افسانه دوخواهرون

کسخل شده ام.

راستش را می خواهید؟ عاشق شده ام، عاشق خواهر همکلاسی دبیرستانم که از مادری انگلیسی و پدری ایرانی و مذهبی و سنتی زاییده شده بودند. هر دو چشم عسلی و موقرمزی و سفید برفی بودند. دوستم چاق بود و خواهرش لاغر. خواهرش با ما هم مدرسه ای نبود و سه یا چهارسالی از ما کوچکتر، راستش هرگز خواهرش را از نزدیک ندیده ام، یا اگر دیده باشم به خاطر نمی آورم. دوستم پزشک شد، ازدواج کرد، طلاق گرفت، سر تا پایش را سپرد به لایپو ساکشن و سر از انگلستان در آورد، یک سالی دوره ای گذراند و در امتحان هایش موفق شد و به حرفه پزشکی مشغول شد و دوست پسری انگلیسی اختیار کرد و کونش را به دوستان ایرانی اش کرد و رفت پی زندگی اش. اما هیچکدام از این اتفاقات باعث غلیان احساسات من نشد. دوستش داشتم ولی به دلیل طلاقش و مشکلاتی که زندگی در ایران برای او بوجود آورده بود درکش می کردم و بر آن شدم با وجود دوستی عمیق بینمان و خاطرات زیاد او را به حال خود بگذارم.

اما چندی پیش در فیسبوک اتفاقی به خواهرش برخوردم و با یک نگاه دل به عشقش سپردم. موها را، موهای قرمز خوش حالت و پرپشتش را پریشان کرده بود دور شانه های ظریفش، پیراهنی سفید و کوتاه و پرچین بر تن و صندلهایی سفید و لژ دار برپا داشت و لیوانی کنیاک (آنطور که خود در عکس ذکر کرده بود) در دست داشت و بیخیال و بی تفاوت به پهنای صورتش میخندید، چشمانش می درخشید و سینه بلورینش از انعکاس نور فلاش چشمان بیننده را کور می کرد. سال آخر دکترای بیولوژی در یکی از بهترین دانشگاههای انگلیس شده بود و چنانچه از پروفایلش بر می آمد تابعیت ایرانی خود را به کلی فراموش کرده بود و با خیال راحت با هویت انکلیسی خود به زندگی شادش ادامه می داد. عاشقش شدم. عاشق بیخیالی چشمانش، لبخند بی قید و بندش، ظرافت دخترانه اش که با افتخار عرضه می کرد و حرف فک و فامیل پدریِ مذهبی و سنتی اش تخمش هم نبود. عاشق این حقیقت شدم که هیچ بندی به دست و پایش بسته نیست که مجبورش کرده باشد به زندگی اش به سبکی عن گونه ادامه دهد. این حقیقت که پدر پولدار مذهبی اش استحاله شده بود و با دخترانش در نوشیدن ویسکی هم پیمانه می شد و هر چه داشت در اختیار دخترانش گذاشته بود تا شاد زندگی کنند. این حقیقت که اگر می گفت کن، فیکون. این حقیقت که با وجود داشتن رگ و ریشه ایرانی، هر زمانی که بخواهد می تواند ریسمان کثافت ایرانی بودنش را از دست و پایش باز کند و با افتخار در فیسبوکش اعلام کند که انگلیسی است و هوم تاونش هم شهری در انگلستان است، انگار نه انگار که تهران بدنیا آمده و بیست و چند سال، قسمت اعظم زندگی اش را در تهران زندگی کرده. بدون اینکه مورد قضاوت و نچ نچ و خوردن انگ دخترهء چش سفیدِ عقده ای قرار بگیرد.

و من در رویاهایم خودم را الی تصور می کنم. زیبا و ظریف و موقرمزی و شاد و بی خیال و فارغ از هر گونه قید.  می توانستم هر زمان که اراده کنم پا روی اشتباهاتم بگذارم و انسانی دیگر شوم. شغلی خفن داشته باشم و آزادی ای بی انتهاو مورد قضاوت این کثافتهای اروپایی نژاد پرست قرار نگیرم و مرا از خودشان بدانند… برشمردن امتیازات رویایی الی بودن از حوصله ام خارج است. به قدری ضعیف و نا توان شده ام که قدرت فکر کردن از من سلب شده است.

خودم را الی تصور می کنم در رویاهایم، بی هیچ زندانی، بی هیچ قفس بی پایانی.

Advertisements
  1. آدما مبتلا به سراب بینی هستیم.. من که دورم از تو چرا حس می کنم اینقده خوشبختی و چرا تا این حد به زندگیت غبطه می خورم؟

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: