بایگانیِ ژانویه 2012

زوال ما، فساد ما، خون سمی جاری شده در رگهای ما. پایان ما.

دلم کباب است برایمان.

ما که شادیهایمان به قدری کم و انگشت شمار است که سالگردشان را نیز گرامی می داریم. ما که قبل از افتخاری که اصغر جانمان برایمان کسب کرد، آخرین شادی دسته جمعیمان گل دوم خداداد عزیزی به استرالیا بود، در عهد پارینه سنگی. که این خوشحالی دسته جمعی اخیرمان را با آن مقایسه می کنیم. خیلی غمگین است، فاصله دلخوشی های همگانی مان به اندازهء چهارده سال باشد.

غمگین تر از آن این است که دلمان با این خوشی ها بیگانه است، که به دنبال روزنه ای هستیم برای اینکه دیگران را توبیخ کنیم که چرا شادند، که ژست روشنفکری بگیریم و پشت سرهم اراجیف ببندیم به خیک دیگران تا قانعشان کنیم اتفاق خاصی نیافتاده، که اینان که شادند یک مشت عامی و جوگیر و کوته فکرند که عقلشان در چشمشان ایست. این خیلی غمگین تر و فاجعه بار تر از اولیست، معنی واقعی اش این است که داریم رفته رفته تبدیل به موجوداتی از جنس حاکمانمان می شویم، موجوداتی کینه ای و متنفر و ایرادگیر و عیب گو، موجوداتی که تخریب شخصیت ها را کاری نیکو می دانند و ارزش کار دیگران را به هیچ می پندارند.همسو می شویم با کسانی که هنرمندان را خفه می کنند، معترضان را دربند و حصر خانگی قرار می دهند، روزنامه ها را می بندند، چون آنان را هیچ می پندارند. تبدیل به حاکمانی عبوس می شویم که از دل هر خوبی ای بدی ها را در می آوریم و به خورد دیگران می دهیم. داریم عین خودشان می شویم.مگر آدمیزاد به غیر از این دلخوشی های کوچک به چه زنده است؟ نشویم. عین اینها نشویم. آنچه که سی سال است می خواهند بشویم، نشویم. نگذاریم تزریقات سمی سی ساله اینها رفته رفته در رگهایمان جاری شود و آلودمان کند.

اصغر فرهادی از دید بسیاری یک قهرمان است. یک انسانی که در حالی که خرخره اش در گرو زندانبان است صدایش را به گوش دیگران می رساند. کسی که سانسورش می کنند، شخصیتش را تریب می کنند، محدودش می کنند، با هزاران مانع و ممیزی مواجه اش می کنند، اما راه خود را می رود و پیامش را فریاد می زند. و زوال ما از جایی شروع می شود که نمی فهمیم، که درک نمی کنیم، که له می کنیم.

Advertisements

سلسله احادیث دخترجان – یک

این را خواندم و یاد اولین جملهء دخترک افتادم: کاتون بِساله که یعنی برام کارتون بذار. این اولین جمله ای بود که یک روز صبح، در عنفوان یک سال و سه ماهگی، وقتی تازه راه رفتن آموخته بود، از دهان خوش بو و لبان قرمز و شیرینش بیرون آورد. با چشمانی آبی و درشت که به من زل زده بودند. و لُپانی که فریاد میزدند مارا بخورید، مارا بکشید. ما هم گفتیم چشم. به جانشان افتادیم و بوسیدیم و لیسیدیم و کشیدیمشان. بعد از آن روز هر روز صبح که بیدار می شد می دانستیم قبل از عَبَض (دست به آب رفتن یا تعویض نمودن پوشک) و پلو ماست (صبحانه مورد علاقه اش) خواهد گفت کاتون بساله.

صحبت از حرف زدن دختر شد. از وقتی سه ماهه بود زمانی که گرسنه بود و شیر می خواست می گفت اینگی. صد البت اینگونه نباشد که فکر کنید خیلی محترمانه با عشق مرا نگاه می کرد و مودبانه می گفت مامان جان لطفا اینگی، خیر، در همان احوال که جیغ بنفش می کشید و انگشتها و دستان بلورینش را لیس می زد به امید اینکه از آنها شیر بیرون بیاید، همان لا لو ها اگر زمانی برای نفس تازه کردن می یافت می گفت اینگی. اوایل به حساب تصادف می گذاشتم و فکر می کردم اینگی هم حتما یک مدل آغووی جدید است که همهء شیرخواره ها از آن برای بیان احساسات و افکار خود استفاده می کنند. ولی بعدها که در مواقع شکم سیری و سرخوشی آغو می گفت فهمیدم که قضیهء اینگی جدیست. و البته اطرافیان و دوستان و نزدیکان نیز به این مهم پی برده بودند. حال بگذریم که اینگی از نه ماهگی تبدیل به اومگا شد و یکی دوماه بعد جای خود را به شیر-شیر که با لبانی غنچه کرده ادا می شد داد. و همان شیر شیر هم حدود شش ماه بعد جای خود را به شیر-شیر-پوست داد و علت آن هم قوطی های شیرخشک آماده ای (مخلوط شده با آب) بود که درپوششان سولاخی از برای سر شیشه داشت و یک پوست محافظ برای استریل نگه داشتنش و در کل سیستم بسیار خارجی و پیشرفته ای داشت که دخترک عاشقش شده بود و چون باید پوست روی درب شیر را بر می داشت آنرا شیر-شیر-پوست نامیده بود.

ضمن اینکه از شش ماهگی من و پدرش را به اسم کوچک و البته خیلی ناقص و مخفف شده صدا می زد، تا روزی که فهمید من مامان و پدرش هم بابا می باشد و برای نامیدن مادر بزرگش- مادرم- دچار تضاد شدیدی شده بود، از آنروی که تصمیم گرفت که او را باما صدا کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب

ادامه دارد…

عنوان ندارد

ملالی نیست جز دل پر حرفم، حساب بانکی بلاک شده ام، دانشگاهِ به رویا پیوسته ام، عشقِ به گا رفته ام،  مسافرتهای نرفته ام، خوشی های نداشته ام، حال و حولِ نکرده ام، آرامشِ نیافته ام، دوستان کسکشم که به وقت تنهایی و ملال ناپدید می شوند، تن چاق و بیمارم، بیکاری و تنهایی و بی پولی، فسیل شدگی، بر باد رفتگی. شاید اکنون بهترین زمان برای پایان باشد،شاید آن روز خوب هیچوقت نیاید. شاید پایان بهترین راه حل باشد. کاش می توانستم مادری برای دخترکم بیابم که به اندازهء من دیوانه و دلداده و دلسوز او باشد، کاش دلی از سنگ داشتم که به هنگام مرگ، تنگِ این دختر چشم آبیِ زیبا، این تندیسِ زندگی، این عشق مجسم نمی شد. کاش هرگز مادر نمی شدم…

… My hours are slumberless

Dearest, the shadows I live with are numberless

.

.

My heart and I have decided to end it all

Soon there will be flowers and prayers

That are said I know

But let them not weep,

Let them know that I’m glad to go…

Advertisements