رفیق ناباب و ذغال خوب مرا به این روز انداخت

حرفم می آید. خیلی زیاد.

در عین حال یادم هم می آید. اولین باری که اسم وبلاگ را شنیدم سال 81 بود، البته الان که بیشتر فکر می کنم میبینم قبل تر هم دوستی در چت یاهو آدرس وبلاگش را برایم فرستاد و گفت بخوان. گفتم چیست؟ گفت تو چیکار داری بخوان. گفتم خواندن نمی دانم. گفت کس نگو، بخوان. خواندم. بعد فکر کردم چقدر مسخره است که انسان نوشته های شخصی اش را با آدمهایی که نمی شناسد به اشتراک بگذارد. خب می دانید؟ من از 15 سالگی روزمرگی هایم را می نوشتم، از قبل تر هم می نوشتم ولی نه به صورت جدی. نوشته هایم را دوست داشتم. اما منهمدمشان کردم. آن زمانها آنقدر روشنیده (سلام کسرز) نبودم که بگویم کان لق هر کی دلش با اراجیفم به درد آید. چی می گفتم؟ ها، کانسبت وبلاگ نویسی در نظرم مسخره می آمد. گفتم که، آن زمان جوان خامی بیش نبودم. چند سال بعد ترش، دوست دیگری در وبلاگش از من نوشت. از بی وفایی هایم، از اینکه اگر نخواهم با کسی در ارتباط باشم چنان خودم را گم و گور می کنم گویی صد سال است مرده ام. از استحالهء اعتقادی ام نوشت. از اینکه برادرم اگر بداند خواهرکش سیگاری شده قطعا سکته را خواهد زد. و من جوش آوردم. تا لب سکته رفتم و برگشتم. آن زمانها حریم خصوصی برای من معنای دیگری داشت. نگاه نکنید که الان تنها حریم خصوصی من تختخواب دونفره مان و مستراح می باشد، آن زمان ها عفیف و پاک و نظیف بودم. با خود عهد کردم تا زنده ام سراغ وبلاگ نروم. تا به حال دیده اید که انسان چقدر زود عهد های سفت و سختی که با خود بسته زیر پا می گذارد؟ مثلا عهد می کنید با مرد کچل عروسی نکنید (کچلی از نظر من عیب نیست ها، کلی گفتم)، یا عهد می کنید تا زنده اید با فلان دوستتان حرف نزنید، یا عهد می کنید پایتان را از مملکت اسلامی بیرون نگذارید. همان زمانی که این پیمانها را با خود می بندید صدایی از ته اعماق وجودتان، جایی نزدیکی جزایر لانگرهانس، سواحل غربی اش، می گوید داداش، آبجی، ریدی.

و من بنا بر همین قانون نا نوشته وبلاگ نویس شدم. ماجرا از آنجا شروع شد که بعد از چندین سال یاد همان دوست بلاگرم که از من نوشته بود افتادم. طبعا چون خودم را از نظرش پنهان کرده بودم هیچ خبری ازش نداشتم، نه آدرس ایمیلی، نه شمارهء تلفنی. دست به دامن گوگل شدم. آن زمان با نام مستعار شادی می نوشت. گوگل کردن عبارت «وبلاگ شادی» همانا و رسیدن به  آدم گلابی همان. رسیدن به آدم گلابی همانا و گشودن دروازهء جهان بلاگر های فارسی همان… تا هفته ها وبلاگ می خواندم. با وبلاگها می خندیدم، می گرییدم، خود ارضایی روحی می کردم و زندگی. به کل بیخیال رفیقم شده بودم، فهمیدم وبلاگ نویسی فقط روزمره نویسی به سبک امروز اینو خوردم و فردا عروسی دعوتیم و حوصله ندارم و عاشق شدم به دیزی دیزی وفا نداره و این چیزها نیست. گویی وحی بر من نازل شده بود و حال انسانی حسرت به دل را داشتم که سالیان درازی خود را از لذتی فراوان محروم کرده. این شد که اینجا را راه انداختم. اوایل در همان مایه های الان مامانم زنگ زد پرسید شام چی درست کردی و اینا می نوشتم. تازه کار بودم و نادان. واقعن نمی دانستم چه باید بنویسم. راستش را می خواهید؟ حسودی می کردم، به بلاگر های معروف. دنبال کسب شهرت بودم و دوست داشتم همه بگویند وه! این اسپریچو عجب اعجوبه ایست! نه اینکه الان شهرت برایم مهم نیست، خیلی هم مهم است، من که هنوز پخی نشده ام، شاید هم هرگز نشوم. هنوزهم با آمار وبلاگم عشقبازی می کنم و هر لایک گودر به تنهایی مرا به ارگاسم میرساند. ولی آنچه مسخره می نمود، انتظار بی جای من به معروفیت آنهم در همان پست اولین که ورد پرس برایت می نویسد که ولکام تو ورد پرس و بلاه بلاه، بود! تا جاییکه وقتی دیدم در کامنت دونی ام پرنده پر نمیزند تصمیم گرفتم درش را تخته کنم و بروم کنار خیابان فال گردو بفروشم. گفتم گردو یاد گودر افتادم. راستش من تا همین سال پیش اصلا نمی دانستم گودر چیست. در وبلاگها میدیدم صحبت از گودر است و به انگلیسی کلمه Goder را گوگل می کردم و نهایتا به خانوادهء Goder می رسیدم که ربطش را با وبلاگ نویسی درک نمی کردم! اگر رهنمودهای زادسرو (سلام گرم مرا پذیرا باش) نبود من هنوز هم در تاریکی و گمراهی دست و پا می زدم. چون آدمی هستم که سوالاتم را نمی پرسم تا خودشان خود به خود پاسخ داده شوند.

دوباره راستش را می خواهید؟ نمی دانم این هجو نامه را چگونه به پایان برسانم!

ها، و در پایان از دوستانی که در این راه مرا یاری نموده اند، تشکر می نومایم. از دوستان بلاگری که می نویسند و نابود می کنند و زندگی می بخشند. یادی از دوستانی که می نوشتند و دیگر نمی نویسند می کنم ( آیه جانم نمی دانم هنوز مرا می خوانی یا نه، ولی می دانی که دلتنگ نوشته هایت، مهربانیت و همراهیت هستم، همیشه و در هر حال). از همه کسانی که به خانه ام می آمدند و مرا دلگرم می کردند و اکنون که فیلتر می باشم جایشان در خانه ام خالیست نیز تشکر می نومایم. و همچنین امپکس، نودال، دکوپاژ، اتالوناژ، حمل و نقل، و خوانوادهء محترم Goder.

این بود انشای من، فقط به جهت عقب نماندن از غافله و ابراز عبارت دل انگیز «ما سه تا رو کجا میبرید» در جمع بلاگرها. به سبکی کاملا کلیشه ای.

Advertisements
  1. داریم به صحت حرفتان در باب عهدهای سفت و سخت در مورد خودمان می اندیشیم…
    (بله درست فهمیدید… ما حتی گاهی می اندیشیم!)

    • نفرما خانوم جان، شما همین که دست به قلمی یعنی می اندیشی!

  2. رفیق ناباب، ذغال خوب و تنباکوی چرب و چیلی..اینطوری شد که حریم خصوصی رفت به فاک 🙂

  3. خفه شدیم ازبس فیلتریدن همه چی را….چطوری اسپریچ عزیزم؟ با فیلتریزاسیون دستمون به وبلاگ خودمون هم نمی رسه….مواظب خودت باش و دختر گلت را ببوس.

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: