بایگانیِ مه 2011

حال عنی دارم

مِی می نوشم.

سنگریا نوشیدنی مورد علاقه من است که عصری یک آن هوس کردم و دست به کار شدم برای به ظهور رساندنش. میوه ها را از انگور گرفته تا سیب و هلو و زالزالک و گوجه سبز و آلو ریز ریز کردم و آب گرفتم رویشان و ریختم درون خُم، تا شراب شدند و باده گردیدند و مرا به باد دادندی.

دروغ گفتم. رفتم خریدم. دو فرانک.

اکنون ساعت 11 شب، من تنها، روی گوشه مبل کز کرده ام و می نویسم و می کشم و می نوشم. باران و باد سایه بان را از جا می کنند یا لا اقل من دوست دارم که چنین کنند، چاشنی لازم دارم برای این حالم. دلم ماست و خیار و نعنا می خواهد یهو.

می خواهم از مجاز در بیایم و به فعل برسم. شاید هم فسیل شوم. آری فسیل شوم. می خواهم ترک تحصیل کنم، اینجا را ترک کنم، در حوالی ولیعصر و کریمخان خانه ای قدیمی کرایه کنم، بی ام و مدل هفتاد بخرم. از همینهایی که همنسلهایشان یا کفن پوسانده اند یا به زور در خیابانهای شهر پت پت کنان جلو می روند. خانه ام دیوار بلند و سقف گچبری دار داشته باشد و کتابخانه های چوبی با طبقه های کج و معوج، از همینهایی که در اوایل دهه شصت در اکثر خانه ها یافت می شد. گرامافون داشته باشد و بنان بخواند. پرده های گل گلی و تور داشته باشد و آفتاب ملایم در همه فصلهای سال از پنجره هایش به داخل بتابد. بعد در همان حوالی یک کافه کتابخانه تاسیس کنم و خودم برای مشتریهایم قهوه درست کنم. شاید دستگاه قهوه ژورا از سوییس ببرم. خودم کیک بپزم و از مشتریهایم که با همه شان دوست خواهم شد پذیرایی کنم. خودم چای ارل گری دم کنم برایشان و در نعلبکی نقدیمشان کنم. همصحبتشان شوم، برایشان کتاب ببرم تا اگر بیکارند و ذهنشان میخارد کمکی باشم برایشان. میزها را هم خودم دستمال بکشم. و بدینسان فسیل شوم. بدینسان تبدیل به تابلویی نصب شده بر روی دیوار شوم. تابلویی بی آزار که وجودش فقط محض خالی نبودن عریضه است. میخواهم در این رویا حل شوم. می خواهم فسیل شوم.

Advertisements

کرسی شعری برای تفت دادن

همین روزهاست که بزایم.

درس با من عشقبازی می کند، به طرز وحشیانه ای. دو روز است که دخترک را ندیده ام. صبح گاهان ساعت 8 از خانه بیرون زده ام و شبانگاهان دیروقت به منزل مراجعت نموده ام. دخترک اما بدون من خوش می گذراند. به جنگل میرود و چراغ قوه، یا به قول خودش قفله، بدست می گیرد و هافالومپ صید می کند. به خیالش به هاندرد اکر وود رفته است. در گوشه ای از رودخانه خورده سنگی میابد و با همان مشغول شن بازی می شود. انگار نه انگار که این با شن بازی ایده آلش کنار دریاچه به کلی متفاوت است. روی دستهء مبل با روان نویس نقاشی می کشد و پدرش می گوید برو به اتاقت و بنشین فکر کن کارت درست بوده یا نه، و دختر به اتاق میرود و گریه می کند و می گوید خدای من، من خیلی متاسفم، می دونم کارم بد بوده. استخر میرود و سطلش را با آب و برگ و چمن پر می کند و با شاخه ای که خود درخت مینامدش این ملغمه را هم میزند و به خیالش آش درست می کند. دلم هوایش را می کند. دلم همیشه هوایش را می کند. حتی زمانهایی که در کنارم است. شاید او بتواند دو روزی را بدون من خوش باشد ولی من نمی توانم. گیر افتاده ام در کتابخانه و مرا مفری نیست. و درست در همین لحظات ناب نزدیک امتحانات هوای هر آنچه که در روزهای عادی برایم اهمیتی ندارند به سرم میزند.

به سرم میزند تابستان به تهران بیایم و خانه ام را از شر مزاحمین، بخوانید مستاجرین، خلاص کنم و خورده اسبابی بریزم درونش و مدام به تهران بیایم. به سرم میزند پشت گردنم را تاتو کنم. حتی به سرم میزند موتور سواری یاد بگیرم. حتی دلم هوای داشتن یک هاپوی بامزه مموشی سفید رنگ می کند. بعد فکر می کنم اگر چنین کنم مادرم با من حتی روبوسی هم نمی کند. بعد با خود فکر می کنم من، این فرزند نا خلف، از کجا به دامان پاک خانواده ای به غایت مذهبی پس افتاده ام؟ سپس یادم می آید که همین شخص شخیص خودم روزگاری چادری هم بوده ام! البته به اجبار مدرسه. از یاداوری ان روزگاران عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند. یادم می آید که آن زمان والدینم به من افتخار می کردند. خب، من هم نوجوان بودم و خام و بی تجربه و با تشویقی ذوق مرگ می شدم. هرچه فکر می کنم یادم نمیاید که  چگونه دگرگون شدم. تنها چیزی که یادم می آید این است که چندین بار در عنفوان جوانی در این برنامه های ختم دسته جمعی قرآن شرکت کردم، از همینهایی که اگر تو قسمت خودت را نخوانی کل پروسه ختم قرآن به فنا میرود و تو آن دنیا باید از ماتحت پذیرای سیخ مذاب شوی چرا که ایمان سایر بندگان را خدشه دار کرده ای. یوهاهاهاها. از همین هایی که باید قرآن را با تفسیر و ترجمه میخواندی. و اینچنین بود که من متحول شدم. هر سوالی داشتم از هرکس میپرسیدم در عوض پاسخ فحش و بد و بیراه میشنیدم. آهان، انجیل هم خواندم. در احوالات بودیسم هم غور نمودم. به آتشکده هم رفتم و با زرتشتیان نیز همکلام شدم. دوستی بهایی برگزیدم و بدینسان با اصول بهائیت آشنا همی گشتمی. البته همه این کارها به پیشنهاد پدر انجام شد. قصد داشت به من ثابت کند که دین اسلام، آنهم از نوع شیعه اثنی عشری کاملترین دین و بهترین راه و روش زندگی را ارائه می دهد. از این نکته غافل شد که من با مطالعاتم بدون تعصب برخورد می کنم و در نهایت یک شیشکی تحویل همه اینها میدهم و با خیال راحت به زندگی ام میپردازم. به این نتیجه رسیدم که برای برگزیدن روش زندگی ام نیازی به سخنان و آموزه های مردمانی که هزاره های پیشین میزیسته اند ندارم.

البته باید اعتراف کنم که هنوز هم با ماه رمضان نوستول میزنم و دلم هوای ربنای شجریان و سفره افطاری و بوی هل و گلاب و زعفران می کند.

همه اینها را تفت دادم تا بگویم که دو هفته دیگر امتحاناتم شروع می شوند و روزی دو تا امتحان دارم و بعضی از درسها را حتی یک بار هم شرکت نکرده ام و نمی دانم اصلا از چه سخن می گویند. کسخلم، نه؟

تهرانِ دربندِ من

دلم تهران میخواهد.

از همان تهرانهایی که در آن، همسایه ها در کار یکدیگر سرک میکشند و عصرهای تابستان در خانه هایشان چهار طاق باز است و بچه هایشان در کوچه و خودشان از این خانه به آن خانه در رفت و آمد هستند. از همان تهرانهایی که پیش از ظهر وانتی ها در کوچه هایش ولو اند و در بلند گو داد می زنند سبزی خورشتی، سبزی آش، هندونه، باقلا، اساس منزل خریداریم، و زنها زنبیل و اساس منزل به دست به دنبالشان روانه اند. از همان تهرانهایی که خریدهایمان را تلفنی به بقالی هایش سفارش می دهیم و در طرفه العینی درب منزلمان تحویل داده می شوند. از همان تهرانهایی که بزرگراه همت پر ترافیک دارند و تونل رسالت خاکستری و طرح زوج و فرد و پلیسهایی که نمی شود دورشان زد. از همانهایی که جمعه شب رویایی و پر از شادی بی سبب دارند. از همانهایی که جمعه هایش حمله افسردگی به انسان دست میدهد. از همانهایی که بهترین خیابانها را برای شبگردی و سرگردانی و رفع دلتنگی دارد. همان تهرانی که همه بهش می گویند خراب شده. همان تهرانی که اولین معشوق من است. خانه هایش، آدمهایش، اتومبیلهایش، کریمخانش، ولیعصرش، میدان «آزادی» اش، کتابفروشی هایش، کافه هایش، میلاد نورش، برج سفیدش، قنادی بی بی اش، چهار راه قناتش، بقالیهایش، شهروندهایش، میدان شوشش، دانشگاه آزاد تهران جنوبش، سینماهایش، ….. همان تهران دربند…

حوصله تان را سر بردم بسکه از تهران نوشته ام تا به حال. همه یک پاسخ به من میدهید: مگر این تهران خراب شده چه دارد که تو در دل اروپا، در کشوری مثل سوییس، طوری از آن می نویسی گویی بهترین جای دنیاست؟ این تهران خراب شده بهترین جای دنیاست. این تهران بی در و پیکر زیبا ترین شهر دنیاست. باید چشمها را باز کرد تا زیبایی هایش را دید. تهران تابلوئی سوررئال از زندگی است. تهران موسیقی ای به سبک کانتری و نیو ایج و آر.ن.بی و ترنس است. تهران ملغمه ای از احساسات انسان در ارگاسم و سرخوردگی و خوشی بی دلیل است. تهران خانه ابدی من است. تهران خانه ابدی خاطرات من است. تهران خانه ابدی انسانهای آزاد و رهای اسیر شده است. تهران خاستگاه دخترکان و پسرکان زیباروی و اسطوره است. این تهران خراب شده تجسم زیبایی مطلق است.

این روزها کارم شده سرگردانی در نت و پیدا کردن عکسها و نوشته هایی از تهران و زندگی آدمها در تهران. حالم خوش نیست. دلتنگم…

Advertisements