بایگانیِ ژوئیه 2011

از چشمم افتادی، همچون عن

تیتر به اندازهء کافی گویاست.

می دانم اینجا را نمی خوانی، ای کاش می خواندی، تا خالی شوم. می خواستم سر تا پایت را لجن بگیرم، جلوی چشم خودت، ولی نتوانستم، تخمش را نداشتم، اعتراف می کنم. آن لحظه که در چشمان من زل میزدی و دروغ می گفتی و روی کله ام دو گوش مخملین میدیدی، آن لحظه که مرا در پیچ گذاشتی و تصور می کردی نمی فهمم، آن لحظه که دور همسرت حصار چیدی تا من و دوستانم او را از دست تو ندزدیم، آن لحظه که به دروغ می گفتی قرصی مصرف می کنی که با الکل جور در نمی آید، تا لا پوشانی کنی تضاد شخصیتی و رفتاری و اعتقادی ات را، تا نگویم اعتقاد به نجس بودن الکل با بیکینیِ اندازه نصف کف دست جور در نمی آید، در آن لحظه که خود را به خواب زدی تا مرا در نوشتن آن برنامه کمک نکنی، کمکی که خود پیشنهادش را داده بودی، چون روحیه ات تضعیف می شد اگر از پسش بر نمی آمدی، در همهء این لحظات من می فهمیدم  و توی یابو نمیفهمیدی که می فهمم.

چه در من دیده بودی که مرا به رگبار دروغ بسته بودی؟ از شکم طبقه طبقه ام ترسیده بودی که شاید شوهرت را مسحور کند؟ عقایدت را تفتیش کرده بودم؟ به تو خندیده بودم؟ عشوه خرکی آمده بودم؟ از تو پرسیده بودم که الکل می نوشی یا چرا نمی نوشی؟ از تو دانشت را گدایی کرده بودم؟

از چشمم افتادی، همان لحظه ای که نقاب  خانوم دکتر متجدد و خوشتیپ و آلامد از چهره بر کشیدی و زن سنتی ِ مغز-کپک زدهء درونت را نمایاندی.

و من آلت خوردم. منِ ابله ساده لوح که با لبخندی ذوق مرگ می شوم و از هرچه که درتوان دارم برای دوست مایه می گذارم. منِ نفهم که هنوز نمیفهمم یک ایرانی وقتی به تو می گوید دوستت دارم و جز تو دوستی ندارم قطعا دروغ می گوید و دلش پر از بی اعتمادی و نفرت و کثافت نسبت به توست، هنوز نمی دانم که اینها معادلات پذیرفته شدهء جامعهء ایرانی است و همه راضی اند و همه در حضور هم قربان و صدقه می روند و در غیاب هم طرف را لجن مال می کنند. و من یاد نمی گیرم، این چیزها را یاد نمی گیرم. از فرط ساده لوحی یاد نمی گیرم و هر بار به طرز فجیعی آلت می خورم.

از چشمم افتادی و دیگر به جایگاه سابق خود باز نخواهی گشت.

 

Advertisements
Advertisements