بایگانیِ اکتبر 2011

از صدای سخن عشق ندیدم کسشر تر

اولتیماتوم 4 ساعت دیگر پایان می یابد.

یا می آیی یا دیگر هیچوقت نمیایی. یا میبینمت و میخواهمت یا دیگر هرگز تورا نخواهم دید. چوپان دروغگو شده ام. بارها تهدیدت کرده ام به رفتن، ولی برگشته ام. و توی احمق نادان نفهمیدی که تا حدی دچارت بودم که هرگز نتوانستم ترکت کنم، حتی در بدترین شرایط. نفهمیدی که هر خریتی که می کنم، هر بار که زیر قولی که به خودم داده ام میزنم، هر بار که تحقیر را تحمل می کنم، برای این بوده که از بودن بدون تو عاجز بوده ام.

و اکنون که می گویی دیگر برایت اهمیتی ندارم، اکنون که لعبتهایی رنگین و هوس انگیز پیدا کرده ای، اکنون که من در منجلاب افسردگی و درمان خودسرانه دست و پا میزنم و عنقریب است که غرق شوم و تو به معنای واقعی رهایم کرده ای، به این می اندیشم که هفت سال پیش، چنین روزهایی، نه دست سرنوشت بود که مرا دچار تو کرد نه تقدیر الهی و نه هیچ کوفت دیگری. دلبسته ات شدم چون ابلهی بیش نبودم. چون از روی نادانی و کودکی به دنبال عشقی افلاطونی می گشتم و آنرا در توی یابو یافتم. اما داستان حماقتهای بی پایان من اینجا تمام نشد. شب و روزم و نفس و ساحل آرامشم تو شده بودی و حاضر بودم هرچه داشتم بدهم تا در هوای تو نفس بکشم. منتی بر سر تو نیست، که خود کرده را تدبیر نیست. که هر چه کردم خودم کردم و تاوانش را امروز می دهم.

دیگر می خواهم به گذشته نیاندیشم. کاری از دست من برایش بر نمی آید. به حال خود وا می گذارمش تا در سر بکوبد و حسرت بر دل بگیرد. گذشته ام را می گویم. سرابی بود. که تا همین چند هفته پیش اندیشیدن به آن روانم را شاد می کرد و گونه هایم را از اشک شادمانی تر. اکنون، که یک بطر شراب نوشیده ام تا فراموشی بر من مستولی شود و این نوشدارو نیز دیگر بر روان کرم خورده من اثر نمی کند، فهمیدم که آنچه از گذشته در ذهن داشتم سرابی بود که مرا به دنبال خود کشانید تا امروز که با صورت بر زمینم زد.

اکنون، ساعت سه و سی و شش دقیقه بامداد، اینجا نشسته ام منتظر تو، که بیایی و دیوانگی و حماقت از سر گیریم از برای روحهای در هم گره خورده مان. تو دو ساعت است که رفته ای چون تاب شنیدن حقیقت نداشتی. پارسال را یادت می آید؟ آن زمان که من، مانند امروز تو، اثیر هوسهای رنگین و خوش زبان مجازی شده بودم؟ یادت می آید چه شبها شکستی و خورد کردی و فریاد کردی و من به پایت می افتادم که مرا عفو کنی؟ یادت می آید به تو می گفتم هر چه بگویی حق داری که در حق تو ناروا کردم؟ ولی تو امروز، تاب شنیدن حقیقت را هم نداشته ای و رفته ای.

به تو می گویم برگرد. چون حتی اکنون که تمام حقها برای من است، وقتی رفتی تکه ای از وجودم را کندی و با خود بردی، و من مانند مرغ پر کنده اینجا نشسته ام که بیایی و آن تکه را به جای خود باز گردانی تا آرام گیرم. توضیحی برای این دیوانگی ام ندارم. همه عالم میتوانند مرا توبیخ کنند، میتوانند روانشناسی ام کنند و مطلب بنویسند درباره حماقت و جنونم و ساعتها نچ نچ کنند.

چهار ساعت به تو وقت می دهم. اگر برگشتی که هیچ. اگر برنگشتی… می دانی؟ سلولهای بدن دوباره تولید می شوند و تکهء سرقت شده را دوباره از نو می سازند، گیرم ناقص تر از آنچه که بود، گیرم طی پروسه ای بسیار طولانی و دردناک. ولی بلاخره می سازندش.

Advertisements

افسانه دوخواهرون

کسخل شده ام.

راستش را می خواهید؟ عاشق شده ام، عاشق خواهر همکلاسی دبیرستانم که از مادری انگلیسی و پدری ایرانی و مذهبی و سنتی زاییده شده بودند. هر دو چشم عسلی و موقرمزی و سفید برفی بودند. دوستم چاق بود و خواهرش لاغر. خواهرش با ما هم مدرسه ای نبود و سه یا چهارسالی از ما کوچکتر، راستش هرگز خواهرش را از نزدیک ندیده ام، یا اگر دیده باشم به خاطر نمی آورم. دوستم پزشک شد، ازدواج کرد، طلاق گرفت، سر تا پایش را سپرد به لایپو ساکشن و سر از انگلستان در آورد، یک سالی دوره ای گذراند و در امتحان هایش موفق شد و به حرفه پزشکی مشغول شد و دوست پسری انگلیسی اختیار کرد و کونش را به دوستان ایرانی اش کرد و رفت پی زندگی اش. اما هیچکدام از این اتفاقات باعث غلیان احساسات من نشد. دوستش داشتم ولی به دلیل طلاقش و مشکلاتی که زندگی در ایران برای او بوجود آورده بود درکش می کردم و بر آن شدم با وجود دوستی عمیق بینمان و خاطرات زیاد او را به حال خود بگذارم.

اما چندی پیش در فیسبوک اتفاقی به خواهرش برخوردم و با یک نگاه دل به عشقش سپردم. موها را، موهای قرمز خوش حالت و پرپشتش را پریشان کرده بود دور شانه های ظریفش، پیراهنی سفید و کوتاه و پرچین بر تن و صندلهایی سفید و لژ دار برپا داشت و لیوانی کنیاک (آنطور که خود در عکس ذکر کرده بود) در دست داشت و بیخیال و بی تفاوت به پهنای صورتش میخندید، چشمانش می درخشید و سینه بلورینش از انعکاس نور فلاش چشمان بیننده را کور می کرد. سال آخر دکترای بیولوژی در یکی از بهترین دانشگاههای انگلیس شده بود و چنانچه از پروفایلش بر می آمد تابعیت ایرانی خود را به کلی فراموش کرده بود و با خیال راحت با هویت انکلیسی خود به زندگی شادش ادامه می داد. عاشقش شدم. عاشق بیخیالی چشمانش، لبخند بی قید و بندش، ظرافت دخترانه اش که با افتخار عرضه می کرد و حرف فک و فامیل پدریِ مذهبی و سنتی اش تخمش هم نبود. عاشق این حقیقت شدم که هیچ بندی به دست و پایش بسته نیست که مجبورش کرده باشد به زندگی اش به سبکی عن گونه ادامه دهد. این حقیقت که پدر پولدار مذهبی اش استحاله شده بود و با دخترانش در نوشیدن ویسکی هم پیمانه می شد و هر چه داشت در اختیار دخترانش گذاشته بود تا شاد زندگی کنند. این حقیقت که اگر می گفت کن، فیکون. این حقیقت که با وجود داشتن رگ و ریشه ایرانی، هر زمانی که بخواهد می تواند ریسمان کثافت ایرانی بودنش را از دست و پایش باز کند و با افتخار در فیسبوکش اعلام کند که انگلیسی است و هوم تاونش هم شهری در انگلستان است، انگار نه انگار که تهران بدنیا آمده و بیست و چند سال، قسمت اعظم زندگی اش را در تهران زندگی کرده. بدون اینکه مورد قضاوت و نچ نچ و خوردن انگ دخترهء چش سفیدِ عقده ای قرار بگیرد.

و من در رویاهایم خودم را الی تصور می کنم. زیبا و ظریف و موقرمزی و شاد و بی خیال و فارغ از هر گونه قید.  می توانستم هر زمان که اراده کنم پا روی اشتباهاتم بگذارم و انسانی دیگر شوم. شغلی خفن داشته باشم و آزادی ای بی انتهاو مورد قضاوت این کثافتهای اروپایی نژاد پرست قرار نگیرم و مرا از خودشان بدانند… برشمردن امتیازات رویایی الی بودن از حوصله ام خارج است. به قدری ضعیف و نا توان شده ام که قدرت فکر کردن از من سلب شده است.

خودم را الی تصور می کنم در رویاهایم، بی هیچ زندانی، بی هیچ قفس بی پایانی.

جهنمی از جنس خودم

دوست نداشتم بنویسم، نمی خواستم دوباره چس ناله و نوحه و زنجه مویه راه بیاندازم. اما گویا ناچارم.

در دلم غوغاییست. استرسی بی دلیل و آتشی که بی جهت به جانم افتاده. سی سال از عمرم رفته و هیچ برداشتی نکردم، هیچ عنی نشدم، روز به روز خموده تر و چاق تر و ازگل تر شده ام. در بیست سالگی خودِ سی ساله ام را میدیدم که آدمی شده ام برای خودم و لاغر شده ام و غرق خوشبختی. اکنون در سی سالگی، چند ماه بیشتر، عنی شده ام افسرده و پر از حسرت و کثافت و سرخورده و دلزده. چرا پدر و مادرم که به خوبی بلد بوده اند برای بچه هایشان تصمیم بگیرند و مسیر زندگی و دین و راه و رسم انتخاب کنند، یادشان رفته بود بگویند که همین یک بار را زندگی می کنم؟ چرا نگفتند که «آن» را که از دست بدهی دیگر از آن تو نخواهد بود؟ چرا اینقدر درگیر یاد دادن درس خداباوری به من بوده اند که وقت نداشته اند به من یاد بدهند که همین یک فرصت را داریم؟

مغلطه می کنم؟ تقصیر خودم است؟ می دانم. مگر همه چیز را آنها باید بگویند؟ نه. آنها فقط وظیفه داشتند کله صبح از خواب ناز بیدارم کنند و مرا وادار به کله معلق و دولا راست شدن کنند. آنها فقط وظیفه داشتند از نه سالگی لچک بپیچند دور کله ام و همیشه و در هر حال به من یادآوری کنند که تو هیچی نیستی، بالا بروی پایین بیایی هیچی نیستی، هیچی نمی شوی، نخواهی شد، توکل یادت نرود، هرچه داری از خداوند مغرور و بیمار و سادیست و قهار و جبار و غفار و وهاب داری، توکل کن، ولی بازهم چیزی نخواهی شد. و در آخر انذار دهند از عذاب آخرت. وظیفه نداشتند بگویند که با روندی که پیش میروی قطعا در سی سالگی ات در جهنم خواهی بود. و من اکنون در جهنم به سر می برم. جهنمی که سرتاسر دیوارهایش آینه های محدب و نورهای عجیب و غریب و ترسناک است. جهنمی که در عین گرمی سرد است و من در عین گر گرفتن از درون یخ میزنم.

می خواهم از این جهنم فرار کنم، در خروج را نمی یابم. مستاصل و بیچاره ام. عنقریب در هجوم تصویر خودم در آینه های تخمی اش غرق خواهم شد…

Advertisements