کرسی شعری برای تفت دادن

همین روزهاست که بزایم.

درس با من عشقبازی می کند، به طرز وحشیانه ای. دو روز است که دخترک را ندیده ام. صبح گاهان ساعت 8 از خانه بیرون زده ام و شبانگاهان دیروقت به منزل مراجعت نموده ام. دخترک اما بدون من خوش می گذراند. به جنگل میرود و چراغ قوه، یا به قول خودش قفله، بدست می گیرد و هافالومپ صید می کند. به خیالش به هاندرد اکر وود رفته است. در گوشه ای از رودخانه خورده سنگی میابد و با همان مشغول شن بازی می شود. انگار نه انگار که این با شن بازی ایده آلش کنار دریاچه به کلی متفاوت است. روی دستهء مبل با روان نویس نقاشی می کشد و پدرش می گوید برو به اتاقت و بنشین فکر کن کارت درست بوده یا نه، و دختر به اتاق میرود و گریه می کند و می گوید خدای من، من خیلی متاسفم، می دونم کارم بد بوده. استخر میرود و سطلش را با آب و برگ و چمن پر می کند و با شاخه ای که خود درخت مینامدش این ملغمه را هم میزند و به خیالش آش درست می کند. دلم هوایش را می کند. دلم همیشه هوایش را می کند. حتی زمانهایی که در کنارم است. شاید او بتواند دو روزی را بدون من خوش باشد ولی من نمی توانم. گیر افتاده ام در کتابخانه و مرا مفری نیست. و درست در همین لحظات ناب نزدیک امتحانات هوای هر آنچه که در روزهای عادی برایم اهمیتی ندارند به سرم میزند.

به سرم میزند تابستان به تهران بیایم و خانه ام را از شر مزاحمین، بخوانید مستاجرین، خلاص کنم و خورده اسبابی بریزم درونش و مدام به تهران بیایم. به سرم میزند پشت گردنم را تاتو کنم. حتی به سرم میزند موتور سواری یاد بگیرم. حتی دلم هوای داشتن یک هاپوی بامزه مموشی سفید رنگ می کند. بعد فکر می کنم اگر چنین کنم مادرم با من حتی روبوسی هم نمی کند. بعد با خود فکر می کنم من، این فرزند نا خلف، از کجا به دامان پاک خانواده ای به غایت مذهبی پس افتاده ام؟ سپس یادم می آید که همین شخص شخیص خودم روزگاری چادری هم بوده ام! البته به اجبار مدرسه. از یاداوری ان روزگاران عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند. یادم می آید که آن زمان والدینم به من افتخار می کردند. خب، من هم نوجوان بودم و خام و بی تجربه و با تشویقی ذوق مرگ می شدم. هرچه فکر می کنم یادم نمیاید که  چگونه دگرگون شدم. تنها چیزی که یادم می آید این است که چندین بار در عنفوان جوانی در این برنامه های ختم دسته جمعی قرآن شرکت کردم، از همینهایی که اگر تو قسمت خودت را نخوانی کل پروسه ختم قرآن به فنا میرود و تو آن دنیا باید از ماتحت پذیرای سیخ مذاب شوی چرا که ایمان سایر بندگان را خدشه دار کرده ای. یوهاهاهاها. از همین هایی که باید قرآن را با تفسیر و ترجمه میخواندی. و اینچنین بود که من متحول شدم. هر سوالی داشتم از هرکس میپرسیدم در عوض پاسخ فحش و بد و بیراه میشنیدم. آهان، انجیل هم خواندم. در احوالات بودیسم هم غور نمودم. به آتشکده هم رفتم و با زرتشتیان نیز همکلام شدم. دوستی بهایی برگزیدم و بدینسان با اصول بهائیت آشنا همی گشتمی. البته همه این کارها به پیشنهاد پدر انجام شد. قصد داشت به من ثابت کند که دین اسلام، آنهم از نوع شیعه اثنی عشری کاملترین دین و بهترین راه و روش زندگی را ارائه می دهد. از این نکته غافل شد که من با مطالعاتم بدون تعصب برخورد می کنم و در نهایت یک شیشکی تحویل همه اینها میدهم و با خیال راحت به زندگی ام میپردازم. به این نتیجه رسیدم که برای برگزیدن روش زندگی ام نیازی به سخنان و آموزه های مردمانی که هزاره های پیشین میزیسته اند ندارم.

البته باید اعتراف کنم که هنوز هم با ماه رمضان نوستول میزنم و دلم هوای ربنای شجریان و سفره افطاری و بوی هل و گلاب و زعفران می کند.

همه اینها را تفت دادم تا بگویم که دو هفته دیگر امتحاناتم شروع می شوند و روزی دو تا امتحان دارم و بعضی از درسها را حتی یک بار هم شرکت نکرده ام و نمی دانم اصلا از چه سخن می گویند. کسخلم، نه؟

Advertisements
  1. وضعیت فعلی من + یه بچه = وضعیت فعلی تو 😀

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: