این انگشتر عقیق است که تو را زنده نگه داشته است، ای گُه

ویران می شوم.

کتابخانه لبریز از دانشجوست. درس می خوانند و بحث می کنند و یو تیوب می کنند و امریکن آیدل میبینند و برای ناهار سوشی سفارش می دهند و قهوه می نوشند و در محوطه بیرون سیگار دود می کنند. چهره ها می خندند، چشمها بیخیالند، بدنها قر دارند، و مطمئنم که آخر شب در دیسکوئی، کلابی، جایی، قر خود را خالی خواهند کرد. برای بعد از امتحانات برنامه سفر میریزند و خوشگذرانی و لهو و لعب. تخمشان هم نیست که این منِ خراب، در گوشه ای، کتاب و جزوه روبروی خود گسترده ام، ولی چشمانم به کلمات می افتد و بغض گلویم را میفشارد. از صبح وجودم لبریز از نفرت و بغض و حسرت میشود و خالی می شوم از زندگی و پر می شوم از مرگ و سیاهی. حسرت از فاصلهء میان من و ما با اینها، حسرت از خوشی و بیخیالی و دنیا به تخم نبودن اینها و دل پر درد من و ما. نفرت از حماقت این برادر بسیجی که اکنون کنار من نشسته و بوی شپش و گه می دهد و انگشتر عقیق دارد و چشم هرزه اش در میان سینه های من سرگردان است و با همپالگیهایش می گوید و قهقهه سر میدهد… سرخوش است از نهار امروزشان با گوشت قربانی ای که امروز صبح تقدیم ضحاک کرده اند و مست است از بادهء خونین. عنم میگیرد. از اینهمه بلاهت عنم می گیرد. پا روی کله ملت گذاشته اند و با سهمیه بسیج بهترین دانشگاههای کشور را اشغال کرده اند و با بورسیه وزارت علوم، با تعهد بر اینکه خایگان عظما را دستمال بکشند و گزارش ایرانیان را ببرند، سر از بهترین دانشگاههای اروپا در آورده اند. عنم میگیرد از بوی گند و کثافتش که باعث شده همه کسانیکه در نزدیکی اش نشسته اند دستمال جلوی بینی بگیرند. عق می زنم از مغز کرم خورده اش و دستان زمخت و انگشترهای عقیقش که لابد برایش برکت می آورند. همین انگشتری که امروز بر سینهء یک زن فرود آمد و او را با چشمان نیمه باز بر خاک انداخت. همین انگشتری که عمریست توده ها در سایه اش تحمیق می شوند و آنها که گول برکت و رنگ و لعاب معنوی اش را نمی خورند بر خاک می افتند. دلم میخواهد حساب این کثافت را برسم. دستم به جایی بند نیست، این تنها کاریست که از من بر میاید. می خواهم حسابش را برسم حتی اگر با پلیس درگیر شوم. میتوانم با ماشین دویست مرتبه از رویش رد شوم. می توانم جفت پا فرود بیایم روی شکم و زیر شکمش. می توانم با همین خودکار چشمانش را از کاسه در بیاورم. در همین لحظه که از جایش بر میخیزد که پشت سرم بنشیند تا بیشتر روی مانیتور من تسلط داشته باشد سیم آداپتور لپتاپش را دور گردنش حلقه کنم و آنقدر بکشم تا جانش از کانش در برود. می خواهم عکسهای هاله با چشمان نیمه بازش و کیسهء سبزی که جسم بی جانش را در برگرفته بکوبم توی صورتش و بگویم که مادر خودت میتوانست جای او باشد. هیچ کدام اینها را نمی کنم. بر می خیزم و در دورترین نقطه از او جایی را بر می گزینم و به درد خودم می میرم.

ویرانم…

Advertisements
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: