سلطونِ غم، مادر

این روزها یک طور خاصی ام که تا به حال نبوده ام.

یک حال کرختی همراه با گه گیجگی و فراری از اجتماع بودگی. یک حال مزخرف کنج عزلت گُزیدگی. یک جور از هم گسیختگیِ آرامبخش. یک جور اعتیاد نادر به چای ارل گری و سبزیجات و رادیو فردا و زندگی سالم و دلتنگی برای سیگار و آبجوی شبانگاهی ام. آری. همسرم، همان بی شرفی که با همهء پلیدی ذاتی اش روز به روز مرا عاشقتر می کند، همو که هرچه بیشتر خیانت می کند هرچه وقیحتر و ناکستر می شود بیشتر دلتنگش می شوم، همان کسکشترین کسکشها به مسافرتی سه هفته ای رفته است. تا دو هفته قبل از سفرش در اعماق کانم جشن عروسی به صرف شیرینی و شام برپا بود از برای خلاص شدن موقتی از سایهء بالا سر. به خیالم تمرین خوبی برای ترک همیشگی او بود، تمرین پا روی دل گذاشتن از برای سعادت دنیوی و اخروی و آلت نخوردن از او در آینده. تصمیمم قطعی بود، و فقط باید روی خودم کار می کردم که دل صاب مرده ام را ادب کنم تا هوایش را نکند. یک هفته قبل از سفرش اما آن عروسی آشکار جای خود را به یک شادی زیرپوستی داد و فیلم بازی کردن که آه که چقدر جایت خالی خواهد بود. اما از قبل قرارهایم را با دوستانم برای پارتی کردن در غیاب او فیکس کرده بودم و در اعماق دلم شعف جرقه می زد. از دوروز قبل از سفرش همهء این کس کلک بازیها جای خود را به دپ زدنِ واقعی داد. انگار دور نمای زندگی در سه هفتهء پیش رو بدون او را در مقابلم گذاشته بودند. دور نمایی که مرا بگا داد. تصمیم گرفتم همهء قرارهایم را با دوستانم کنسل کنم و پارتی نکنم و خانه بنشینم و در تنهایی ام خود را در آبجو و دود سیگار خفه کنم تا بمیرم و بر سست عنصر بودگی خود بگریم. و دپ بزنم از برای همهء بلاهایی که از تابستان تا همین امروز به سرم آمده. و تنها بمانم. و تنها باشم. و واقعن می خواستم که تنها باشم، می فهمید؟ می خو ا ستم که تنها با شم. تنهای تنها. تا اینکه…

همان پریشب که طرف رفت و من مشعوف از تنهایی ام، مادرم سرزده آمد خانه ام، با یک چمدان گنده در دست ،و بالش طبی مخصوصش در زیر بغل. اول فکر کردم با بابا دعوایش شده، اتفاقی که هرگز به این شدت رخ نداده در طول سی سال زندگی و شناخت پدر و مادرم. اما بعد فهمیدم که بابا نیز دارد ماشین پارک می کند و به زودی به ما خواهد پیوست. سر خود تصمیم گرفته بودند که نگذارند یک وقت تنها باشم. که تنهایی لابد آفت مومن است. از برای افتادن به گناه خود ارضایی. یقک.

اکنون سه روز است که مادر پیشم است. پدر فقط یک شب را با ما ماند. دقیقه ای یک بار سرم داد می زند که چرا بدون دمپایی رو فرشی در خانه ام راه می روم. روزی دو وعده مرا انذار می دهد از عواقب نخوردن قرصاهایم سر ساعت مقرر. از لحظه ای که بیدار می شود رادیو فردا و بی بی سی فارسی نیز همزمان بیدار می شوند و به منی که سکوت خانه ام را میپرستم دهن کجی می کنند. دکوراسیون منزل به سلیقهء مادرم عوض شده و همهء کابینتها کن فیکون شده و مطمئنم که تا یک ماه آینده برای هر وعدهء غذایی که بخواهم بپزم باید شونصد بار به خودش تلفن کنم تا مثلا جای کوفت یا زهر انار را بهم بگوید. برای سیگار هم روزی یک بار به بهانه ای جیم میزنم و در این موج سرمای انسان کشی که اروپا را فرا گرفته، با پرداخت کفاره، یک نخ یا در نهایت دو نخ، بسته به مقاومتم در برابر سرما، دود کنم.

