همچون من، بی لیاقت

من لیاقت ندارم.

دو سه روزیست از شر امتحان خلاص شده ام و از شدت بیکاری حوصله ام سر رفته. مثل بچه ها بهانه میگیرم و غر میزنم و دهن طرف را گایش مینمایم. دغدغه ام روزمرگی و نان و آب و خوراک و پوشاک و کار و درس و تفریح و لهو و لعب و قبض تلفن و کوفت و زهرمار و یافتن خانهء جدید و … و خلاصه کسشر است. میخوانم و میبینم و حتی قطره اشکی هم میچکانم ولی دوباره فراموش می کنم و غر میزنم از سر بیکاری و بی تفریحی. همّ و غمم ناشناخته ماندن در دنیای مجازی و محافظه کاریست از آن روی که سالی یک بار بتوانم بی مشکل تهران بروم. من یک پیرِ خرفتِ بزدلم. تا جاییکه فکر می کنم اگر تهران آمدم، مانتوی گل و گشاد و مقنعه بخرم و همیشه جوراب همراهم داشته باشم، مبادا جیز شوم. من یک نادان بی لیاقتم که ارزش جانفشانی و زندان و شکنجه و اعتصاب ندارم. جان عزیزتان دست بردارید. از همین مبارزه نصفه نیمه هم دست بردارید. اگر برای منی که در کشوری با استانداردهای بالای زندگی در امنیت کامل نشسته ام و دو روز بیکاری اعصابم را ریدمان می کند، دارید از خودگذشتگی می کنید، باید بگویم اشتباه کرده اید. از اولش اشتباه کرده بودید. نکنید آقا جان، نکنید.

بکشید بیرون از آرمانتان، هرچه میخواهند بگویید و بروید سر زندگیتان، باور کنید من ارزش این را ندارم که فرزندانتان دلتنگتان شوند. دیگر گذشت عصر از خودگذشتگی و فداکاری. این روزها همه به فکر جیب و شکم و زیر شکم خودشانند. مام میهن کیلو چند؟ همه در مسیر جهانی شدن قدم میگذارند. بیخیال شوید و به صف خریداران آی پد بپیوندید. ببینید عجب چیز توپیست. بیخیال شوید و بیایید در فیس بوک ویدئوهای کس کلک بازی شر کنید و عکس آپلود کنید و عضو پیج دلنوشته های دلنشین شوید و آنجا که ادمین پیج سخنان قصار هوا می کند، لایک کنید و همخوان و به به و چه چه.

ازنان سرزمین من، با شمایم، همین شمایی که همین امروز خسته و کلافه از گرما و کار، در مسیر بازگشت به منزل طعمه شکار انسانهای سادیست و ابله و پر از کمبودهای شخصیتی شده اید، بدانید که فردا روزی اگر عزم مبارزه با مزاحمین دولتی خود داشتید، همچون منی، از نتیجه مبارزه شما سهم خواهم برد. پس نکنید. من همانم که وقتی تو در آن ون لعنتی تعهد میدادی و خرد می شدی، با مایوی سفید، زیر آسمان آبی، در کنار همسر و دخترم تنم را به آب سپرده بودم و به آزادی. در آن لحظه که زیر آبی میرفتم و دخترکم به حرکات ژانگولر من میخندید، تخمم هم نبود که تو، منوکسید کربن تنفس می کنی و ریه و روح و روانت پر می شود از تنفر و تحقیر. بیخیال شوید. هر آنچه که میخواهند شوید. و امید داشته باشید به اینکه یه روز خوب میاد…

آهای کسانی که جان خود را در قمار بزرگ آزادی درمقابل بندگی باختید، اشتباه کردید. چرا مُردید؟ برای که مُردید؟ برای منی که حتی حاضر نیستم در تجمع چند ده نفری در خارج از کشور شرکت کنم، از ترس شناخته شدن؟  هدفتان از مُردن چه بود؟ زندگی؟ مُردن برای زندگی؟ خوشی های پیش پا افتاده؟ رای دزدیده شده؟ هیچ میدانید آن کسانیکه بهشان رای داده بودید اکنون صد و سی، چهل روز است که معلوم نیست کجایند و در چه حالند و کسی هم سراغی ازشان نمیگیرد؟ برای چه مُردید؟ حیف بودید. خیلی حیف بودید. باید زنده میبودید، بی حس می شدید و به زندگیتان ادامه می دادید. مثل من…

نه… من، لیاقت نداشتم.

Advertisements
    • a.k
    • 28 ژوئن 2011

    اونهايي كه رفتن و مردن واسه امثال ما و شما نبوده 100 درصد. فكر مي كنم اونا به خاطر كسي نرفتن، به حق اعتقاد داشتن و از ظلم و نابرابري بيزار بودن. براي تغيير شرايطي كه توش زندگي مي كردن دست به اين كار زدن .
    واقعيتش رو بخواهيد من از خوندن متن هاي خواهران و برادران خارج از ايران نشين در اين خصوص عقم مي گيره.
    با تشكر

    • شرمنده رفیق، اگر میدونستم عقت میگیره هرگز چنین خبطی نمی کردم، نه من، که همه خارج نشینها. بله

  1. نه اسپریچو جان! این عذاب وجدان فایده ندارد! بی‌ منطق است! کار‌هایی‌ هم که می‌‌کنی‌ منطقی‌ است! همه اش! ما همه فراموش کرده ایم که یک زندگی‌ آرام بی‌ خطر حق همه ماست! اگر داری‌اش حظش را ببر! ولی‌ باید فکری کرد! نمیدونم چه کاری باید کرد! نمیدونم! ولی‌ حتا شرکت در تجمع‌های خارج از کشور دردی رو دوا نمیکنه! خودمون خیلی‌ خوب می‌‌دونیم که تاًثیری نداره! شاید برگشتن! و ساختن حتا اگر الان نزدیک به غیر ممکن باشه، که نیست! چرا که خیلی‌‌ها دارن کار می‌کنن! می‌‌دونم به سختی، ولی‌ می‌کنن! من به شخصه فکر می‌‌کنم برگشتن در لحظه‌ای که فکر می‌‌کنی‌ میتونی‌ اونجا مفید باشه منطقی‌‌ترین کاره. میتونه الان باشه، میتونه فردا، سال دیگه، پنج سالِ دیگه… نمیدونم. ولی‌ راهش برگشته نه عذاب وجدان!

    • درسته… قطعن برمیگردم، اینجا باید یه نتیجه ای بگیرم و بعدش برمیگردم. ممنونم از نظرت

  2. سلام بر اسپریچ عزیز، من از بند ف. ی . ل….. آزاد شدم و به دنیای وب اومدم. دلم برات تنگ شده بود عزیزم، اینها چیه نوشتی؟ یاس فلسفی گرفتی؟؟

    • آتی دلگیرم. از اون همه تلاش بیهوده، از اون همه خون پایمال شده

    • ساحل
    • 15 ژوئن 2012

    چقدر قشنگ نوشتی. من همیشه دوست داشتم برم این حرفا رو بهشون بگم. اینا حرفای دل منه…

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: