آب حوض می کشیم، پیرزن خفه می کنیم، با نازلترین قیمت

آمدم بنویسم، از اینکه خانهء دوست دخترک مهمان بودیم و خوش گذشت، از خرید لباسهای رنگارنگ برای دخترک و ست کردن مدلها و رنگهای مختلف به توسط خودش بگویم، از اینکه برنامه اکستریم میک اور، هوم ادیشن مرا به گریه می اندازد تا حدی که تا یک ربع بعد از آن همچنان فیش فیش و فین فین می نومایم، از اینکه اپلای کردم دوباره برای دانشگاه بگویم، بگویم که یک سال است مسافرت نرفته ام و به دم و دستگاه و پشم و پیلی کسی هم نیست، از اینکه در همین لحظه که می نویسم دارم برای بار دوم عمه می شوم و عمه بودن یکی از لذتهای ناب دنیاست، از اینکه ناخن کاشتم به توسط یک بانوی باردار اسرائیلی که در آخر به من یک کادوی نوئل داد و با من روبوسی کرد و به زبان فرانسه گفت سیاست چیز گهی ست و موقع روبوسی غرق بوی شیرینی که از روانش ساطع می شد بودم، می خواستم بگویم از عطری که برای طرف خریدم و گفت در فرودگاه مونیخ از این ارزان تر بود و پلیوری که برایش خریدم و گفت گشاد است و بردم پس دادم و با پولش دو پاکث سیگار و یک پاکت بلوط بو داده شده خریدم و در تی رومی که اتاقی برای سیگاریها دارد لاته مکیاتو خوردم، بگویم از اینکه موی دخترم را نوازش کردم و او در پاسخ گفت «حوازت باشه گل سرم آسیب نبینه»، بنالم و گلایه کنم از حماقت ملت عاشورایی که خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این ناله ها چون می کنند؟ بنویسم از دل مادری که فرزندش زیر چرخ ماشین سفاهت و کثافت له شد ولی ملت آلت پریش مرثیه در عزای علی اکبر می گویند، بنویسم از مادرهای همکلاسیهای دختر که هر کدام به تنهایی یک مدل می باشند و با ماشینهای مدل بالا می آیند و با من همکلام می شوند و طرح دوستی میریزند و تخمشان هم نیست که من از ایران آمده ام یا آنگولا یا آمریکا و مصیبت عظمایی دارم برای یاد دادن تلفظ درست نامم بهشان، که از بودن با ایشان لذت میبرم و برنامه دارم که به سلامتی در آینده که فرشی زیبا خریدم و قهوه سازم را تعمیر کردم و بالکنم رو خوشکلیزیشن به صرف ناهار دعوتشان کنم و برایشان کشک بادمجان و ته چین و فرنی سه رنگ و بورانی بادمجان و قرمه سبزی بپزم و چای دم کنم و شراب شیراز سرو کنم…

آمدم همهء اینها را در متنی بلند بالا بنویسم اما نشد. می دانید؟ نمی شود. در این خانه کسی برای آرامش فکری من ارزش قائل نیست. من باید باشم در خدمت خانه و خانواده و حق ندارم برای خودم ساعاتی خلوت کنم و ذهنم را از روزمرگی رها کنم و بریزم بیرون هرچه در دل دارم. مثل الان، که تا دست به کیبورد بردم، دخترک پی پی اش گرفت و اول مکافات داشتیم سر در آوردن شلوار تنگ جین قرتی ای که به قصد پوشیدن با چکمه ساق بلند برای خودش خریده، چون نمی توانست آنرا از پایش در بیاورد و عنقریب آنرا مزین به پی پی می کرد و در عین حال نمی گذاشت من از پایش در بیاورم زیرا دخترک شدیدا قلقلکی است و تا دستم را به سمتش می بردم از خنده ریسه میرفت.

من بروم کون بشویم. تا بعد.

Advertisements
  1. بچه داشتن خیلی سخته . من 31 سالم هم تموم شده ولی با اینکه بچه ها رو دوست دارم حتی نمی تونم به داشتن یک بچه برای خودم فکر کنم . نمی تونم به ازدواج فکر کنم چه برسه به بچه داشتن .
    مادرها آدمهایی شجاعی هستن و آدمهای شجاع برنده اند.

    • مرسی برادر که اینقد به آدم روحیه می دی 🙂
      مادر و پدر بودن در عین سختی لذت بخش هم هست، از این نکته نباس غافل شد

  2. :*

  3. حالا مجبوری این برنامه رو نگاه کنی؟ 😐

    • جواد
    • 12 دسامبر 2011

    اتفاقی از رو کامنتی که تو یه سایت داده بودی اومدم اینجا.
    مست خواب بودم ولی یک ساعت نشستم پست هات رو تا جایی که می تونستم خوندم. نکته خنده دارش اینه که اول فکر می کردم مردی، بعد فهمیدم که زنی ولی فکر کردم هم جنسبازی، بعد فهمیدم که نه یه خانم مستقیم (ههه مستقیم!) هستی که عاشق مردش هم هست. چون پست هات رو از آخر به اول می خوندم اینجوری شد. بگذریم.
    نوشته هات میره تو گوشتم، بدون هیچ دفعی،کامل جذب میشه. یعنی از معدود بلاگرهایی هستی که میخکوبم می کنی وقتی می خونمت. از بس که خودتی. مهمتر اینه که یه تابلوی اگزیستانسی که تمام غم های ملتهب شده بشری رو میریزی رو دایره. داغون می کنی. البته شاید اینکه به دلم می شینی اینه که هیچ چیز مثل معصومیت دردناک یه دختر اشک هام رو جاری نمی کنه. می دونی تلخ ترین خاطره م چی بود؟ خاطره ای که حتی همین الان هم که دارم تایپ می کنم پرده اشک جلوی دیدم رو می گیره. چند سال پیش بود که از بالای یه پل عابر پیاده تو رسالت رد می شدم. یه دخترک نه-ده ساله پای یه ترازو نشسته بود. از این ترازو 100 تومنی ها. سرد بود و دخترک یه پتوی پاره رو خودش انداخته بود و هر از چند گاهی نگاه کم رمقش رو به عابر ها می نداخت. من بی تفاوت رد می شدم، یعنی سعی می کردم بی تفاوت رد شم. ولی یه نگاه دقیق تر که کردم دیدم با دست های یخ زده ش داره مشق می نویسه. دنیا رو سرم آوار شد. اصولا معصومیت یه دختر حتی وقتی شاده برای من غم انگیزه. ولی وقتی غم، فقر، معصومیت، … رو تو اون صحنه با هم دیدم ویران شدم.
    تو و امثال تو هم برای من یادآور چنین خاطره ای هستید. البته نه خود الان تو، بلکه صحنه سازی هات از دوران نوجوانیت، از شادی های نداشته ات، از هنجارهای تحمیلی بهت.
    بگذریم. برات آرزوی بهترین ها رو دارم. امیدوارم دیوانگی هات در سطح معقولی بمونه که به شادی زندگیت لطمه نزنه.
    جوابم رو تو ایمیل هم می تونی بدی اگر سختته تو کامنت ها جوابی بذاری.

    موفق باشی

    • ممنونم دوست عزیز، باور بفرمایید اولین باره که چنین توصیفی از نوشته هام می شنوم، الان حس خری که بش تیتاپ دادن دارم!

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: