بایگانیِ سپتامبر 2010

چه می کنه این دوز بالای آب هندوانه

خانه صحنه کارزار است. دخترک رمز چمدان داخل کمدش را بدست آورده و هر ثانیه مُد عوض می کند. چَرپایی (چهار پایه به گویش دختر) که جهت دست و رو شستن و مسواک زدن خریداری شده، اکنون جای ثابتش اتاق دخترم است و او را بالا می برد تا به لباسها و کتابها و گیره سر های رنگارنگ برساند. مدتیست که سعی می کنم این نا به سامانی را نادیده بگیرم و خود را به بیخیالی بزنم، تا جایی که خودم پا به پای دخترک می ریزم و می پاشم و این وسط آقای طرف است که شدیدا از این وضعیت ناراضیست ولی حرکتی از خود نشان نمی دهد تا شاید از خودمان خجالت بکشیم و آدم شویم. مدام به لباسهای شسته شده از هفته پیش که هنوز در کیسه بزرگی قرار دارند و به مکان اصلی خود نرفته اند، شلوارها و پیراهنهای جیشی بچه که در وان خیس می خورند و انسان با غیرتی که آبشان بکشد و بچلاندشان پیدا نمی شود، آشپزخانه ای که مالا مال از ظرف نشسته و کیسه های خرید جابجا نشده است، سی دی هایی که پوستشان هست و خودشان نیستند و زیر پا له می شوند، اتاق کودکی کنجکاو که در آن هر روز کشف جدیدی به عمل می آید و دهها مورد دیگر غر می زند و حرکتی نمی کند.

امروز تصمیم کبری خود را گرفتم، موها رو پشت سر جمع کردم، لباس کارگری پوشیدم و آستینها را بالا زدم و دست به کار شدم. از پازلهای گوناگون وطاق وجفت ول شده زیر مبلها و میزها و قالی شروع کردم. هر چه پیش رفتم بیشتر به سختی کار پی بردم. تصمیم گرفتم استراحتی کنم و دوباره شروع کنم. سیگاری دود کردم و به دور و بر نگاه کردم. نه. به آن سادگیها که تصور می کردم نبود. بلند شدم و دوباره شروع کردم. پازلها بلاخره با هر جان کندنی بود جمع شدند. رفتم سراغ اتاق خواب دخترک. «اینجا زیاد کار دارد، بماند برای آخر سر» ، رفتم اتاق خواب خودمان. «اینجا زیاد کاری ندارد، بماند برای آخر سر». رفتم آشپزخانه. » اینجا نه زیاد کار دارد نه زیاد کار ندارد، ولی زمانش مناسب نیست، بماند برای وقتی که خواستم شام درست کنم». خب. به همه جا سر زدم. دیگر کاری نمانده. فقط مانده اتاق دخترک و اتاق پدر و مادر دخترک و آشپزخانه. رفتم سراغ این صاب مرده، همین صاب مرده ای که اکنون از پشتش می نویسم. همین بلای جان و آفت زندگی و سازندگی، همین ام الفساد. مدتها بود گودر نکرده بودم، نه اینکه فکر کنید دلیل خاصی داشت، همینطوری حال نداشتم سر بزنم. این حال نداشتن به جایی رسید که دیگر از ترس فزونی آیتم های نخوانده جرات سرزدن به گودر را پیدا نکردم. امروز ولی دل را به دریا زدم. وبلاگهای آپدیت شده را خواندم، به اشتراک گذاشتم و از دم به همه شان لایک زدم. رسیدم به آیتمهای همخوان شده توسط دوستانم. 675 آیتم نخوانده! قلبم از حرکت باز ایستاد… تاملی کردم، ترسیدم، بعد جرات پیدا کردم و Mark all as read را فشار دادم! به همین سادگی. گودرم صفر شد. چندی پیش آگهی داده بودم که به یک صفر کننده متاهل دارای تحصیلات فوق لیسانس و بالاتر و داری ماشین مدل بالا نیازمندم، ولی متقاضیان دارای شرایط لازم نبودند. می دانم، می دانم. حرکت زشتی بود. بسیار پلید و زننده. قول می دهم، قول شرافت، که این اولین و آخرین بارم باشد… وجدانم به درد آمده، و مرا به اعتراف کشانده، همین است که به نوشتن روی آوردم. من معتاد آب هندوانه ام. نگاهی به اطرافم بیاندازید پی می برید. من معتاد آب هندوانه ام.

Advertisements
Advertisements