و البت حسرت. حسرت از اینکه این زن، این زن مغرورِ پر جذبهء جدی، این زنی که می پرستمش فقط و فقط چون مادرم است، هرگز با من دوست نشد، هرگز حرفهایم را نفهمید، و هر کلامی که از دهانم خارج شد، یا هر عملی که از خودم سر زد را به بدترین و دور از ذهن ترین شکل ممکن تعبیر کرد. حسرت از اینکه بساط عیش و نوش و خلوت مرا نجس و اخ می داند، حسرت از اینکه با من هم پیاله نمی شود، سیگارم را آتش نمی زند، و هرگز به من نمی گوید که دخترم، بنوش و گریه کن تا آرام شوی. حسرت از اینکه فقط و فقط در برابر او خود واقعی ام را پنهان می کنم. که او خودش دوست ندارد که من خودم باشم. حسرت از دوری اش از من. حسرت از دوری ام از او.

Advertisements
  1. 😦

  2. تابی عزیزم
    اول اینکه نوشته ت عالی بود، گیرا و روان
    بعد اینکه من نمی دونم چرا با اینکه تو شرایط تو نیستم اما انقد خوب درکت می کنم
    شاید بخاطز اینکه از ته دلت می نویسی
    یا شاید چون با هم دوستیم
    نمی دونم
    اما هرچی که هست می خوام بگم خیلی درکت می کنم و راستشو بگم؟
    راستش اینه که ازینکه عاشق مردی هستی که قدر تورو نمی دونه و آزارت میده ناراحتم. خیلی هم ناراحتم.

    • خب رودینم، البته قضیه تا این حد هم اغراق شده نیست که من نوشتم،
      مطمئنم که اونهم عاشقمه وگرنه لزومی نداشت برای این اشتباهی که مرتکب شد اینهمه به گه خوردن بیافته و سعی کنه دلمو به دست بیاره
      ضمن اینکه از حق نگذریم حالا که خوب فک می کنم میبینم که منم اونو آزار دادم، اصن عشق ینی همین، یعنی سادیسم توام با مازوخیسم، ینی کرم ریختن به جهت به گا دادن اعصاب و روان خودت و یک نفر دیگه، و حالا گیرم روزای آفتابی و علاقهء اغراق شده به طبیعت و موسیقی و بوی نفس طرف.
      نمی دونم… شاید اشتباه می کنم… نمی دونم، اصلن نمی دونم… تو بگو چی درسته چی نیست.. من دیگه بسکه زندگی کرده توم قدرت تشخیص خوب رو از بد از دست دادم، واقعن نیاز به راهنمایی دارم.

  3. عزیزم من آخرین آدمی هستم که می تونم در رابطه با رابطه راهنماییت کنم :ی.
    اما کلن بد نیست که دیگه درست و غلط رو نمی تونی تشخیص بدی. چون به نظرمن درست و غلطی وجود نداره.

  4. فکر می کنم آدم یه رابطه رو که اوج و فرود داره بر اساس نقطه ی اوج یا فرودش نمی تونه تعریف کنه. مسیر رابطه ست که یه رابطه رو به جا یا نا به جا می کنه(دوستت درست می گه خوب و بدی وجود نداره).
    اینکه با چه حالی این مسیر رو می ری
    چقدر اصرار داری مبدا مقصدی بهش نگاه کنی
    چقدر سعی می کنی خودت به تنهایی بسازیش و چقدر به همراهت اجازه می دی پیچ بعدی رو رد کنه
    یا چقدر هزار تا چیز دیگه…، تعیین می کنن که مسیر رابطه به نیازهای ما جواب بده یا نه.
    خب هر کسی ممکنه اشتباه کنه
    سوتی بده یا هرچی
    تا وقتی همه چی تو مسیره تو مسیره دیگه
    🙂

    امروز اینجا رو کشف کردم و برخی پست ها رو خوندم. نوشتم که بگم از نوشته ها خوشم اومد و از این به بعد دنبال می کنم.
    باید ممنون مدوکس بود که تو وبلاگش کامنت گذاشتی.

    • کاملا هم منطقی و درست. تا اینجای کار هم که نگاهمون بیشتر به مسیر بوده، مقصدی براش متصور نیسیتیم.

      در مورد مدوکس، کلا باس ممنونش بود بسکه بچه ماهیه. ممنونم از اینکه قابل دونستی 🙂

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: