بایگانیِ آوریل 2011

Royal Rubbish Wedding

پیاز ها را خرد می کنم و به این فکر می کنم که ای کاش چاپ ویزارد داشتم. بعد فکر می کنم که ای کاش کسی را داشتم که پولی پرداخت می کردم و برایم پیازهایم را خرد می کرد. بعد فکر می کنم که ای کاش کسانی دیگر داشتم که کارهای دیگرم را انجام می دادند و من صبح که بیدار می شدم، به جای کتری آب کردن و خود را گربه شور کردن و هُل هُلی صبحانه آماده کردن و کل کل با دخترک 4 سالهء پر سر و زبان و سمج و دویدن و دور خود چرخیدن و گوزپیچ شدن و آخر سر دیر رسیدن، تا لنگ ظهر میخوابیدم و بعد در استخر خانه ویلاییمان شنا می کردم و در جاگوزی می نشستم و از پولدار بودن خود لذت میبردم و بعد که حمام میرفتم کسی بود که تنم را کیسه میکشید و چرک می کرد و بعد هم مشت و مال و وان پر از عصاره لوندر و کمومیل برایم آماده میکرد تا دمی بیاسایم و بعد راهی آرایشگاه و بعد هم شاپینگ و ناهار در تراس رستوران با دوستانم شوم، بی هیچ دغدغه، بی هیچ دل مشغولی و نگرانی…

در این رویا غوطه ور هستم که یادم می افتد مامان سفارش اکید کرده که رویال ودینگ ببینم، پیاز ها را در ماهیتابه میریزم و تلویزیون را روشن می کنم، در فکر که ماکارونی درست کنم یا عدس پلو و در شک که طرف عدس خریده یا نه، کیت میدلتون با پدرش سوار بر اتومبیل سلطنتی وارد وست مینیستر اَبی می شوند. نوستول میزنم، در کودکی یک بار وست مینیستر رفته بودم و از هیبت و جو سنگین کلیسا ونگ زده بودم و گوله گوله اشک ریخته بودم. جماعت بیکار از ساعتها پیش در اطراف کلیسا و کاخ باکینگهام چادر زده اند و با حسرت و رعیت وار عروس سلطنتی را دنبال می کنند. در چهره هایشان حماقت و خوشحالی موج میزند. بوی پیاز ته گرفته بلند میشود. در کابینت دنبال کنسرو عدس میگردم. پیدا می کنم. خوشحالم. از ماکارونی حالت تهوع میگیرم. گوشت میریزم در پیازها. سوخته  که سوخته. به جیش صبحگاهی دخترم. مهم این است که در همین حال که من در مطبخ مشغول عدس پلو هستم و فکرم پیش لباسهاییست که در رختشویخانه مشترک ساختمان در کف و نرم کننده معلق میزنند، یک دختر و پسر خوش شانس در یکی از با شکوه ترین کلیسا های جهان به عقد هم در می آیند. دلم میگیرد. زندگی فلسفه تخمی ای دارد. یکی از کون خر شانس میاورد و میشود نوه ملکهء بریتانیا، یکی شانسش در گلوی شتر گیر کرده و میشود کودکی از پدری نا معلوم و مادری کراکی. آن اولی وقتی ازدواج می کند همه شبکه های خبری جهان برنامه های عادی خود را قطع می کنند و فارغ از اینکه در آمریکا تورنادو آمده و زندگی ها را به فاک داده، یا در مراکش بمب ترکانده شده و جماعتی جزغاله شده اند، با آب و تاب و حسرت و ستایش از زیبایی عروس می گویند و از فانی بودن و خوشتیپ بودن داماد و از افسانه ای بودن این مراسم عروسی آب از لب و لوچه و دماغ و جاهای دیگرشان آویزان شده است، آن دومی ولی اگر تا سن ازدواج زنده و سالم  بماند، برای یک میلیون باید به این در و آن در بزند…

با خود فکر می کنم این ملتی که جهان را به استعمار خود در آورده بودند خود مجسمه های بلاهت بوده اند. با خود فکر می کنم دویدن دنبال ارابهء دامادی که به طور کاملا اتفاقی در خانوادهء سلطنتی به  روی خشت افتاده، در قرن 21، دور از عقل و عزت انسانیست. پس روشنفکرها را چه میشود؟ با خود فکر می کنم که خطبه عقد کیت و ویلیام تفاوت چندانی با زوجتُ و انکحتُ ما ندارد، گیریم کمی با کلاس تر و منطقی تر به نظر می آید. فکر می کنم اگر به این جماعت کلاه به سر و سرود خان داخل کلیسا بگویم مسیح نه  بور بوده نه چشم روشن و معلوم نبوده کدام مرد اهل حالی ترتیب مریم مقدس را داده بوده که در متون تاریخی او را سبزه روی و مو فرفری و مشکی توصیف کرده اند، و بگویم که خاک بر سرتان که همه تان دوهزار سال است که خام یک دختر و دایی اش شده اید که داستان همخوابگی خود با دوست پسرش را چنین برای دیگران تعریف کرده اند و از فرزندی که حاصل شده پیامبر ساخته اند، مرا مانند ژاندارک زنده زنده میسوزانند. عروس و داماد بعد از موعظه ای طولانی توسط مردانِ دیوث خدا راهی باکینگهام پلس میشوند و جماعت همچنان ذوق زده و خرکیف. مهمانان از راه میرسند که 15 تا کاناپه ای که برای هر کدامشان پخته شده را کوفت جان کنند و جماعت با ذوق و شوق پشت درهای بسته کاخ با معده ای خالی با صحنه ناهار با شکوه عروسی در کاخ زنای ذهنی می کنند و کیفور می شوند و برای دوربین دست تکان میدهند. گوشت چرخ کرده ام سیاه میشود. برنج آبش تمام می شود و یادم میرود که عدس ها را لابلایش نریخته ام…

بعد نوشت: هنگام برگرداندن پلو در دیس کون قابلمه روی سنه ام افتاد و قسمتی که از بلوز بیرون بود دو طاول زد اندازه خربزه. بفرمایید کباب پستان!

Advertisements

خمیر نا شُد آگاه و یک پارچ آبِ رنده شده

» – آب خوردم. آب خوردم؟ هرچی آب توی پارچ بود خوردم.

– آب خوردی؟ وای! همه آبهای پارچ رو خوردی؟ ای وای! می دونی چقدر زحمت کشیده بودم تا این آبها رو رنده کرده بودم؟ حالا اشکال نداره بیا یه کم روغنِ گچ بخور تا مریض نشی

– دزد! آی دزد! بگیرش بابا! 

– گرفتمش! (خطاب به دزد) پفیوز! بسکه دزدی کردی دکمه های روی لپت ببین چقدر تیز شده؟

– خب من برم تزریقاتی به دکتر آمپول بزنم

-برو بابا جان، مراقب باش فقط اینا همه میره توی خمیر ِناشُد آگاهت اثر بد میزاره روت ها

– خمیر ناشد آگاه چیه بابا، مسیر ناخود آگاه، باید بگی مسیر ناخود آگاه، آره بابا درستش اینه «

بخشی از مکالمه من با پدر جان در خواب، همین پنج دقیقه پیش، در حال چرت بعد از خواباندن دختر جان.

*پ.ن. هرگونه ارتباط این خواب را با پرخوری قویا تکذیب می کنم. تمام.

ما زنان چاق

من چاقم.

از همین چاقهای معمولی و بی جذابیتی که اینجا توصیف شده اند. ار همینهایی که وقتی از کنارشان رد میشوی حتی نیم نگاهی هم بهشان نمی اندازی،  از همینهایی که چاق آفریده شده اند و چاق بزرگ شده اند و در اثر زایمان یک نوزاد دو کیلو و هفتصد و پنجاه گرمی  به مرز انفجار رسیده اند و بلد نبوده اند بعد از زایمان و شیردهی خودکشی کنند و جفتک و وارو و آفتاب بالانس و مهتاب بالانس بزنند و خود را باربی کنند، چون معتقدند زندگی ارزش ریاضت کشیدن ندارد. چون خرند. چون میخواهند از چند صباحی که برایشان باقی مانده نهایت لذت و استفاده را ببرند حالا گیرم ده سال کمتر عمر کنند. چون تخمشان هم نیست دیگران در موردشان چه فکری می کنند. چون عادت کرده اند به جملاتی که از سر فضولی و دخالت ذاتی ای که در خون ما ایرانیان جاریست میشنوند. چون یاد گرفته اند که این واقعیت که تو همانگونه که هستی در جامعه با فرهنگِ دارای تمدن دوهزار پانصد ساله بلکمم بیشترِ ایرانی پذیرفته نمیشوی، تخمشان نباشد. چون از مرحله زندگی گردن برای خوشایند دیگران عبور کرده اند و خود را به بیخیالی زده اند.

من یک زن چاقم. با قابلیتهای معدود.

یاد گرفته ام که اعتماد به نفس نداشته باشم. یاد گرفته ام که چاقی گناهی نابخشودنیست که در هر موقعیتی از طرف هر کسی باید به من یاداوری شود. حتی کارمند پشت دخل مانتو فروشی. یاد گرفته ام که انسان چاق هر خصوصیتی که داشته باشد مهم نیست، مهم این است که چاق است.  یاد گرفته ام که من چاقم، و چیزی جز این نیستم.

تصمیم به تغییر ندارم. به من بگویید خر.  در مقابل عکس العمل دیگران نسبت به ظاهرم لجوجانه مقاومت خواهم کرد. میدانم این عکس العملها از سر دلسوزی نیست، از سر این است که اگر چیزی نگوییم، زبانم لال لال از دنیا میرویم. من همینم که هستم، چه خوشایند خلق باشد چه نباشد. تمام.

این عنِ خوشبخت

دیر کرده ام.

هیچگاه به موقع نمیرسم. صبحگاهان کالیبر بالا میرود، تا جایی که یک جیش نیم ساعت ممکن است طول بکشد. 9 قرار دارم. با دو ایرانی و سه اسکل-فرنگی. ایرانیان طبق معمول پیچانده اند، یک دانه از فرنگی ها را هم با خود برده اند. من مانده ام و اسکل ترینها، که پرزنتیشن را نهایی کنیم و تمرین و ممارست برای عن کف کردن استاد اسکل. دخترک دوروبر میپلکد و توی بالکن سرسر هلو کیتی سوار میشود و سراغ یخچال میرود برای یافتن لقمه ای صبحانه. با خودم می گویم پاشو برو به بچه صبونه بده، ولی یادم می افتد توی مهد صبحانه اش میدهند آنهم پر و پیمان. بعد از نیم ساعت از مستراح بیرون می آیم و مشغول آرایش میشوم، آرایشی در خور یک پرزنتیشنِ Poorfeshenal. بعد یادم می افتد که شب پیش طرف اعصابم را به هم مالیده بوده و رفته بوده گرفته بوده خوابیده بوده و من گریه کرده بودم و وقتی دیدم نمی شنود بلندتر گریه کرده بودم و وقتی دیدم تخمش هم نیست عر زده بودم و بعد متوجه شده بودم که این نمایش بسیار ساختگی و حال به هم زن است و خفه خون گرفته بودم و عوضش رفته بودم در اتاقی دیگر تمرگیده بودم که ظاهرا برای طرف گران آمده بوده چون صبحگاهان بی خدافزی و با اتوبوس رفته بوده. دوباره اشک گوله گوله از چشمانم سرازیر می شود و آرایشم را خراب مینماید. ساعت ده شده. اسکل فرنگیز یک ساعت معطل من مانده اند. مامان دو ژور دخترک هم دو ساعت. همه خشمگینند. همه شان همزمان زنگ میزنند و میرینند و قطع می کنند. آه چه صبح دلپذیری. بچه گریه می کند. می گوید به خاله سیلوی بگو با من فارسی حرف بزنه. می گویم بلد نیست. می گوید ولی من بلدم. می گویم کافی نیست. میگوید چرا، من می گم کافیه با من بحث نکن. و بنای گریه می گذارد. باج میدهم. قول میدهم برایش بابلز بخرم و عکس برگردان هلو تیکی (به قول خودش) و برایش خر بشوم و کنار دریاچه راه ببرمش. قبول نمی کند. بغلش می کنم و با جیغ می اندازمش داخل وسیله نقلیه. موبایل لعنتی مدام زنگ میزند. اسلاید هایمان ظاهرا به گا رفته. بک آپ لا موجود. بد بخت شدیم.

استاد عن کف ماند. تشویقمان کرد. نقدمان کرد. ما را گذاشت وسط و دورمان گردید. قربانمان رفت. از دیگران خواست که از ما عبرت بگیرند. که کیس استادی کنند. ایده های مشعشعمان را به کار گیرند. برایمان دست بزنند. برایمان بالا پایین بپرند و تبریک بگویند. گمانم مارا به سخره گرفته. کان لق اش. طرف با دختر دنبالم می آیند. دخترک می گوید سیلوی فارسی حرف نزد. من جاش فرانسه حرف زدم. و شروع می کند به ادای یک سری کلمات من در آوردی. ساندویچ ماهی تن و پنیر گرویر و گوجه فرنگی درست می کنم و داخل فر می گذارم. دختر طبق معمول نظارت و مدیریت پروژه را بر عهده دارد. می گوید هه دسکشی بلند بگیر رو دستت که دستت نسوزه. بعد می گوید بده به من خودتو و میچسبد به پایم. خواب دارد. قبل از اینکه چشمان سبزش سنگین شوند کونش را نشانم میدهد و می گوید ببین چقد کونم خوشکله! شب بخیر.

من خوشبختم. به سان یک خر.

Advertisements