بایگانیِ مارس 2011

همچین عنی که من هستم

از هفت دولت آزادم.

به هیچ چیز خارج روابط طبیعی و فیزیکی و شیمیایی این جهان معتقد نیستم. ماوراء الطبیعه از دید اینجانب جوک مضحکیست در حد لولو خور خوره و کینگ کنگ و گودزیلا. نه که از اول اینگونه بوده ام ها، نه. در خانواده ای شدیدا مسلمان متولد شدم و از کودکی از خوابیدن در اتاق تاریک واهمه داشته ام، چون به من یاد داده بودند که از تاریکی باید بترسم، چون گفته بودند موجوداتی در حوالی ما زندگی می کنند که ما نمیبینیمشان ولی خیلی ترسناکند، که به زبان خردسالان لولو نامیده میشوند و به زبان بزرگسالان جن و شیطان و ارواح خبیثه و نکیر و منکر و عزرائیل. و صد البته مرگ. مرگی که در یک قدمی ماست. و من میترسیدم. از مرگ، از جنها که سم دارند، از ارواح که حتی بعد از اخراجشان از دنیای مادی هنوز هم دل نمی کنند و سرگردان و ویلان و سیلان در حال کرم ریختن برای زندگان میباشند. یادم می آید شبها لامپ دویست وات روشن می گذاشتم و میخوابیدم. ولی با این حال کابوس میدیدم، کابوس مرگ و اسکلت و اجساد پاره پاره. در پانزده سالگی یادمان دادند که خواب دیدن نوعی مرگ است، در هنگام خواب روح از بدن جدا میشود و به اذن خداوند بی شخصیت و مریضِ عوام که مدام در حال کرم ریختن و خندیدن به بندگانش میباشد هنگام بیداری به بدن بر می گردد و از خوابیدن هم ترسیدم، به زور خود را بیدار نگه میداشتم و آن جایی که خواب بر من مستولی میشد کابوس مرگ و آخرت میدیدم. روزی که فهمیدم که این ها همه کرسی شعرییست برای دکان داری و تحمیق ملت، کابوسهایم پایان یافت.

اکنون من یک خوک نجس و بی قید و بند میباشم. مادرم خانه ام نمیخوابد. چون در خانه من نماز خوانده نمیشود، چون در خانه ما نوشیدنی الکلی به وفور یافت میشود و بالطبع همه ظروفمان نجس است، چون به تخممان هم نیست که حیوان بیچاره ای که گوشتش را به نیش میکشیم حتما رو به قبله و با ذکر نام خداوند و به سبعانه ترین شکل ممکن ذبح شده یا خیر. چون قرآنی را که پدرم به من داده و امضای یک بچه سید پایش است گم کرده ایم و  تخممان هم نیست. چون جا نمازی که پدر برای خود در خانه مان گذاشته بوی سیگار می دهد و پدر بیچاره به مخیله اش نیز خطور نمی کرد آسپرینش روزی سیگاری شود که این با تمام آموزه هایش مغایرت دارد. مادر در تلاش است که عشق حسین را، همو که عشق خلافت خفه اش کرده بوده و زن و بچه و فک و فامیل خود را قربانی طمع خود کرده بوده، در دل دخترکم زنده نگه دارد و او را با خود به مراسم مذهبی ببرد. و دخترک در بازگشت برایم تعریف می کند که آدمها همه گریه میکردند و خودشان را میزدند و کون های همدیگر را بو می کردند و در آخر غذا میخوردند!

دوستشان دارم، تا سر حد مرگ. پدر و مادرم را می گویم. ولی نمی توانم رضایتشان را تامین کنم. مادر می گوید از خود راضی و متکبر شده ای و ما را به یه ورت هم نمیگیری، به ما میخندی و مسخره مان می کنی و بترس از روزی که عاقت کنم و به گا بروی. پدر می گوید عقایدت را برای خودت نگه دار و بگذار روابطمان مانند سابق بماند، ممکن است سخنانی از تو بشنوم که مرا از تو دلزده کند، تو خط قرمزهای ما را در می نوردی.

من مجبورم خودم نباشم، مجبورم خودم را در هفت سوراخ پنهان کنم و مایه آبرو ریزی پدر و مادرم نباشم. مجبورم زجر بکشم و خودم را پنهان کنم و وقتی دوستی مسلمان بالای منبر میرود و برای من جوک می گوید و برای سایرین سخنانی از دُر و گوهر خفه بمیرم و ریسه نروم. حتی مخالفت هم نکنم و در عوض چهره ای متفکر و در حال تعمق و متاثر به خود بگیرم.

دروغ گویی از همین جاها در من نوعی نهادینه و به دنبال آن همه گیر می شود، این است که در ایران اسلامی، همه دروغ می گویند. که حد اقل هزینه راست گویی طرد، یا به قولی عاق شدن است.

Advertisements

انشا: سال تحویل خود را چگونه گذراندید

به طرزی شدیدا تخمی.

کمر داغان، پاها در حال ترکیدن، ریه ها در حال سوزش از بوی اکسیدان و رنگ مو و وایتکس و ماهی خوابانده شده در ادویه و آبلیمو، صدا خروسی، ما تحت جر خورده از خانه تکانی ای 6 ساعته و دست تنها، مغز در شرف انفجار از جیغ جیغ بچه ها و آدم بزرگها، چشمهایی که کورمال کورمال در اینترنت به دنبال کانالی می گردند که فارغ از یا مقلب القلوب و دعاهای تازی و زنجه مویه استغاثه به درگاه حق توپ تحویل سال را عین آدم در کند، دستهایی پینه بسته، حالتی متهوع ناشی از ویروسی همه گیر، وول وولکی که به جانم افتاده که از دست آشناها در بروم و در خلوت سیگاری دود کنم و لبی تر کنم، اعصابی خط خطی به خاطر جر و بحث با مادر که قرآن عربی را پای هفت سین نگذارد و ماهی قرمز وامانده را بزور روی سفره نچپاند تا هم کمپوزیشن و رنگ بندی سفره ام به هم بخورد هم اینکه کلا ماهی قرمز از ابتدا جزو سفره هفت سین نبوده و ذهنی نوستول زده و سفر کرده به حال و هوای تهرانِ دم عید…

نوروز همگی پیروز. بیایید در سال جدید کمی انسون باشیم.

هفتسین امسال ما، شامل حافظ و یه هفت هشت ده تا سین دیگر

سفره هفت سین امسال ما، شامل حافظ و یه هفت هشت ده تا سین دیگر

تولدی دوباره، تولدی سه باره، چهارباره، یا حتی پنج باره

دیروز کشتمش.

آن روی شخصیتم که خوره جان و مال و زندگی ام شده بود کشتمش. همانی که سوالهای سیاسی میپرسید و چرا ها و چگونه های فتنه گرانه. همانی که روی دیگرم را شدیدا تضعیف کرده بود، روی خانه داری و مادر داری و شوهر داری و مهربانی و حجب و حیا و زندگی در محیط گرم خانواده را عرض می کنم.

اول حس مرگ داشتم، مرگ واقعی ها، حس مرده ای که از زیر خروارها خاک خیل عزادارن و غمگینان را مشاهده می کند و دلش میگیرد. اما اکنون خوبم. راحتم. انسانم. گرگ درونم را کشتم. گاهی دلم برای روزهای گرگ بودنم تنگ میشود. ولی به قول طرف خودش خشک میشود و می افتد.

فهمیدم که هیچ پخی نیستم. سرتاپا ادعا میباشم. هیچ عنی نیستم. نه جرانت ریکس کردن دارم نه دلی برای به دریا زدن. پیر شده ام و محافظه کار. ابله و فسیل. اما در مجموع خوبم، یعنی بهترم.

نوروزتان پیروز

خدمت میرسم، با پستهای پر از قینوس و کرسی شعر.

Advertisements