بایگانیِ ژوئن 2011

همچون من، بی لیاقت

من لیاقت ندارم.

دو سه روزیست از شر امتحان خلاص شده ام و از شدت بیکاری حوصله ام سر رفته. مثل بچه ها بهانه میگیرم و غر میزنم و دهن طرف را گایش مینمایم. دغدغه ام روزمرگی و نان و آب و خوراک و پوشاک و کار و درس و تفریح و لهو و لعب و قبض تلفن و کوفت و زهرمار و یافتن خانهء جدید و … و خلاصه کسشر است. میخوانم و میبینم و حتی قطره اشکی هم میچکانم ولی دوباره فراموش می کنم و غر میزنم از سر بیکاری و بی تفریحی. همّ و غمم ناشناخته ماندن در دنیای مجازی و محافظه کاریست از آن روی که سالی یک بار بتوانم بی مشکل تهران بروم. من یک پیرِ خرفتِ بزدلم. تا جاییکه فکر می کنم اگر تهران آمدم، مانتوی گل و گشاد و مقنعه بخرم و همیشه جوراب همراهم داشته باشم، مبادا جیز شوم. من یک نادان بی لیاقتم که ارزش جانفشانی و زندان و شکنجه و اعتصاب ندارم. جان عزیزتان دست بردارید. از همین مبارزه نصفه نیمه هم دست بردارید. اگر برای منی که در کشوری با استانداردهای بالای زندگی در امنیت کامل نشسته ام و دو روز بیکاری اعصابم را ریدمان می کند، دارید از خودگذشتگی می کنید، باید بگویم اشتباه کرده اید. از اولش اشتباه کرده بودید. نکنید آقا جان، نکنید.

بکشید بیرون از آرمانتان، هرچه میخواهند بگویید و بروید سر زندگیتان، باور کنید من ارزش این را ندارم که فرزندانتان دلتنگتان شوند. دیگر گذشت عصر از خودگذشتگی و فداکاری. این روزها همه به فکر جیب و شکم و زیر شکم خودشانند. مام میهن کیلو چند؟ همه در مسیر جهانی شدن قدم میگذارند. بیخیال شوید و به صف خریداران آی پد بپیوندید. ببینید عجب چیز توپیست. بیخیال شوید و بیایید در فیس بوک ویدئوهای کس کلک بازی شر کنید و عکس آپلود کنید و عضو پیج دلنوشته های دلنشین شوید و آنجا که ادمین پیج سخنان قصار هوا می کند، لایک کنید و همخوان و به به و چه چه.

ازنان سرزمین من، با شمایم، همین شمایی که همین امروز خسته و کلافه از گرما و کار، در مسیر بازگشت به منزل طعمه شکار انسانهای سادیست و ابله و پر از کمبودهای شخصیتی شده اید، بدانید که فردا روزی اگر عزم مبارزه با مزاحمین دولتی خود داشتید، همچون منی، از نتیجه مبارزه شما سهم خواهم برد. پس نکنید. من همانم که وقتی تو در آن ون لعنتی تعهد میدادی و خرد می شدی، با مایوی سفید، زیر آسمان آبی، در کنار همسر و دخترم تنم را به آب سپرده بودم و به آزادی. در آن لحظه که زیر آبی میرفتم و دخترکم به حرکات ژانگولر من میخندید، تخمم هم نبود که تو، منوکسید کربن تنفس می کنی و ریه و روح و روانت پر می شود از تنفر و تحقیر. بیخیال شوید. هر آنچه که میخواهند شوید. و امید داشته باشید به اینکه یه روز خوب میاد…

آهای کسانی که جان خود را در قمار بزرگ آزادی درمقابل بندگی باختید، اشتباه کردید. چرا مُردید؟ برای که مُردید؟ برای منی که حتی حاضر نیستم در تجمع چند ده نفری در خارج از کشور شرکت کنم، از ترس شناخته شدن؟  هدفتان از مُردن چه بود؟ زندگی؟ مُردن برای زندگی؟ خوشی های پیش پا افتاده؟ رای دزدیده شده؟ هیچ میدانید آن کسانیکه بهشان رای داده بودید اکنون صد و سی، چهل روز است که معلوم نیست کجایند و در چه حالند و کسی هم سراغی ازشان نمیگیرد؟ برای چه مُردید؟ حیف بودید. خیلی حیف بودید. باید زنده میبودید، بی حس می شدید و به زندگیتان ادامه می دادید. مثل من…

نه… من، لیاقت نداشتم.

Advertisements

این انگشتر عقیق است که تو را زنده نگه داشته است، ای گُه

ویران می شوم.

کتابخانه لبریز از دانشجوست. درس می خوانند و بحث می کنند و یو تیوب می کنند و امریکن آیدل میبینند و برای ناهار سوشی سفارش می دهند و قهوه می نوشند و در محوطه بیرون سیگار دود می کنند. چهره ها می خندند، چشمها بیخیالند، بدنها قر دارند، و مطمئنم که آخر شب در دیسکوئی، کلابی، جایی، قر خود را خالی خواهند کرد. برای بعد از امتحانات برنامه سفر میریزند و خوشگذرانی و لهو و لعب. تخمشان هم نیست که این منِ خراب، در گوشه ای، کتاب و جزوه روبروی خود گسترده ام، ولی چشمانم به کلمات می افتد و بغض گلویم را میفشارد. از صبح وجودم لبریز از نفرت و بغض و حسرت میشود و خالی می شوم از زندگی و پر می شوم از مرگ و سیاهی. حسرت از فاصلهء میان من و ما با اینها، حسرت از خوشی و بیخیالی و دنیا به تخم نبودن اینها و دل پر درد من و ما. نفرت از حماقت این برادر بسیجی که اکنون کنار من نشسته و بوی شپش و گه می دهد و انگشتر عقیق دارد و چشم هرزه اش در میان سینه های من سرگردان است و با همپالگیهایش می گوید و قهقهه سر میدهد… سرخوش است از نهار امروزشان با گوشت قربانی ای که امروز صبح تقدیم ضحاک کرده اند و مست است از بادهء خونین. عنم میگیرد. از اینهمه بلاهت عنم می گیرد. پا روی کله ملت گذاشته اند و با سهمیه بسیج بهترین دانشگاههای کشور را اشغال کرده اند و با بورسیه وزارت علوم، با تعهد بر اینکه خایگان عظما را دستمال بکشند و گزارش ایرانیان را ببرند، سر از بهترین دانشگاههای اروپا در آورده اند. عنم میگیرد از بوی گند و کثافتش که باعث شده همه کسانیکه در نزدیکی اش نشسته اند دستمال جلوی بینی بگیرند. عق می زنم از مغز کرم خورده اش و دستان زمخت و انگشترهای عقیقش که لابد برایش برکت می آورند. همین انگشتری که امروز بر سینهء یک زن فرود آمد و او را با چشمان نیمه باز بر خاک انداخت. همین انگشتری که عمریست توده ها در سایه اش تحمیق می شوند و آنها که گول برکت و رنگ و لعاب معنوی اش را نمی خورند بر خاک می افتند. دلم میخواهد حساب این کثافت را برسم. دستم به جایی بند نیست، این تنها کاریست که از من بر میاید. می خواهم حسابش را برسم حتی اگر با پلیس درگیر شوم. میتوانم با ماشین دویست مرتبه از رویش رد شوم. می توانم جفت پا فرود بیایم روی شکم و زیر شکمش. می توانم با همین خودکار چشمانش را از کاسه در بیاورم. در همین لحظه که از جایش بر میخیزد که پشت سرم بنشیند تا بیشتر روی مانیتور من تسلط داشته باشد سیم آداپتور لپتاپش را دور گردنش حلقه کنم و آنقدر بکشم تا جانش از کانش در برود. می خواهم عکسهای هاله با چشمان نیمه بازش و کیسهء سبزی که جسم بی جانش را در برگرفته بکوبم توی صورتش و بگویم که مادر خودت میتوانست جای او باشد. هیچ کدام اینها را نمی کنم. بر می خیزم و در دورترین نقطه از او جایی را بر می گزینم و به درد خودم می میرم.

ویرانم…

Advertisements