تنها در میان تن ها*

سوار خطی‌های ونک از سیدخندان بودم و آقای محترمی داشت از گوشه‌‌ی تافتون‌های نرم و احتمالا خوش‌بویش می‌کند و می‌خورد.

این جمله. همین. مرا در بهت ابدی فرو برد. بهت از تنهایی و خستگی آن مرد محترم و پناه بردن او از تنهایی و همهمه و احتمالا گرسنگی به نان تافتون تازه. نگاه کنید. یک لحظه، آب دستتان است بریزید زمین و دقت کنید. تصور کنید. مردی میانسال، خسته، تنها. مردی که زندگی سگی در ایران توی ذوقش زده. کرک و پرش را ریخته. سگ دو زده. و در پایان روز قرصی نان تافتون خریده که به منزل برود. چشمان مرد، ندید، جلوی چشمانم است. چشمان بیگناه و مظلوم و تنها و توی ذوق خورده. از پنجره تاکسی بیرون را مینگرد و و بدون اینکه چیزی ببیند نان می خورد. با انگشتان خسته اش، تکه ای نان می کند و در دهان می گذارد.

من برای این مرد گریه ها کردم. دلم گرفت، دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی اش گرفت. ندیدمش، نمی شناسم. حتی نازی جانم که در نوشته اش اشاره ای به او کرده بود نیز نمی شناسدش.  ولی دلم برایش گرفت. دلم برای تنهایی همه آدمها گرفت، که بیدار می شوند، با قیافه ای ژولیده و معصوم، دنبال کارشان می روند، در طول روز چند باری می خندند، چند باری مواخذه و توبیخ می شوند و سیلی می خورند، مهم نیست از کی، حالا گیرم سیلی روحی، همه سیلی ها که فیزیکی و شیمیایی نیستند، تحقیر می شوند، به چهره شان آن لحظه ای که تحقیر می شود دقت کنید، یا نه، اصلن دقت نکنید، چون مثل من شب و روزتان زهرمار می شود، آن لحظه که چیزی می شنوند که شادی و رنگ از رخسارشان می رود، تو گویی با ماهیتابه کوبیده اند به صورتشان. بعد سر افکنده و تنها راهی خانه می شوند. جیب خود را زیر و رو می کنند به امید یافتن خرده پولی به هدف خریدن تکه نانی از برای نمردن از کرسنگی، یا شاید از برای نمردن از تنهایی. و تنهایی. تنهایی به تنهایی خیلی هم خوبست. گنجیست که من دیربازیست نیافته ام. مقلا همین پست، این پست در چندین مرحله نوشته شده، به دلیل بچه ای که  وقت خوابش گذشته و دست به دامان انواع بهانه ها شده برای گریز از خوابیدن، به دلیل همسری که خسته است و می گوید اگر خسته نبود خودش چای می آورد، که معنیش این می شود که من چون خانه نشین شده ام و بیکارم پس خسته نیستم پس باید چای بریزم. به دلیل همسری که ساعت نه شب می گوید من رفتم بخوابم که معنیش این است که تو نشسته ای پای این سگ صاحاب و به من توجه نمی کنی و من الان قهر کرده ام و ژست گرفته ام و خواب بهانه است که به تو اعلام کنم که با تو قهرم. به دلیل اینکه نمی توانم با خودم خلوت کنم. مثلا همین الان، که همه خوابند، بیدار شده و مرا صدا میزند که کجایی؟ صدای تایپ کردن تو نمی گذارد من بخوابم. القصه، تنهایی به تنهایی گنجینه ایست که هر کسی به آن دست نمیابد، زمانی تنهایی گند و گه می شود که تو تنها نیستی، ولی تنهایی. متوجه اید؟ کاش متوجه باشید، چون مخزن واژگان من ته کشیده.

و این مرد محترم. یک انسان تنها که تکه نانی با انگشتان خسته اش می کند و در دهان می گذارد و می جوئد. به چشمانش دقت کنید. بی گناه و بی پناه است. انسان تنهاییست که در میان گله ای انسان تنهای دیگر افتاده ولی تنهاست.

چقدر ما انسانها تنهاییم. چقدر گناه داریم.

*تیتر را خیلی سال پیش شنیدم. نمی دانم از کجا. نمی دانم کپی رایتش از آن کیست، امیدوارم مرا بخشیده باشد.

Advertisements
  1. تنهایی در جمع خیلی بده
    خیلی…

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: