از صدای سخن عشق ندیدم کسشر تر

اولتیماتوم 4 ساعت دیگر پایان می یابد.

یا می آیی یا دیگر هیچوقت نمیایی. یا میبینمت و میخواهمت یا دیگر هرگز تورا نخواهم دید. چوپان دروغگو شده ام. بارها تهدیدت کرده ام به رفتن، ولی برگشته ام. و توی احمق نادان نفهمیدی که تا حدی دچارت بودم که هرگز نتوانستم ترکت کنم، حتی در بدترین شرایط. نفهمیدی که هر خریتی که می کنم، هر بار که زیر قولی که به خودم داده ام میزنم، هر بار که تحقیر را تحمل می کنم، برای این بوده که از بودن بدون تو عاجز بوده ام.

و اکنون که می گویی دیگر برایت اهمیتی ندارم، اکنون که لعبتهایی رنگین و هوس انگیز پیدا کرده ای، اکنون که من در منجلاب افسردگی و درمان خودسرانه دست و پا میزنم و عنقریب است که غرق شوم و تو به معنای واقعی رهایم کرده ای، به این می اندیشم که هفت سال پیش، چنین روزهایی، نه دست سرنوشت بود که مرا دچار تو کرد نه تقدیر الهی و نه هیچ کوفت دیگری. دلبسته ات شدم چون ابلهی بیش نبودم. چون از روی نادانی و کودکی به دنبال عشقی افلاطونی می گشتم و آنرا در توی یابو یافتم. اما داستان حماقتهای بی پایان من اینجا تمام نشد. شب و روزم و نفس و ساحل آرامشم تو شده بودی و حاضر بودم هرچه داشتم بدهم تا در هوای تو نفس بکشم. منتی بر سر تو نیست، که خود کرده را تدبیر نیست. که هر چه کردم خودم کردم و تاوانش را امروز می دهم.

دیگر می خواهم به گذشته نیاندیشم. کاری از دست من برایش بر نمی آید. به حال خود وا می گذارمش تا در سر بکوبد و حسرت بر دل بگیرد. گذشته ام را می گویم. سرابی بود. که تا همین چند هفته پیش اندیشیدن به آن روانم را شاد می کرد و گونه هایم را از اشک شادمانی تر. اکنون، که یک بطر شراب نوشیده ام تا فراموشی بر من مستولی شود و این نوشدارو نیز دیگر بر روان کرم خورده من اثر نمی کند، فهمیدم که آنچه از گذشته در ذهن داشتم سرابی بود که مرا به دنبال خود کشانید تا امروز که با صورت بر زمینم زد.

اکنون، ساعت سه و سی و شش دقیقه بامداد، اینجا نشسته ام منتظر تو، که بیایی و دیوانگی و حماقت از سر گیریم از برای روحهای در هم گره خورده مان. تو دو ساعت است که رفته ای چون تاب شنیدن حقیقت نداشتی. پارسال را یادت می آید؟ آن زمان که من، مانند امروز تو، اثیر هوسهای رنگین و خوش زبان مجازی شده بودم؟ یادت می آید چه شبها شکستی و خورد کردی و فریاد کردی و من به پایت می افتادم که مرا عفو کنی؟ یادت می آید به تو می گفتم هر چه بگویی حق داری که در حق تو ناروا کردم؟ ولی تو امروز، تاب شنیدن حقیقت را هم نداشته ای و رفته ای.

به تو می گویم برگرد. چون حتی اکنون که تمام حقها برای من است، وقتی رفتی تکه ای از وجودم را کندی و با خود بردی، و من مانند مرغ پر کنده اینجا نشسته ام که بیایی و آن تکه را به جای خود باز گردانی تا آرام گیرم. توضیحی برای این دیوانگی ام ندارم. همه عالم میتوانند مرا توبیخ کنند، میتوانند روانشناسی ام کنند و مطلب بنویسند درباره حماقت و جنونم و ساعتها نچ نچ کنند.

چهار ساعت به تو وقت می دهم. اگر برگشتی که هیچ. اگر برنگشتی… می دانی؟ سلولهای بدن دوباره تولید می شوند و تکهء سرقت شده را دوباره از نو می سازند، گیرم ناقص تر از آنچه که بود، گیرم طی پروسه ای بسیار طولانی و دردناک. ولی بلاخره می سازندش.

Advertisements
  1. امیدوارم هر تصمیمی که میگیری
    در نهایت باعث شادی و آرامشت بشه

    • آقای یابو
    • 29 اکتبر 2011

    از سخنان قصار حضرت سرکار خانوم:
    ایرونی بازی در روابط: هیچوقت علت رفتار و عملکردتون را برای کسی توضیح ندهید. حتی در روابط نزدیک و صمیمی. بذارید علامتهای سوال طرف را دق مرگ کنند، مهم نیست، شما هاله اقتدارتون را حفظ کنید. از دیگران سوال کنید ولی اجازه ندهید کسی از شما سوالی کند. وقتی به هرعلتی احساس کردید که می خواهید رابطه ای را تمام کنید، اصلا سعی نکنید شرایطی را فراهم کنید که دو طرف حرفهایشان را بزنند بلکه شرایطی ایجاد کنید که طرف تحت فشار قرار بگیره و ول کنه و بره

  2. کجایی همشهری؟
    خوبی؟

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: