کابوس های ت@#%!می من

ساعت یک نیمه شب به تخت خواب رفتم. طرف در خواب ناز و صدای خر و پفش به هوا بود. خیس عرق بود. دل هوایش را کرد. دستش را در دست گرفتم و بر هر انگشتش بوسه ای فرود آوردم. مانند کودکی که در خواب مزاحمش شده باشند دست مرا پس زد و پشتش را به من کرد و دوباره خرررر پفففففف…..

…داخل ماشین هستیم و در بین چند شهر کوهستانی سوییس دنبال استارباکس می گردیم. بلاخره در زرمات (1) یکی پیدا می کنیم. دوستانی زیادی از قضا در یک هتل قدیمی و زیبا جمع هستند. از میان همه ندا را در ذهن دارم. خوش و بشی با او می کنم و متوجه می شوم او صاحب هتل است و به همراه دوست پسرش (2) هتل را می گرداند. اتاقمان را نشانمان می دهد و می رود. از داخل پنجره نگاهش می کنم ، او نیز نگاهم می کند و حرکات جلفی با دوست پسرش انجام می دهند و آخر سر می گویند: «خره! حواست به شوهرت باشه!». بر می گردم، شوهرم سخت مشغول موبایلش است. دخترک از خوشحالی بودن در مکان جدید بالا و پایین می پرد و شعر می خواند: «بوی جون مونیان آید همی، یاد یار مهربَبان آید همی… وی ویش یو ئه مری کیسمس انه هپی نو یر… پت ئه کیک پت ئه کیک بیکر من بیک می ئه کیک از فست از یو کن…»سیگار می کشم، گمانم دویست تا پشت سر هم. کلافه می شوم و موبایل طرف را از دستش می قاپم. دنبالم می کند. نمی توانم فرار کنم. گویی خودش بیشتر ترسیده باشد لب به اعتراف می گشاید:

– «یک ساله که با همیم، تو هم می شناسیش، باهاش خوابیدم، چندین و چند بار باهاش خوابیدم»

-«چی؟؟؟؟؟»

-«بهش دادم! باهاش خوابیدم، دوستش دارم، تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن»

سر و کله دو تا پسر لوده مو جوجه تیغی ای که به همه چیز می خندند پیدا می شود. ندا سر می رسد و چند دختر دیگر که می شناختمشان ولی به اکنون به خاطر نمی آورم. شروع می کنم به عربده کشی:

-«بی شرف، بی حیا، کثافت، برو بمیر، برو بمیـــــــــــــــــــــــــــــر»

-«به تخ.مم، الان در راهه، می رم استقبالش، برو بشین تو حوض «

-«دو راه پیش رو داریم، یا طلاق، یا اینکه من هم مثل خودت می شم، دوست پسر می گیرم، باهاشون جلو چشمت می خوابم، زندگی رو برات جهنم می کنم»

دو پسر لوده مدام حرفهای هر دومان را تایید می کنند. و پیشنهاد می کنند راه آخر را انتخاب کنم.طرف اما به تخ.مش هم نیست.  اتاق را ترک می کنم. پرنیان را گم می کنم، در به در دنبالش می گردم، ندا بستنی دستش داده و دارند با هم نقاشی می کشند. می گوید «خیالت تخت، من مراقبشم».  خود را در یک سالن همایش می یابم. حضار تشویقم می کنند و مرا روی یک صندلی پشت به طرف و دوست دخترش می نشانند. محاکمه آغاز می شود. دختر خیلی بی حیاست. گویی ارث پدرش را از من پس گرفته. سبزه و قد بلند و لاغر و زشت ولی با بزک و دوزک فراوان. از داستانهای همخو.ابگی اش با همسرم می گوید و به پرو پایش می پیچد… درست مثل مار. من مدام جیغ می زنم و هوچی گری می کنم، همسرم همچنان دنیا به تخ.مش هم نیست. دوستانم مرا از سالن بیرون می برند. قوطی آبجو و سیگاری دستم می دهند و شروع می کنند به پهن کردن رختخوابهایشان. سیگارم تمام می شود و کلافه می شوم. ندا با رختخوابی کوچک و بسیار زیبا با گلهای صورتی ریز و تورهای چین دار قشنگ از در وارد می شود. پرنیان هم با اوست، می گوید: » بابا خیلی بد شده، دیگه دوستش ندارم». ندا بچه را می خواباند، بعد می رود که برای مهمانانش سوشی درست کند و بعد هم با دوست پسرش قرار دارد. من با بقیه می زنم بیرون. مدام جیغ می زنم، مدام فریاد… می گویم «درسته من لاغر نیستم ولی رنگ پوستم و صورت زیبای منو هیچکس نداره، من دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی الان دیگه مجبور شدم» و با تایید همگان مواجه می شوم. طرف با دختر پتیاره هنوز در سالن محاکمه هستند. از ساختمان خارج می شویم.  مهسا گوشه ای کز کرده و ایستاده. می گوید » من از پارسال که اینها باهم کلاس داشتن می دیدمشون که با همن، دختره اسمش بهاره هست. می شناسیش. جلوی ما لب می گرفتند… منو ببخش باید بهت می گفتم، ولی نتونستم» به او می گویم که  ایرادی ندارد و دوباره ادامه می دهم. منو(3) را می بینم. 20 سالی پیر شده، اول مرا نمی شناسد ولی بعد مرا در آغوش می گیرد و به  دوستان رومانیایی اش مرا معرفی می کند. در حال توضیح دادن فرهنگ ایرانیان است! میرزا را می بینم، از او می خواهم لحظه ای بایستد تا با او چند کلمه ای صحبت کنم، قبول نمی کند، می گوید با عده ای جلسه دارد در مورد موسیقی جدیدی که کشف کرده. سرگشته و حیرانم…  به مناظر نگاه می کنم… زرمات تبدیل به یک روستای بسیار زیبای گیلان می شود…آه این که خیلی زیباتر از زرمات است! خانه های کاه گلی با پلکان چوبی و هره های غرق در گل، درهای چوبی و کلون دار ، گذر های سرسبز و آبی زلال که در میانشان روان است، راه های صعب العبور سنگی و پر درخت… وای… بر می گردم به هتل. در به در دنبال سیگار و آبجو می گردم. پیدا نمی کنم. از مقابل اتاقی رد می شوم، طرف با ان پتیاره عشق.بازی می کند… لبریز از تنفر می شوم… تصمیم می گیرم دخترکم را بردارم و به تهران برگردم، توی ذهنم دوست پسرهای سابقم را مرور می کنم و اینکه آیا اکنون حتی یکیشان مرا می پذیرند؟ همانهایی که وقتی ایران را ترک کردم افسرده شدند. همانهایی که وقتی تقاضای ازدواج کردند دست رد به سینه شان زدم و در نگاهشان درهم شکستنشان را به وضوح دیدم. همانهایی که بی دلیل مهرشان از دلم رفت و بی دلیل ترکشان کردم… مدام صدای آمبولانس می آید. وارد اتاقم می شوم. دخترک نیست… وای دخترم نیست! درون راهروها می دوم از راه پله ها پایین می روم و صدایش می کنم، صدای آمبولانس لحظه به لحظه نزدیکتر می شود. دوستی همراهیم می کند من فریاد می زنم، پرنیان؟ پرنیان؟ مامانی؟ دخترم؟ عروسکم؟ پرنیان؟ پرنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟ دوستم دست و پایی می بیند که از زیر تخت بیرون افتاده. قلبم فشرده می شود. دست و پا را بیرون می کشد و فریاد می زند :»فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاطمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه»… فاطمه کیست؟ نمی دانم. صورتش گندیده… گویی مدتهاست که مرده و آنجا رها شده… فاطمه… فاطمه… پرنیان…پرنیان…پرنیـــــــــــــــــــــــان…

وای! همه اینها خواب بود؟ خواب نبود… کابوس بود… زدم زیر گریه. حس وحشتناکی داشتم. طرف بیدار شد. مرا در آغوش گرفت. بعد گفت «من توی یکیش موندم، دومیشو می خوام چکار؟؟؟» و زد زیر خنده و نوازشم کرد…

دیوانه! روانی! عاشقتم! هرچند عشقمان لابه لای روزمرگیهایمان گم شده… هرچند هر دو شیطنتهایی داریم… ولی عاشقتم… دیوانه وار عاشقتم… روزی که این خواب به حقیقت بپیوندد تو کشته می شوی. تمام.

(1)  زرمات (Zermatt) شهریست کوهستانی در سوییس در ارتفاع بسیاز زیادی از سطح دریا  که بهشت اسکی بازان در زمستان و کوهنوردان در تابستان است. و مناظری رویایی و کارت پستالی دارد و قله ای سنگی به نام Mont Cervin یا Matterhorn

(2)   ندا مدتهاست که کسی را ندارد

(3)   منو (Manu – Manuel) دوستی قدیمی است اهل کشور رومانی

Advertisements
  1. والله بحث خیلی خصوصیه من روم نمیشه اظهار نظری بکنم ولی خوب وظیفه فطری و ایمانی منه که امر به معروف و نهی از منکر بکنم (اینو اینجا روی در و دیوار نوشتن)
    1- من شخصاً تزم اینه که هر حرفیو نباید زد. چون با حرف زدن قبحش میریزه و عادی میشه. سلیقه شخصی من اینه که در اینجور موارد نباید صحبت کرد یا در موردش شوخی کرد یا هرچی. باید فاصله حرمت موضوع رو رعایت کرد.
    2- یه ضرب المثل ترکی میگه اگه زنت حسوده بدون دوستت داره. تجربه شخصی من اینه که آدمها و به خصوص دختر ها دوست دارن مورد حسادت قرار بگیرن و این موضوع از سمت طرفشون (به قول تو ) ابراز بشه. و این البته در تضاد با اون تز منه که در بند 1 گفتم.
    3- از این کامنت هیچ نتیجه مشخصی نمیشه گرفت.
    4- چاکریم – خوش باشی.

    • راستش منم حرفی نزدم، این یک خواب بود، که منو داشت دیوونه می کرد، وقتی اینحا نوشتمش آروم شدم…. دذ مورد قبح و اینا… راستشو بخوای چیزی نمی دونم… شاید حق با تو باشه، یعنی حتما هست. ولی من دریده تر از این حرفام که به قبح فکر کنم!
      با عرض چکارت خدمت شما 🙂

    • زندګی
    • 23 ژوئیه 2010

    من اینها رو توی بیداری دیدم!!!!!!!!!
    نه طلاق، نه کشتنش و نه حتی خیانت بهش ( کاری که من بلد نبودم ) هیچکدوم دردت را دوا نمی کنه.
    داغون می شی و میری واسه یه عمر ……….
    به قول مادربزرګم مسلمون نشنوه، کافر نبینه ……..

    • بمیرم…. خوابش کشنده بود… چه برسه به واقعیتش
      ولی زندگی ادامه داره، عوضش الان آزادی و هرکار که بخوای می تونی بکنی. می دونم حرف زدن در موردش راحته، ولی بهتره اینجوری فکر کنی…

    • مریم بکسور
    • 23 ژوئیه 2010

    اسپچ دیونه شدی؟؟خل شدی؟زده به سرت؟ببین درسته که خدا رو شکر خواب بوده اما حساسیت هات توش کاملا واضحه.چه اهمیت داره که تو چاقی؟؟؟صورت زیبات رو کسی نداره.چاقی هم شد درد؟؟من هم چاقم.می دونی.باید یه معضل بکنمش واسه خودم؟روزی صدبتر حرصش رو بخورم؟؟آقای طرف تو رو همین جوری پسندید.غیر از اینه؟؟بابا اگه تو بخوای همیشه از این کابوس ها ببینی که دیونه می شی بشر!!!اگه انقد نگرانی جمع کن بیا ایران!!

    • مریم بکسور
    • 23 ژوئیه 2010

    ولی اسپچ اولش رو که دیدم تف تو دهنم خشک شد!!!رفتم تهش رو خوندم فهمیدم خوابه.:) خودمونیم شوهرت چیزی نداره که به تو سر باشه.نشنوم دیگه بگی چاقم ها!!یه نمه گردالویی که من دوست دارم.مهربون ترت کرده!

    • ای جیگرتو :*
      فدایت بگردم، حساسیت من رو اون مساله نیست، رو چیزای مهمتریه، نمی دونم، شاید من درست بیان نکردم

    • saieh
    • 26 ژوئیه 2010

    دوست عزیز، مدتهای زیادی هست که نوشته‌های شما رو می‌خونم، امروز با خوندن این نوشته سخت متاثر شدم

    دوست داشتم اونجا بودم و شما رو بغل می‌کردم و هزاران کلمه رو که تو ذهنم هست رو براتون می‌گفتم

    اما نمی‌شه، دوست دور، شما سخت عاشق هستید و حساس، آرام باشید ، در دنیا هیچ کسی‌ ارزش این همه دوست داشتن را نداره، هیچ کسی‌، من از این خوابها و بیداریها زیاد داشتم ، نگران هستید ، نگران دخترتون، نگران خودتون، آرام باشید و بگذارید که زندگیتون بدون شک و تردید ادامه پیدا کنه، خودتون رو بیش از همه دنیا دوست داشته باشید، خودتون از همه مهمتر و عزیزتر هستید، هیچ کسی‌ ارزش دیدن این خواب رو که شب شما رو آشفته کرده رو نداره،آرام باشید، زندگی‌ ، عشق، بچه‌دار شدن همه یک بازی و یک شوخی‌ است ، هیچ چیزی را جدی نگیرید. تمام عمر با چیزی که اتفاق نیفتاده خودتون رو اذیت نکنید..این تردیدها ، همه روز شما رو آشفته می‌کنه و شاید آرام آرام خواب رو به واقعیت تبدیل کنه، آرامش داشته باشید، عشقی‌ که شما رو قوی تر، ارامتر و صبورتر کنه رو برای شما آرزو دارم.

    • آقای طرف
    • 27 ژوئیه 2010

    یکی از شاخصه های اصلی زن ایرانی، مظلوم نمایی متبحرانه برای معطوف کردن اذهان بی خبران به منظور سوق دادن قضاوت آنها در دفاع از شخصی به ظاهر کاملا بی دفاع است. شخصی که در پس صورت بی دفاع خود، سیرتی جنگجو و تمامیت خواه دارد. دیرگاهی است که زنان مام میهن، در پی اعاده حقوق حقه خود در قالب روشنفکری هستند ولی صد افسوس که هماره درگیر همان ذهنیات و تفکرات مغایر با آرمانهای روشنفکری هستند. از یک سو حق برابر طلب میکنند، از سوی دیگر گریزان از مسوولیت برابر. یکی از عوارض جانبی ناشی از درگیری در این دست تفکرات قهقرایی، از پیش تصویر کردن خود در یک سناریوی خیانت عشقی است. این سناریو حس مظلوم بودن در برابر جنس قالب را تا حد زیادی در اینان متبادر میکند.
    افراط شوهر بی همتا و تفریط شوهر خیانتکار، نقل مجالس زنان وطن من است که مجادلات و مبادلاتی از این دست، که البته این مثالی بس ابتدایی است، مانع اصلی نیل این جماعت غیر قابل پیش بینی به تحقق جامعه ایده آل است که همانا جامعه ای سرشار از برابری و یکسانی است. از حقوق و برخورداری ها گرفته تا مسوولیت و مشارکت.
    سر بی سامان ما ره طولانی در پیش دارد که بتوانیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. طرحی که بیشتر درگیر درگیریهای ذهنی ماست، تا آنچه که تحت عنوان محیط غیرقابل کنترل، ما را محاط کرده. مصون نگه داشتن عقیده ها از عقده ها راه بی پایانی است که رهرو آهسته و پیوسته و گاو نر میطلبد و مرد کهن.
    برائت از رفتارهای پیشداورانه و ممانعت از سناریوهای مالیخولیایی اولین گام است که کاش برداریم و باد به غب غب بدهیم که گویی گام نخست سخت ترین آنهاست.

    • گیله مرد
    • 26 سپتامبر 2010

    چقدر قشنگ مینویسی. واقعا لذت بردم

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: