بایگانیِ ژوئیه 2010

جوابیه آقای طرف به کابوس من!

«یکی از شاخصه های اصلی زن ایرانی، مظلوم نمایی متبحرانه برای معطوف کردن اذهان بی خبران به منظور سوق دادن قضاوت آنها در دفاع از شخصی به ظاهر کاملا بی دفاع است. شخصی که در پس صورت بی دفاع خود، سیرتی جنگجو و تمامیت خواه دارد. دیرگاهی است که زنان مام میهن، در پی اعاده حقوق حقه خود در قالب روشنفکری هستند ولی صد افسوس که هماره درگیر همان ذهنیات و تفکرات مغایر با آرمانهای روشنفکری هستند. از یک سو حق برابر طلب میکنند، از سوی دیگر گریزان از مسوولیت برابر. یکی از عوارض جانبی ناشی از درگیری در این دست تفکرات قهقرایی، از پیش تصویر کردن خود در یک سناریوی خیانت عشقی است. این سناریو حس مظلوم بودن در برابر جنس قالب را تا حد زیادی در اینان متبادر میکند.
افراط شوهر بی همتا و تفریط شوهر خیانتکار، نقل مجالس زنان وطن من است که مجادلات و مبادلاتی از این دست، که البته این مثالی بس ابتدایی است، مانع اصلی نیل این جماعت غیر قابل پیش بینی به تحقق جامعه ایده آل است که همانا جامعه ای سرشار از برابری و یکسانی است. از حقوق و برخورداری ها گرفته تا مسوولیت و مشارکت.
سر بی سامان ما ره طولانی در پیش دارد که بتوانیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. طرحی که بیشتر درگیر درگیریهای ذهنی ماست، تا آنچه که تحت عنوان محیط غیرقابل کنترل، ما را محاط کرده. مصون نگه داشتن عقیده ها از عقده ها راه بی پایانی است که رهرو آهسته و پیوسته و گاو نر میطلبد و مرد کهن.
برائت از رفتارهای پیشداورانه و ممانعت از سناریوهای مالیخولیایی اولین گام است که کاش برداریم و باد به غب غب بدهیم که گویی گام نخست سخت ترین آنهاست.»

Advertisements

کابوس های ت@#%!می من

ساعت یک نیمه شب به تخت خواب رفتم. طرف در خواب ناز و صدای خر و پفش به هوا بود. خیس عرق بود. دل هوایش را کرد. دستش را در دست گرفتم و بر هر انگشتش بوسه ای فرود آوردم. مانند کودکی که در خواب مزاحمش شده باشند دست مرا پس زد و پشتش را به من کرد و دوباره خرررر پفففففف…..

…داخل ماشین هستیم و در بین چند شهر کوهستانی سوییس دنبال استارباکس می گردیم. بلاخره در زرمات (1) یکی پیدا می کنیم. دوستانی زیادی از قضا در یک هتل قدیمی و زیبا جمع هستند. از میان همه ندا را در ذهن دارم. خوش و بشی با او می کنم و متوجه می شوم او صاحب هتل است و به همراه دوست پسرش (2) هتل را می گرداند. اتاقمان را نشانمان می دهد و می رود. از داخل پنجره نگاهش می کنم ، او نیز نگاهم می کند و حرکات جلفی با دوست پسرش انجام می دهند و آخر سر می گویند: «خره! حواست به شوهرت باشه!». بر می گردم، شوهرم سخت مشغول موبایلش است. دخترک از خوشحالی بودن در مکان جدید بالا و پایین می پرد و شعر می خواند: «بوی جون مونیان آید همی، یاد یار مهربَبان آید همی… وی ویش یو ئه مری کیسمس انه هپی نو یر… پت ئه کیک پت ئه کیک بیکر من بیک می ئه کیک از فست از یو کن…»سیگار می کشم، گمانم دویست تا پشت سر هم. کلافه می شوم و موبایل طرف را از دستش می قاپم. دنبالم می کند. نمی توانم فرار کنم. گویی خودش بیشتر ترسیده باشد لب به اعتراف می گشاید:

– «یک ساله که با همیم، تو هم می شناسیش، باهاش خوابیدم، چندین و چند بار باهاش خوابیدم»

-«چی؟؟؟؟؟»

-«بهش دادم! باهاش خوابیدم، دوستش دارم، تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن»

سر و کله دو تا پسر لوده مو جوجه تیغی ای که به همه چیز می خندند پیدا می شود. ندا سر می رسد و چند دختر دیگر که می شناختمشان ولی به اکنون به خاطر نمی آورم. شروع می کنم به عربده کشی:

-«بی شرف، بی حیا، کثافت، برو بمیر، برو بمیـــــــــــــــــــــــــــــر»

-«به تخ.مم، الان در راهه، می رم استقبالش، برو بشین تو حوض «

-«دو راه پیش رو داریم، یا طلاق، یا اینکه من هم مثل خودت می شم، دوست پسر می گیرم، باهاشون جلو چشمت می خوابم، زندگی رو برات جهنم می کنم»

دو پسر لوده مدام حرفهای هر دومان را تایید می کنند. و پیشنهاد می کنند راه آخر را انتخاب کنم.طرف اما به تخ.مش هم نیست.  اتاق را ترک می کنم. پرنیان را گم می کنم، در به در دنبالش می گردم، ندا بستنی دستش داده و دارند با هم نقاشی می کشند. می گوید «خیالت تخت، من مراقبشم».  خود را در یک سالن همایش می یابم. حضار تشویقم می کنند و مرا روی یک صندلی پشت به طرف و دوست دخترش می نشانند. محاکمه آغاز می شود. دختر خیلی بی حیاست. گویی ارث پدرش را از من پس گرفته. سبزه و قد بلند و لاغر و زشت ولی با بزک و دوزک فراوان. از داستانهای همخو.ابگی اش با همسرم می گوید و به پرو پایش می پیچد… درست مثل مار. من مدام جیغ می زنم و هوچی گری می کنم، همسرم همچنان دنیا به تخ.مش هم نیست. دوستانم مرا از سالن بیرون می برند. قوطی آبجو و سیگاری دستم می دهند و شروع می کنند به پهن کردن رختخوابهایشان. سیگارم تمام می شود و کلافه می شوم. ندا با رختخوابی کوچک و بسیار زیبا با گلهای صورتی ریز و تورهای چین دار قشنگ از در وارد می شود. پرنیان هم با اوست، می گوید: » بابا خیلی بد شده، دیگه دوستش ندارم». ندا بچه را می خواباند، بعد می رود که برای مهمانانش سوشی درست کند و بعد هم با دوست پسرش قرار دارد. من با بقیه می زنم بیرون. مدام جیغ می زنم، مدام فریاد… می گویم «درسته من لاغر نیستم ولی رنگ پوستم و صورت زیبای منو هیچکس نداره، من دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی الان دیگه مجبور شدم» و با تایید همگان مواجه می شوم. طرف با دختر پتیاره هنوز در سالن محاکمه هستند. از ساختمان خارج می شویم.  مهسا گوشه ای کز کرده و ایستاده. می گوید » من از پارسال که اینها باهم کلاس داشتن می دیدمشون که با همن، دختره اسمش بهاره هست. می شناسیش. جلوی ما لب می گرفتند… منو ببخش باید بهت می گفتم، ولی نتونستم» به او می گویم که  ایرادی ندارد و دوباره ادامه می دهم. منو(3) را می بینم. 20 سالی پیر شده، اول مرا نمی شناسد ولی بعد مرا در آغوش می گیرد و به  دوستان رومانیایی اش مرا معرفی می کند. در حال توضیح دادن فرهنگ ایرانیان است! میرزا را می بینم، از او می خواهم لحظه ای بایستد تا با او چند کلمه ای صحبت کنم، قبول نمی کند، می گوید با عده ای جلسه دارد در مورد موسیقی جدیدی که کشف کرده. سرگشته و حیرانم…  به مناظر نگاه می کنم… زرمات تبدیل به یک روستای بسیار زیبای گیلان می شود…آه این که خیلی زیباتر از زرمات است! خانه های کاه گلی با پلکان چوبی و هره های غرق در گل، درهای چوبی و کلون دار ، گذر های سرسبز و آبی زلال که در میانشان روان است، راه های صعب العبور سنگی و پر درخت… وای… بر می گردم به هتل. در به در دنبال سیگار و آبجو می گردم. پیدا نمی کنم. از مقابل اتاقی رد می شوم، طرف با ان پتیاره عشق.بازی می کند… لبریز از تنفر می شوم… تصمیم می گیرم دخترکم را بردارم و به تهران برگردم، توی ذهنم دوست پسرهای سابقم را مرور می کنم و اینکه آیا اکنون حتی یکیشان مرا می پذیرند؟ همانهایی که وقتی ایران را ترک کردم افسرده شدند. همانهایی که وقتی تقاضای ازدواج کردند دست رد به سینه شان زدم و در نگاهشان درهم شکستنشان را به وضوح دیدم. همانهایی که بی دلیل مهرشان از دلم رفت و بی دلیل ترکشان کردم… مدام صدای آمبولانس می آید. وارد اتاقم می شوم. دخترک نیست… وای دخترم نیست! درون راهروها می دوم از راه پله ها پایین می روم و صدایش می کنم، صدای آمبولانس لحظه به لحظه نزدیکتر می شود. دوستی همراهیم می کند من فریاد می زنم، پرنیان؟ پرنیان؟ مامانی؟ دخترم؟ عروسکم؟ پرنیان؟ پرنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟ دوستم دست و پایی می بیند که از زیر تخت بیرون افتاده. قلبم فشرده می شود. دست و پا را بیرون می کشد و فریاد می زند :»فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاطمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه»… فاطمه کیست؟ نمی دانم. صورتش گندیده… گویی مدتهاست که مرده و آنجا رها شده… فاطمه… فاطمه… پرنیان…پرنیان…پرنیـــــــــــــــــــــــان…

وای! همه اینها خواب بود؟ خواب نبود… کابوس بود… زدم زیر گریه. حس وحشتناکی داشتم. طرف بیدار شد. مرا در آغوش گرفت. بعد گفت «من توی یکیش موندم، دومیشو می خوام چکار؟؟؟» و زد زیر خنده و نوازشم کرد…

دیوانه! روانی! عاشقتم! هرچند عشقمان لابه لای روزمرگیهایمان گم شده… هرچند هر دو شیطنتهایی داریم… ولی عاشقتم… دیوانه وار عاشقتم… روزی که این خواب به حقیقت بپیوندد تو کشته می شوی. تمام.

(1)  زرمات (Zermatt) شهریست کوهستانی در سوییس در ارتفاع بسیاز زیادی از سطح دریا  که بهشت اسکی بازان در زمستان و کوهنوردان در تابستان است. و مناظری رویایی و کارت پستالی دارد و قله ای سنگی به نام Mont Cervin یا Matterhorn

(2)   ندا مدتهاست که کسی را ندارد

(3)   منو (Manu – Manuel) دوستی قدیمی است اهل کشور رومانی

اعترافات اسپریچوی متکثر

سلام عزیزانم.

حال من خوب است. یعنی به نفع من است که حالم خوب باشد. حالم باید خوب باشد… ولی نمی توانم…. آشفته ام، پریشانم، گم شده ام، گم شده پشت نقابی پلاستیکی، گم شده در پس انسانی دروغین…

من اسپریچو هستم، من واقعی من همین اسپریچو است. باقی دروغ است.

تا بحال گفته بودم که دوستتان دارم؟ اکنون می گویم. دوستتان دارم. از شما دور شده ام، ولی همچنان دوستتان دارم. خیلی بیشتر از سابق. شما تو در توی روح مرا می شناسید. شما مرا به اعتراف وا می دارید. من در مقابل شما کودکی درس نخوان که از او درس می پرسند بیش نیستم. نمی توانم به شما دروغ بگویم، شما مرا می شناسید… مرا عفو کنید، اگر نمی نویسم، اگر اعترافات روزانه خود را تسلیم شما نمی کنم، مرا عفو کنید اگر نمی توانم مانند سابق به شما سر بزنم، می خوانمتان، ولی هنوز نتوانسته ام بین خودم و این انسان دروغین تعادل برقرار کنم… این دو با هم در یک اقلم نمی گنجند… شادی؟ این یک بیماری نیست؟ با من روراست باش، من با حقیقت کنار می آیم…

 

ازین پس بیشتر می نویسم، کمکم کنید از مخمصه رهایی یابم… دوستتان دارم، دوستم بدارید.

Advertisements