بایگانیِ دسامبر 2011

دنیای جندگان

زنی تنها در آستانهء فصلی سرد. مردی تنها در آستانهء فصلی گرم. فرقی نمی کند چه فصلی از سال باشد، مهم تنهاییست.

مشکلات بشر از تنهایی ناشی می شود. آنجا که یاری دهنده ای نیست که یاری دهد. آنجا که نیازهای تن فریاد می کنند. آنجا که روح از تنهایی نعره می زند. ایستگاه بعدی سیم آخر است. سیم آخر یعنی زنی که شوهرش را دوست ندارد به مانند بختک بر روی روابط انسانهای دیگر می افتد و می گاید و می گاید و ول کن معامله نیست. سیم آخر یعنی عقلی که زایل می شود و منطقی که خشک می شود و دیدگانی که نابینا می گردند از دیدن تبعات عمل در آینده. یعنی افتادن به ورطه جندگی به معنای حقیقی که این حقیر روسپیان را جنده نمی نامم. روسپی می دهد و پولش را می گیرد و راهش را میگیرد و می رود. روسپی گری شغلی باستانی و شرافتمندانه و نیازگوی پاسخهای نوع بشر است که از برای لذات جسمی در دام ازدواج اسیر نگردد. حکایت جنده اما حکایت دیگریست. جنده یک صفت است، پست ترین صفتی که به انسان می توان نسبت داد. پست ترین مرتبهء انسانی. جندگی یعنی له کردن دیگران زیر چکمه های آهنین به قیمت ارگاسم روانی خود. یعنی جنون کشنده و سمی. و از رگ گردن به انسانِ تنها نزدیک تر.

فلسفه می بافم. از چس ناله و نوحه خوانی ملول گشته ام. از بس به زیر زندگی گاییده شده ام فیلسوف شده ام. حال می فهمم راز موفقتم در پیمودن پله های شکست احاطه شدن به توسط جندگان است. جندگانی در لباس رفیق شفیق و یار و مونس و همدم اما سوراخ های کان به معنای واقعی. جندگانی که مرا بازی می دهند و به ریشم می خندند. جندگانی که بی قراری می کنند برای دیدارم و از آن طرف زندگی ام را به باد می دهند.

گفته بودم دزد آرامشم را بلاخره خفت کردم؟ نگفته بودم؟ حال باز می گویم. نمی دانستم کیست و علاقه ای به دانستن نداشتم. به طور اتفاقی فهمیدم. یعنی دیدم. صمیمی ترین رفیقم. زن صمیمی ترین رفیق شوهرم. همو که بی مقدمه در برابر دیدگان الکترونیکیِ شوهرم عریان شد. چون جنده بود. جنده و تنها. دچار حمله جنون شد و به اسم درد دل و شکایت از شوهرش با طرف رابطه بر قرار کرد. چسب شد، پیله کرد، تلفن زد، چت خواست. و به ناگاه وب داد در حالی که عریان بود. جنده بود دیگر. جنده.

 

Advertisements

ای که سی رفت و بر گایی

با سرعت صد اتوبان را طی می کردم به مقصد ایکیا، رستوران طبقهء اولش، اتاق سیگاریهایش که بر حسب اتفاق قهوه مجانی هم می دهند با کارت ایکیا فامیلی هر تعداد که بخواهی، یعنی مدینهء فاضله، بهشت برین، سرزمین موعود. نا خودآگاه نگاهم از آینه به راننده ماشین پشت سر افتاد، سی و هفت هشت ساله، جنتلمن، کت و شلوار و کروات که این در غرب در این ساعت از روز نشانهء از ما بهترون بودگی است. سوار بر بنز خوشگلش. مدل؟ نمی دانم، از من مدل می پرسید؟ من فرق کلاس سی و اس و کوفت و زهرمار را نمی دانم. من فقط می دانم آئودی ها A دارند. بیشتر از این نمی دانم. چرا، همچنین می دانم که ماشین ما اوپل استرا است که قطعا فرقهایی با کورسا دارد ولی چه؟  نمی دانم. ولم کنید. راحتم بگذارید. بگذارید به درد خود بمیرم. آخر شما چه می دانید؟ چه می دانید که من اکنون که خوب فکر می کنم میبینم هیچوقت شاد نبودم، اکنون که دخترکم را میبینم که در حوصله سر بر ترین شرایط هم شاد است و شعر می خواند و با حد اقل امکانات مفرح ترین سرگرمی ها را برای خود ترتیب می دهد، می بینم که من از روزی که خود را شناختم موجودی پپه و مبهوت بوده ام. همیشه حوصله ام سر می رفته و همیشه تنها بوده ام وهمیشه تنها کافه رفته ام و خسته شده ام اما کاری از دستم بر نیامده، همیشه هرکه را نیاز داشته ام، درست در آن برهه که لازمش داشتم نبوده، در عوض وقتهایی که روی اعصابم بوده درست چسبیده به یک ور دلم بوده و تکان نخورده، همیشه امید داشته ام به اینکه یه روز خوب میاد. نگاهم به دور دستها بوده و آینده ای که هرگز نیامد. از من مدل ماشین می پرسید؟ لحظه ای به این موجود مستاصل نگاه بی اندازید. از سوال خود پشیمان نشدید هنوز؟ اُف بر شما. نگاه، نگاهم به مرد پشت سر افتاد، او هم نگاهش به من، سبقت گرفت و سرعتش را با من تنظیم کرد و کنار من حرکت می کرد. قلبم به تپش افتاد، گفتم اگر جایی مرا گیر آورد از ماشین پیاده نمی شوم مبادا چشمش به کون و کپل و شکم عظیم من نیوفتد و توی ذوقش نخورد، نشستم به سرزنش و خودزنی که ای که سی رفت و تو هنوز چاقی، فکر کردم زین پس به جای کافه گردی تنهایی و کس-چرخینگ فیتنس اسم بنویسم و شکر هم از برنامه غذایی ام حذف کنم، بعد گفتم دختر جمع کن خودتو، تو شوهر داری، بچه داری زندگی داری، یه بیلاخ حواله کن و راهتو بگیر و برو، بعد یادم آمد که آخرین باری که کورس گذاشتم با مردی نا شناخته سیصد سال پیش بود، در عصر پارینه سنگی، خیلی سال قبل از ازدواج. باز با خود گفتم ای که سی رفت و هیچ گهی نخوردی، اگر هیچ گهی نشدی حتی خوشگذرونی هم نکردی. چرا نکردی؟ چون می ترسیدندی، تخم نداشتندی که این مهم، امری بسیار پر هزینه بودندی، از برای دروغ گویی و صحنه سازی که پدر و مادر گرامی بویی نبرند. با خود فکر کردم همه عمر دنبال این بودم که دل این و آن به دست بیاورم و همگان را از خود خشنود بدارم، و هرگز نه کسی از من خشنود بود و نه خودم از خودم خوشحال و راضی. که عمر بر باد دادم ولیکن با وجود اینکه همه اینها را می دانم کان تغییر و خودم بودن ندارم. که هنوز ترسی در دلم وجود دارد، ترس از دست دادن آدمهای زندگی ام، که پیشتر هم گفته بودم موجودی بی خایه و ریسک ناپذیر و طبل توخالی ام. بعد یادم آمد دوستانم به من دستور اکید داده بودند که خود را فحش مالی نکنم، که اگر خودم به خودم احترام نگذارم از دیگران چه انتظاری دارم؟ این همه فکر کردن و قرمز شدن و حول و ولا و سرزنش و خود زنی و عذاب وجدان در طی پنج ثانیه اتفاق افتاد. یارو سبقتش را گرفت، کونش را به ما کرد، گازش را گرفت و از نظر ناپدید شد.

آب حوض می کشیم، پیرزن خفه می کنیم، با نازلترین قیمت

آمدم بنویسم، از اینکه خانهء دوست دخترک مهمان بودیم و خوش گذشت، از خرید لباسهای رنگارنگ برای دخترک و ست کردن مدلها و رنگهای مختلف به توسط خودش بگویم، از اینکه برنامه اکستریم میک اور، هوم ادیشن مرا به گریه می اندازد تا حدی که تا یک ربع بعد از آن همچنان فیش فیش و فین فین می نومایم، از اینکه اپلای کردم دوباره برای دانشگاه بگویم، بگویم که یک سال است مسافرت نرفته ام و به دم و دستگاه و پشم و پیلی کسی هم نیست، از اینکه در همین لحظه که می نویسم دارم برای بار دوم عمه می شوم و عمه بودن یکی از لذتهای ناب دنیاست، از اینکه ناخن کاشتم به توسط یک بانوی باردار اسرائیلی که در آخر به من یک کادوی نوئل داد و با من روبوسی کرد و به زبان فرانسه گفت سیاست چیز گهی ست و موقع روبوسی غرق بوی شیرینی که از روانش ساطع می شد بودم، می خواستم بگویم از عطری که برای طرف خریدم و گفت در فرودگاه مونیخ از این ارزان تر بود و پلیوری که برایش خریدم و گفت گشاد است و بردم پس دادم و با پولش دو پاکث سیگار و یک پاکت بلوط بو داده شده خریدم و در تی رومی که اتاقی برای سیگاریها دارد لاته مکیاتو خوردم، بگویم از اینکه موی دخترم را نوازش کردم و او در پاسخ گفت «حوازت باشه گل سرم آسیب نبینه»، بنالم و گلایه کنم از حماقت ملت عاشورایی که خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این ناله ها چون می کنند؟ بنویسم از دل مادری که فرزندش زیر چرخ ماشین سفاهت و کثافت له شد ولی ملت آلت پریش مرثیه در عزای علی اکبر می گویند، بنویسم از مادرهای همکلاسیهای دختر که هر کدام به تنهایی یک مدل می باشند و با ماشینهای مدل بالا می آیند و با من همکلام می شوند و طرح دوستی میریزند و تخمشان هم نیست که من از ایران آمده ام یا آنگولا یا آمریکا و مصیبت عظمایی دارم برای یاد دادن تلفظ درست نامم بهشان، که از بودن با ایشان لذت میبرم و برنامه دارم که به سلامتی در آینده که فرشی زیبا خریدم و قهوه سازم را تعمیر کردم و بالکنم رو خوشکلیزیشن به صرف ناهار دعوتشان کنم و برایشان کشک بادمجان و ته چین و فرنی سه رنگ و بورانی بادمجان و قرمه سبزی بپزم و چای دم کنم و شراب شیراز سرو کنم…

آمدم همهء اینها را در متنی بلند بالا بنویسم اما نشد. می دانید؟ نمی شود. در این خانه کسی برای آرامش فکری من ارزش قائل نیست. من باید باشم در خدمت خانه و خانواده و حق ندارم برای خودم ساعاتی خلوت کنم و ذهنم را از روزمرگی رها کنم و بریزم بیرون هرچه در دل دارم. مثل الان، که تا دست به کیبورد بردم، دخترک پی پی اش گرفت و اول مکافات داشتیم سر در آوردن شلوار تنگ جین قرتی ای که به قصد پوشیدن با چکمه ساق بلند برای خودش خریده، چون نمی توانست آنرا از پایش در بیاورد و عنقریب آنرا مزین به پی پی می کرد و در عین حال نمی گذاشت من از پایش در بیاورم زیرا دخترک شدیدا قلقلکی است و تا دستم را به سمتش می بردم از خنده ریسه میرفت.

من بروم کون بشویم. تا بعد.

Advertisements