بایگانیِ سپتامبر 2011

برای رودین

بیداری رودینم؟

می دانم تو هم مثل من بیداری، اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد. تو بیست و سه سالگی منی. آن زمان که همه درها به رویم بسته بود و گه گیجه گرفته بودم و دور دنیا می چرخیدم و دنیا دور سرم می چرخید. آن زمان که تصور می کردم دنیا تمام شده و دیگر کاری جز مردن برایم نمانده. آن زمان که مشمئز بودم از همه چی و همه سرکش می نامیدندم. تو خود منی در بیست و سه سالگی. زمانیکه از فرط به فاک رفتگی تحمل آنچه در اطرافم می گذشت نداشتم و دو شبانه روز از خانه زدم بیرون و هیچ تماس تلفنی را جواب ندادم. بلکه در تنهایی بتوانم با خودم کنار بیایم. اما نشد، نتوانستم. آن وقت بود که فهمیدم دنیا به پایان رسیده و دیگر باید بمیرم. اما نه من مردم نه دنیا به پایان رسید. و زندگی ادامه پیدا کرد به سبکی بس تخمی. و من نمی خواستم ادامه پیدا کند، ولی کرد. مگر منتظر ما می نشیند تا دستور بگیرد؟ خیر. او قدرتمند تر و گه تر از این حرفاست. از آن سال تا همین الان چندین بار در موقعیتهایی قرار گرفتم که گفتم این سری دیگر واقعآ آخر دنیاست اما نبود. حتی همین الان. همین الان که کمی بیش از 6 ساعت به شروع اولین کلاس ترم جدید مانده و من بی خوابم و گریان و افسرده. لازم نیست دلیل بیاورم، خودت بهتر می دانی. می دانی که در حال حاضر تنها چیزی که انگیزه در من ایجاد می کند وجود دخترم است. می دانی که زندگی شخصی و زناشویی و تحصیلی و کاری ام به فاک فنا رفته. قصدم چس ناله نیست. قصدم تکرار مکررات نیست. فقط می خواهم بدانی که زنده ام. که زنده ای. که زنده ایم. اما به من بگو، آیا زنده ماندمان اینقدر اهمیت دارد؟ می خواهم بدانم که چرا زنده نبودن اینقدر بد است؟ چرا بدتر از دست و پا زدن در گه و تا خرخره فرو رفتن است؟ چرا زنده بودن خوب است که پایانش اینقدر بد است؟ حال خرابی دارم. تا به حال شده در خواب حالتی به تو دست دهد که می خواهی جیغ بزنی ولی نمی توانی؟ حالم همینقدر عن است الان. به من بگو چرا همهء عمرمان دست و پا میزنیم برای زنده ماندن؟ مسخره نیست؟ بدون ارادهء خودمان، با کمی هن و هون و آه و ناله پدر و مادر فقط به خاطر لذتی نهایتا پانزده دقیقه ای و با هدف بقای تخم و ترکه اجدادمان و خالی شدن عقده های به ثمر نرسیده دوران کودکی پدر و مادرمان به دنیا می اییم و بقیه اش دیگر تقلا و دست و پا زدن و غرق شدن در گندابست و حال در این بین چند روزی خوشی و بعد امید به آمدن روزهایی بهتر؟ ارزش دارد؟ تو به من بگو، دارد؟

رودینم برای تو می نویسم. تو که بهتر از هر کس دیگر حال این روزهای مرا میفهمی. تو، که نیمه گمشده منی در 23 سالگی ام. تو، که وقتی میخوانمت یقین پیدا می کنم که تکه ای از روحم را در بیست و سه سالگی ام جا گذاشته ام و او را رودین نام نهادم تا همیشه جلوی چشمم باشد و یادم نرود.

برایت بسیار بالای منبر رفتم و اعتراف می کنم که غلط کردم، چه خودم تاب کوچکترین موعظه ای ندارم. هر سخنی از سر دلسوزی آتش به جانم میزند و مرا با خاک یکسان می کند و ترا یاد من می آورد. مرا ببخش…

Advertisements

کس می گویم و از کردهء خود دلشادم

دوباره مستم.

این شبها کارم می زدن و خماریست. از دانشگاه اخراج شدم. گفته بودم؟ نه، در هوشیاری تخمش را نداشتم. اکنون که دنیا بر گرد کله ام می چرخد و بیخیالم و مستم و از بادهء بلاد فغانس جرات می کنم و فاش می گویم. اخراج شدم. به دلیلی کاملا تخمی بر اساس قانونی کاملا تخمی، از جانب شورایی بس تخمی. دوباره جستجو برای رشته ای دیگر، دانشگاهی دیگر، سگ دونی ای دیگر. کرم دارم. تا فوق نگیرم کرمم نمی خوابد. گفته بودم کرم دارم؟ گمان نکنم. اکنون می توانم به رویایم واقعیت بخشم. کافه را تاسیس کنم و اسمش را بگذارم هیرو. همان آلت مردانه به گویش کرمانی و به سبکی مودبانه. و حواله اش دهم به زندگی و درس و همه چی. طرف اگر پس از صرف قهوه گفت خرده ندارم بگویم به هیرم و روانه اش کنم به منزل. می خواهم صبحگاهان دو سه قوطی آبجو بالا بروم و به محض اینکه احساس کردم دارد می پرد یکی دیگر، باز هم یکی دیگر. فهمیدم که مستی و راستی به راستی راست است. دوست دارم با مشتری هایم راست باشم تا راست نکنند. کسشر می گویم، می دانم. ولی گوش شنوا می خواهم. گوش شنوایم باشید، قبل از اینکه بگا بروم. اخراج شدم. یک سال زحمت و بد بختی و در به دری به فاک رفت. اخراج شدم. بهتر است قبل از اینکه از زندگی اخراج شوم میله ای در این اتوبوس قراضه که روزی به ایستگاه آخرین خود خواهد رسید بیابم و سفت بچسبم تا اگر ویراژ داد پرت نشوم. حالم خراب است. درکم کنید. نفری یک آلت حوالهء دانشگاه بی پدرم کنید تا خنک شوم. اخراج شدم. تمام شدم. گاییده شدم. می فهمید؟ گاییده شدم.

به کافه هیرو بیایید. مقدمتان روی جفت تخم چشمانم. حساب میزتان را پرداخت نکردید هم نکردید. فقط بیایید. بیایید فقط. نیازمند یاری سبزتان هستم.

رفیق ناباب و ذغال خوب مرا به این روز انداخت

حرفم می آید. خیلی زیاد.

در عین حال یادم هم می آید. اولین باری که اسم وبلاگ را شنیدم سال 81 بود، البته الان که بیشتر فکر می کنم میبینم قبل تر هم دوستی در چت یاهو آدرس وبلاگش را برایم فرستاد و گفت بخوان. گفتم چیست؟ گفت تو چیکار داری بخوان. گفتم خواندن نمی دانم. گفت کس نگو، بخوان. خواندم. بعد فکر کردم چقدر مسخره است که انسان نوشته های شخصی اش را با آدمهایی که نمی شناسد به اشتراک بگذارد. خب می دانید؟ من از 15 سالگی روزمرگی هایم را می نوشتم، از قبل تر هم می نوشتم ولی نه به صورت جدی. نوشته هایم را دوست داشتم. اما منهمدمشان کردم. آن زمانها آنقدر روشنیده (سلام کسرز) نبودم که بگویم کان لق هر کی دلش با اراجیفم به درد آید. چی می گفتم؟ ها، کانسبت وبلاگ نویسی در نظرم مسخره می آمد. گفتم که، آن زمان جوان خامی بیش نبودم. چند سال بعد ترش، دوست دیگری در وبلاگش از من نوشت. از بی وفایی هایم، از اینکه اگر نخواهم با کسی در ارتباط باشم چنان خودم را گم و گور می کنم گویی صد سال است مرده ام. از استحالهء اعتقادی ام نوشت. از اینکه برادرم اگر بداند خواهرکش سیگاری شده قطعا سکته را خواهد زد. و من جوش آوردم. تا لب سکته رفتم و برگشتم. آن زمانها حریم خصوصی برای من معنای دیگری داشت. نگاه نکنید که الان تنها حریم خصوصی من تختخواب دونفره مان و مستراح می باشد، آن زمان ها عفیف و پاک و نظیف بودم. با خود عهد کردم تا زنده ام سراغ وبلاگ نروم. تا به حال دیده اید که انسان چقدر زود عهد های سفت و سختی که با خود بسته زیر پا می گذارد؟ مثلا عهد می کنید با مرد کچل عروسی نکنید (کچلی از نظر من عیب نیست ها، کلی گفتم)، یا عهد می کنید تا زنده اید با فلان دوستتان حرف نزنید، یا عهد می کنید پایتان را از مملکت اسلامی بیرون نگذارید. همان زمانی که این پیمانها را با خود می بندید صدایی از ته اعماق وجودتان، جایی نزدیکی جزایر لانگرهانس، سواحل غربی اش، می گوید داداش، آبجی، ریدی.

و من بنا بر همین قانون نا نوشته وبلاگ نویس شدم. ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از چندین سال یاد همان دوست بلاگرم که از من نوشته بود افتادم. طبعا چون خودم را از نظرش پنهان کرده بودم هیچ خبری ازش نداشتم، نه آدرس ایمیلی، نه شمارهء تلفنی. دست به دامن گوگل شدم. آن زمان با نام مستعار شادی می نوشت. گوگل کردن عبارت «وبلاگ شادی» همانا و رسیدن به  آدم گلابی همان. رسیدن به آدم گلابی همانا و گشودن دروازهء جهان بلاگر های فارسی همان… تا هفته ها وبلاگ می خواندم. با وبلاگها می خندیدم، می گرییدم، خود ارضایی روحی می کردم و زندگی. به کل بیخیال رفیقم شده بودم، فهمیدم وبلاگ نویسی فقط روزمره نویسی به سبک امروز اینو خوردم و فردا عروسی دعوتیم و حوصله ندارم و عاشق شدم به دیزی دیزی وفا نداره و این چیزها نیست. گویی وحی بر من نازل شده بود و حال انسانی حسرت به دل را داشتم که سالیان درازی خود را از لذتی فراوان محروم کرده. این شد که اینجا را راه انداختم. اوایل در همان مایه های الان مامانم زنگ زد پرسید شام چی درست کردی و اینا می نوشتم. تازه کار بودم و نادان. واقعن نمی دانستم چه باید بنویسم. راستش را می خواهید؟ حسودی می کردم، به بلاگر های معروف. دنبال کسب شهرت بودم و دوست داشتم همه بگویند وه! این اسپریچو عجب اعجوبه ایست! نه اینکه الان شهرت برایم مهم نیست، خیلی هم مهم است، من که هنوز پخی نشده ام، شاید هم هرگز نشوم. هنوزهم با آمار وبلاگم عشقبازی می کنم و هر لایک گودر به تنهایی مرا به ارگاسم میرساند. ولی آنچه مسخره می نمود، انتظار بی جای من به معروفیت آنهم در همان پست اولین که ورد پرس برایت می نویسد که ولکام تو ورد پرس و بلاه بلاه، بود! تا جاییکه وقتی دیدم در کامنت دونی ام پرنده پر نمیزند تصمیم گرفتم درش را تخته کنم و بروم کنار خیابان فال گردو بفروشم. گفتم گردو یاد گودر افتادم. راستش من تا همین سال پیش اصلا نمی دانستم گودر چیست. در وبلاگها میدیدم صحبت از گودر است و به انگلیسی کلمه Goder را گوگل می کردم و نهایتا به خانوادهء Goder می رسیدم که ربطش را با وبلاگ نویسی درک نمی کردم! اگر رهنمودهای زادسرو (سلام گرم مرا پذیرا باش) نبود من هنوز هم در تاریکی و گمراهی دست و پا می زدم. چون آدمی هستم که سوالاتم را نمی پرسم تا خودشان خود به خود پاسخ داده شوند.

دوباره راستش را می خواهید؟ نمی دانم این هجو نامه را چگونه به پایان برسانم!

ها، و در پایان از دوستانی که در این راه مرا یاری نموده اند، تشکر می نومایم. از دوستان بلاگری که می نویسند و نابود می کنند و زندگی می بخشند. یادی از دوستانی که می نوشتند و دیگر نمی نویسند می کنم ( آیه جانم نمی دانم هنوز مرا می خوانی یا نه، ولی می دانی که دلتنگ نوشته هایت، مهربانیت و همراهیت هستم، همیشه و در هر حال). از همه کسانی که به خانه ام می آمدند و مرا دلگرم می کردند و اکنون که فیلتر می باشم جایشان در خانه ام خالیست نیز تشکر می نومایم. و همچنین امپکس، نودال، دکوپاژ، اتالوناژ، حمل و نقل، و خوانوادهء محترم Goder.

این بود انشای من، فقط به جهت عقب نماندن از غافله و ابراز عبارت دل انگیز «ما سه تا رو کجا میبرید» در جمع بلاگرها. به سبکی کاملا کلیشه ای.

یک داستان تخمی-واقعی

عن کف مانده ام هنوز!

دیروز عصر در سطح این شهر کوچک دویست هزار نفری در به در دنبال جای پارک بودیم. سرگردان و ویلان و به امید یافتن سرپناهی برای قارقارکمان جوانی سبزه رو و مهتاد را دیدیم که با لبخندی از کنار اتومبیلی رد شد و همزمان صدای خرد شدن شیشهء عقب اتومبیل بلند شد. بله. جوانک مهتاد سنگی اندازهء کلهء پوکش پرت کرده بود به سمت شیشهء عقب. کمی جلوتر رفت و با لبخندی رضایت بخش ایستاد و برگشت و با خونسردی هرچه تمام با کله خود را تا کمر پرت کرد داخل اتومبیل و کیف لپتاپ صاب ماشین را برداشت و با آرامش و سوت زنان از نظرها پنهان شد. به همین راحتی، به همین خوشمزگی. ملت هم نگاهی می انداختند و رد می شدند و دیگر خیلی می خواستند احساسات بروز دهند سری تکان می دادند. نه کسی داد زد آی دزد بگیریدش، نه کسی به پلیس زنگ زد. من، منِ ایرانیِ از دید اینها بی فرهنگ و بادیه نشین اما شوکه شده بودم، به پلیس زنگ زدم. آقا پلیسه گوشی را برداشت، با خوشرویی حال و احوال کرد، اسم و آدرس مرا پرسید. گفتم صاب ماشین به گا رفت به دادش برسید، گفت تخمم، بیا دور هم باشیم. گفتم لپتاپ دزدید حالیته؟ گفت خب. گفتم دوست داری مشخصاتشو بدم؟ گفت اگر دوست داری بده، منظورش مشخصات آقا دزده بود طبعا. گفت پلاک ماشین را هم اگر راه دستت می باشد بده. دادم. پلاک ماشین را البته. گفت مرسی از همکاریت با پلیس. گفتم پس آقا دزده را دستگیر می کنید دیگه؟ گفت ها باشه. خیلی خونسرد. و در آخر هم گفت خدافز.

در بازگشت اتومبیل به گا رفته را دیدم که هنوز تنها و غمگین سر جایش است و با شیشه های خرد شده اش فریاد می زند آیا یاری دهنده ای نیست که مرا یاری دهد؟ ای فلانم تو اون روح قانونمندتون.

اینجا سوییس است، صدای مرا از مدینه فاضله می شنوید.

Advertisements