بایگانیِ فوریه 2012

هجوگویی های نیمه شبانه

باید بنویسم. از چه؟ نمی دانم.

شاید از اینکه فکر می کردم اگر مدتی در کنارم نباشد نفسی خواهم کشید و استراحتی خواهم کرد و تجدید قوا تا دوباره برگردد. فکر می کردم این چند هفته خیلی زود می گذرد اما نگذشت. اکنون فقط ده روز شده ولی برای من ده سال گذشته و خیال می کنم اگر برگردد باید از رنج این سالهای دوری از او بگویم و تعریف کنم که پیر شده ام و دختر دیگر برای خودش خانمی شده و به دبیرستان میرود. بگویم که دوستان ده سال پیشمان، همان ده سال پیش که رفتی مرا ول کردند به امان خدا و دوستی را در حقم به کمال رساندند و در این ده سال اثری از ایشان د ال بر زنده بودنشان ندیدم. که مهسای کسکش با همهء علاقه ای که به او داشتم و همهء محبتی که به او روا داشتم دری وری بارم کرد و در غیابم و در حضور دیگران مرا در چاه مستراح فرو کرد و در آورد و وقتی دلخور شدم به من گفت خانومِ دراما کوئین. از آرش کثافت که تا وقتی زنش به مدت شش ماه در سفر کاری بود مانند یک برادر کوچکتر مراقبش بودم و نگذاشتم تنهایی را حس کند ولی وقتی من تنها شدم خیلی رک و پوست کنده گفت که فقط با خودش حال می کند و فقط خودش برایش مهم است و دیگران حواله اند به آن دو گوی بدریخت و نشانهء مردانگی اش، حتی زنش. که بگویم مادرم با همه غریبی اش با من، تنها مونس من بود و من گه خوردم  از برای هر آنچه که در مورد او گفته بودم. که دیوانه وار دوستش دارم و دلم هوای بوی شیرین تن و آغوش گرم ونرمش را کرده. که این تنهایی نبود آنچه که دنبالش بودم و شاید اصلا دنبال تنهایی نبودم و نمی دانستم. بگویم که در این ده سال که نبودی فهمیدم که چقدر به بودنت وابسته شدم و این اصلا نشانهء خوبی نیست. به سر بردن در شیش و بش عادت و عشق. و عشق. که کسشری بیش نیست. که هنوز نمی دانم هست یا نیست. آیا تغییرات هورمونی مرا در بغل تو انداخت و شبانه روز در آن اتومبیل نقلی همدیگر را گاییدیم و کشتی گرفتیم و از سر و کول هم بالا رفتیم تا فهمیدیم که به سقفی نیازمندیم؟ پس چرا با آدمهای قبلی زندگیمان چنین تصمیمی نگرفتیم؟ چرا آنها را به راحتی آب خوردنی می توانستم کنار بگذارم و گذاشتم و بعضا پیچاندم و همزمان با چند نفرشان بودم؟ چرا به راحتی ترکشان کردم و مهاجرت کردم بی آنکه دلتنگشان شوم؟ می دانی؟ دوریت، همان اول رابطه، همان رابطهء نامشروع، مرا بگا می داد. بعد هم که رابطه مان کاملا مشروع و قانونی شد هم بگا میداد. آن زمان که حامله بودم و تو در کنارم نبودی چون معشوقه ای داشتی از من خاطر عزیزتر که نامش کار بود. هنوز هم می دهد. هنوز هم که از هر طرف بر این رابطه گه زده ایم و پرده ها را افکنده ایم و حریم ها را جرواجر. هنوز هم که دیگر اعتمادی بین ما نیست و کرده ایم هر آنچه که نباید می کردیم. نمی دانم. هفت سال پیش به آدمی که الان هستم می خندیدم. به همهء کس مشنگهای عاشق که نه راه پس دارند و نه پیش. و اکنون خودم، ارّه در ماتحت دارم و نه تاب فرو رفتن بیشترش را دارم نه تحمل درد درآوردنش را. می دانی؟ تو هرگز تنهایی ام را پر نکردی. هرگز تنهایی ام را پر نمی کردی. و من اکنون که به معنای واقعی تنها و در هم شکسته ام پی می برم به اعتیادی که از همان روز آشنایی به حضورت پیدا کردم.

می دانم اینجا را می خواند. امیدوارم این یکی از دیدش پنهان بماند.

 

Advertisements

نی‌‌ حدیث راه پرخون می‌کند / قصهای عشق مجنون می‌کند / گه میخورد چنین می‌کند

کلّه‌ام اندازهٔ یک خربزهٔ شصتاد کیلویی‌ سنگین است.

مهسا فارغ شد از تحصیل. به همین مناسبت مجلس شادی و کس‌کشی برپاست در خانهٔ ح. مهسا که مسلمان و معتقد است نمینوشد، ما هفشتده نفری جور او‌را میکشیم. بابک کسکش، به او گفتم موزیک کلاسیک بگذارد و او نیز به تخمش حواله کرد. حال، رسوای زمانه گذاشته و در خلسه فرو رفته، به صورتی‌ کاملا عرفانی و تخماتیک. فکر کردم باید چیزی بنویسم، از این حالم، از آزادی مطلق، از اینکه مادر و دختر رفتند به شهرشان و سه‌ روز است که ریق شیرین آزادی را سر می کشم. که امشب، بدون نگرانی‌ از خواب بچه و خستگی‌ شوهر در جمع دوستان کسکش و مهربانم مستم و گیج و رها. در ساعت سه‌ صبح. در حالی‌ که ویرانه‌ای بیش از خانه ح باقی‌ نمانده. اما نمی‌گذارند، به حال عرفانی بابک می‌خندند و مرا دعوت میکنند به به سخره گرفتن او.

غرض از مزاحمت، گزارش حال خوب و خلسه وار و گیج ، سرخوشم بود. حالی‌ که تخمش نیست که صاحبش زندگیش را در قماری سخت باخته، و در میهن صاحبش، خاکستری روی آتش ریخته اند که به زودی زبانه خواهد کشید. آمدم که بگویم خوبم و خوبتر هم خواهم شد.

صدای مرا از ابر دود و از دوردست میشنوید. خوبم. خیلی‌ خوب. و همچنان کسخل و عاشق.

سلطونِ غم، مادر

این روزها یک طور خاصی ام که تا به حال نبوده ام.

یک حال کرختی همراه با گه گیجگی و فراری از اجتماع بودگی. یک حال مزخرف کنج عزلت گُزیدگی. یک جور از هم گسیختگیِ آرامبخش. یک جور اعتیاد نادر به چای ارل گری و سبزیجات و رادیو فردا و زندگی سالم و دلتنگی برای سیگار و آبجوی شبانگاهی ام. آری. همسرم، همان بی شرفی که با همهء پلیدی ذاتی اش روز به روز مرا عاشقتر می کند، همو که هرچه بیشتر خیانت می کند هرچه وقیحتر و ناکستر می شود بیشتر دلتنگش می شوم، همان کسکشترین کسکشها به مسافرتی سه هفته ای رفته است. تا دو هفته قبل از سفرش در اعماق کانم جشن عروسی به صرف شیرینی و شام برپا بود از برای خلاص شدن موقتی از سایهء بالا سر. به خیالم تمرین خوبی برای ترک همیشگی او بود، تمرین پا روی دل گذاشتن از برای سعادت دنیوی و اخروی و آلت نخوردن از او در آینده. تصمیمم قطعی بود، و فقط باید روی خودم کار می کردم که دل صاب مرده ام را ادب کنم تا هوایش را نکند. یک هفته قبل از سفرش اما آن عروسی آشکار جای خود را به یک شادی زیرپوستی داد و فیلم بازی کردن که آه که چقدر جایت خالی خواهد بود. اما از قبل قرارهایم را با دوستانم برای پارتی کردن در غیاب او فیکس کرده بودم و در اعماق دلم شعف جرقه می زد. از دوروز قبل از سفرش همهء این کس کلک بازیها جای خود را به دپ زدنِ واقعی داد. انگار دور نمای زندگی در سه هفتهء پیش رو بدون او را در مقابلم گذاشته بودند. دور نمایی که مرا بگا داد. تصمیم گرفتم همهء قرارهایم را با دوستانم کنسل کنم و پارتی نکنم و خانه بنشینم و در تنهایی ام خود را در آبجو و دود سیگار خفه کنم تا بمیرم و بر سست عنصر بودگی خود بگریم. و دپ بزنم از برای همهء بلاهایی که از تابستان تا همین امروز به سرم آمده. و تنها بمانم. و تنها باشم. و واقعن می خواستم که تنها باشم، می فهمید؟ می خو ا ستم که تنها با شم. تنهای تنها. تا اینکه…

همان پریشب که طرف رفت و من مشعوف از تنهایی ام، مادرم سرزده آمد خانه ام، با یک چمدان گنده در دست ،و بالش طبی مخصوصش در زیر بغل. اول فکر کردم با بابا دعوایش شده، اتفاقی که هرگز به این شدت رخ نداده در طول سی سال زندگی و شناخت پدر و مادرم. اما بعد فهمیدم که بابا نیز دارد ماشین پارک می کند و به زودی به ما خواهد پیوست. سر خود تصمیم گرفته بودند که نگذارند یک وقت تنها باشم. که تنهایی لابد آفت مومن است. از برای افتادن به گناه خود ارضایی. یقک.

اکنون سه روز است که مادر پیشم است. پدر فقط یک شب را با ما ماند. دقیقه ای یک بار سرم داد می زند که چرا بدون دمپایی رو فرشی در خانه ام راه می روم. روزی دو وعده مرا انذار می دهد از عواقب نخوردن قرصاهایم سر ساعت مقرر. از لحظه ای که بیدار می شود رادیو فردا و بی بی سی فارسی نیز همزمان بیدار می شوند و به منی که سکوت خانه ام را میپرستم دهن کجی می کنند. دکوراسیون منزل به سلیقهء مادرم عوض شده و همهء کابینتها کن فیکون شده و مطمئنم که تا یک ماه آینده برای هر وعدهء غذایی که بخواهم بپزم باید شونصد بار به خودش تلفن کنم تا مثلا جای کوفت یا زهر انار را بهم بگوید. برای سیگار هم روزی یک بار به بهانه ای جیم میزنم و در این موج سرمای انسان کشی که اروپا را فرا گرفته، با پرداخت کفاره، یک نخ یا در نهایت دو نخ، بسته به مقاومتم در برابر سرما، دود کنم.

و البت حسرت. حسرت از اینکه این زن، این زن مغرورِ پر جذبهء جدی، این زنی که می پرستمش فقط و فقط چون مادرم است، هرگز با من دوست نشد، هرگز حرفهایم را نفهمید، و هر کلامی که از دهانم خارج شد، یا هر عملی که از خودم سر زد را به بدترین و دور از ذهن ترین شکل ممکن تعبیر کرد. حسرت از اینکه بساط عیش و نوش و خلوت مرا نجس و اخ می داند، حسرت از اینکه با من هم پیاله نمی شود، سیگارم را آتش نمی زند، و هرگز به من نمی گوید که دخترم، بنوش و گریه کن تا آرام شوی. حسرت از اینکه فقط و فقط در برابر او خود واقعی ام را پنهان می کنم. که او خودش دوست ندارد که من خودم باشم. حسرت از دوری اش از من. حسرت از دوری ام از او.

Advertisements