماست چقدر کره دارد. آنقدر در این مدت برایت خرج می تراشم که هزینه ای که قرار بود برای سفر خانوادگیمان پرداخت کنی در بیاید. نگاهت هم نمی کنم، مبادا با دیدن چشمان سگی ات و موهای لَخت پریشانت که با رندی بر روی پیشانی مردانه ات رقص ناموسی می کنند، دلم بلرزد و دست و پایم شل شود و وا بدهم. متنفرم از جملاتی که برای دلداری نثارم می کنی و منزجرم از این حقیقت که در پس چهره به ظاهر غمگینت از این «اجبار» لعنتی به سفر بدون من، دلت قیلی ویلی می رود و ذوق مرگ می شوی. من نیاز به ترحم تو ندارم ولی به کون سوزی تو آری، چُخ آری، ای مرد تُرک.

Advertisements