بایگانیِ فوریه 2011

ببین! آدما عوض می شن، فهمیدی؟

کی گفته آدمها تغییر نمی کنند؟ هر که بوده یا جلوتر از دماغش را نمی دیده یا هیچ درکی از پیچیدگی شخصیت آدمها نداشته. شاید هم گفته بوده که کسی نمی تواند دیگری را تغییر دهد…  این نیز کرسی شعری بیش نیست. ممکن است نتوانی کسی را در جهتی که می خواهی تغییر بدهی، اما مطمئن باش که با تلاشی شبانه روزی طرف در آن جهتی که به هیچ روی مورد نظر تو نیست تغییر خواهد کرد، مطمئن باش!

دو سال پیش دور نمایی که از زندگی خودم داشتم، یک باتوی کد بانو با تحصیلات عالیه و همسری مهربان و عاشق زندگی با همسرم و مادری فداکار و عاقل و مثال زدنی و باحال و سکسی بود. رویای بازگشت به ایران با مدرک دکتری و باز سازی خانه دوست داشتنی مان در تهران، تعویض درها و چهارچوبها و کاشی های مستراح و کاسه توالت و کابینتهای آشپزخانه و کاغذ دیواری همه دیوارهای خانه حتی داخل کمدها و بازسازی پاسیوی منزل و تبدیل آن خانه به پناهگاهی امن و جایی گرم و دوست داشتنی در جهت تحکیم پایه های خانواده و گرفتن کارگر شبانه روزی در جهت حفظ نظم زندگی با در نظر گرفتن کالیبر گشادی اینجانب و و و و و …. همیشه همراه من بود.

نه اینکه اکنون نیز اندیشیدن به رویای فوق مرا به ارقاسم نمیرساند، نه، اما این رویا چیزی کم دارد…. یا شاید من چیزی زیاد تر از دوسال پیش دارم، یا شاید چیزی از اِلِمانهای مورد نظر برای به تحقق پیوستن این رویای دست یافتنی در زندگی من کم شده است، یا شاید از ابتدا وجود نداشته و منِ گاگول نمی دانستم.

من دگرگون شده ام، به طرزی فاجعه آمیز. نمی خواهم، نمی خواهم، نمی خواستم، نمی خواسته ام، این سبک زندگی آن چیزی نبود که می خواستم. قبلا هم نمی خواستم، ولی نمی فهمیدم که نمی خواهم. باباااا ای انسانها، مرا نباید در قفس قید و بندهای زن بودن و مادر بودن و تعهد تازی گونه به همسر و چه و چه و چه حبس کرد. من میمیرم. تبدیل به کارگری بی انگیزه میشوم که فقط از سر انجام تکلیف وجود دارد و خدمت می کند. سعی کنید بفهمید، من نیاز دارم به رها بودن، من نیاز دارم که خودم باشم. چرا وقتی می خواهم خودم باشم به من انگ بی قیدی و بی وجدانی می زنید؟ چرا نمی فهمید که آدمها تغییر می کنند؟ که ممکن است از تصمیمی که مثلا دو سال پیش گرفته اند مثل سگ پشیمان باشند و نباید تاوان این اشتباه را تا آخر عمر بدهند؟

گفته بودم که جز چس ناله چیزی ندارم… که زمان میبرد که یا خود واقعی ام را به طرز دلخراشی بکشم که بشوم اسپریچوی سابق، یا شاید سر عقل بیایم و مثل آدم برگردم سر خانه و زندگی ام.

Advertisements

بازگشت اسپریچوی غمگین

من برگشتم. همین الان. بعد از 4 ماه ترک وبلاگم. من برگشتم اما غمگین. خیلی غمگین. ننوشتم چون نمیخواستم ذهنتان را با چس ناله های زنی که هیچ پخی نشده  پر کنم. می نویسم دوباره. بیشتر و بیشتر از همیشه. دیگر لایکهای گودر و آمار بیننده های وبلاگم برایم مهم نیست. مینویسم که تبدیل به موجودی بشوم که بودم. اگر مرا بخوانید دربه درتان می شوم. اگر هم نخوانید، خب… لابد حرف خواندنی ای نداشته ام. و در این صورت هم باز در به درتان هستم. بر می گردم. به زودی زود.

Advertisements