این عنِ خوشبخت

دیر کرده ام.

هیچگاه به موقع نمیرسم. صبحگاهان کالیبر بالا میرود، تا جایی که یک جیش نیم ساعت ممکن است طول بکشد. 9 قرار دارم. با دو ایرانی و سه اسکل-فرنگی. ایرانیان طبق معمول پیچانده اند، یک دانه از فرنگی ها را هم با خود برده اند. من مانده ام و اسکل ترینها، که پرزنتیشن را نهایی کنیم و تمرین و ممارست برای عن کف کردن استاد اسکل. دخترک دوروبر میپلکد و توی بالکن سرسر هلو کیتی سوار میشود و سراغ یخچال میرود برای یافتن لقمه ای صبحانه. با خودم می گویم پاشو برو به بچه صبونه بده، ولی یادم می افتد توی مهد صبحانه اش میدهند آنهم پر و پیمان. بعد از نیم ساعت از مستراح بیرون می آیم و مشغول آرایش میشوم، آرایشی در خور یک پرزنتیشنِ Poorfeshenal. بعد یادم می افتد که شب پیش طرف اعصابم را به هم مالیده بوده و رفته بوده گرفته بوده خوابیده بوده و من گریه کرده بودم و وقتی دیدم نمی شنود بلندتر گریه کرده بودم و وقتی دیدم تخمش هم نیست عر زده بودم و بعد متوجه شده بودم که این نمایش بسیار ساختگی و حال به هم زن است و خفه خون گرفته بودم و عوضش رفته بودم در اتاقی دیگر تمرگیده بودم که ظاهرا برای طرف گران آمده بوده چون صبحگاهان بی خدافزی و با اتوبوس رفته بوده. دوباره اشک گوله گوله از چشمانم سرازیر می شود و آرایشم را خراب مینماید. ساعت ده شده. اسکل فرنگیز یک ساعت معطل من مانده اند. مامان دو ژور دخترک هم دو ساعت. همه خشمگینند. همه شان همزمان زنگ میزنند و میرینند و قطع می کنند. آه چه صبح دلپذیری. بچه گریه می کند. می گوید به خاله سیلوی بگو با من فارسی حرف بزنه. می گویم بلد نیست. می گوید ولی من بلدم. می گویم کافی نیست. میگوید چرا، من می گم کافیه با من بحث نکن. و بنای گریه می گذارد. باج میدهم. قول میدهم برایش بابلز بخرم و عکس برگردان هلو تیکی (به قول خودش) و برایش خر بشوم و کنار دریاچه راه ببرمش. قبول نمی کند. بغلش می کنم و با جیغ می اندازمش داخل وسیله نقلیه. موبایل لعنتی مدام زنگ میزند. اسلاید هایمان ظاهرا به گا رفته. بک آپ لا موجود. بد بخت شدیم.

استاد عن کف ماند. تشویقمان کرد. نقدمان کرد. ما را گذاشت وسط و دورمان گردید. قربانمان رفت. از دیگران خواست که از ما عبرت بگیرند. که کیس استادی کنند. ایده های مشعشعمان را به کار گیرند. برایمان دست بزنند. برایمان بالا پایین بپرند و تبریک بگویند. گمانم مارا به سخره گرفته. کان لق اش. طرف با دختر دنبالم می آیند. دخترک می گوید سیلوی فارسی حرف نزد. من جاش فرانسه حرف زدم. و شروع می کند به ادای یک سری کلمات من در آوردی. ساندویچ ماهی تن و پنیر گرویر و گوجه فرنگی درست می کنم و داخل فر می گذارم. دختر طبق معمول نظارت و مدیریت پروژه را بر عهده دارد. می گوید هه دسکشی بلند بگیر رو دستت که دستت نسوزه. بعد می گوید بده به من خودتو و میچسبد به پایم. خواب دارد. قبل از اینکه چشمان سبزش سنگین شوند کونش را نشانم میدهد و می گوید ببین چقد کونم خوشکله! شب بخیر.

من خوشبختم. به سان یک خر.

Advertisements
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: