بایگانیِ مارس 2012

یه دل می گه برم برم، یه دلم می گه نرم نرم، در هر دو حال این دلم و به اون دلم می گه گونخور.

«… تو نباید بری.

چشمهایم را باز کردم، صورتی ندیدم، صورتی مردانه که اول بار گفته بود تو نباید بری. داشتم میرفتم. اینبار  در گوشم زمزمه کرد. یک زن بود. «تو نباید بری». مرد بلندتر جواب داد «تو نباید بری». زن در گوشم زمزمه کرد » راست می گه، نباید بری». سعی کردم رویم را برگردانم. نتوانستم. ترس نزدیک می شد. ترس از چی؟ نمی دانم. ترس بود فقط. خواستم فرار کنم. در تاریکی مطلق بودم. صداها رفته بودند و تنها و در تاریکی مطلق بودم. و ترس. ترسی که لحظه به لحظه پررنگ تر می شد. خواستم داد بزنم. صدایی در نیامد. و خفگی. خفگی و لال شدگی….»

با فریاد از خواب پریدم. هنوز نمی دانستم خواب هستم یا بیدار. به یاد نداشتم کی خوابم برد. یعنی اصلن خواب نبودم. روی مبل نشسته بودم و، نشسته بودم و چی؟ نمی دانم. یک بطری آب سر کشیدم. خواستم سیگاری آتش کنم. از شدت خواب آلودگی نتوانستم.

«… اسباب کشی داشتیم. از خانه مان فقط خرابه ای مانده بود. گویی قرار بود از سوئیس به طور غیر قانونی و از راه زمینی خودمان را به یونان برسانیم و آنجا پناهنده شویم. عجله داشتیم و ترس از اینکه سربرسند و دستگیرمان کنند. مامان بود.  بابا هم بود. ایستاده بودند کناری و هر چند وقت یک بار نگاهی نفرت بار به ما می کردند. دختر هم بود. بغل مامان. چهرهء یک سالگی اش را داشت. چشمان بلورین و لپهای گرد و سرخ و سفید و لبان قرمز. و مژه هایی که به عرش می رفت. سر خوش بود و بی خبر. هنوز حرف نمی زد. برای توی راه خوراک مغز پخته بودم. خودم هم باورم نمی شد، منکه تمام عمر از مغز و کله پاچه و تمام مخلفاتش نفرت داشتم خوراک مغز پخته بودم. مغز خودم بود. ولی انگار خیلی هم پخته نبود. خون داشت. خیلی خون داشت. طرف آخرین کوله را پر کرد و گفت باید شنا کنیم. باید برسیم آن طرف دریاچه. بعد می آیند دنبالمان. گفتم شنا؟ با بچه؟ گفت بدون بچه. ما میرویم و شش ماه بعد مامان و بابا می آورندش. چیزی راه گلویم را بست. نفس هایم به شماره افتاد…..»

اینبار با گریه و تنگی نفس از خواب پریدم. در هر دو حال کسی چیزی نفهمید.

صبح دخترک را رساندم مدرسه که بعد از آن طرف را برسانم. صدایم را گم کرده بودم. بی حرف می راندم. نگاهش را احساس کردم. داشت براندازم می کرد. داریوش خیلی بی آزار برای خودش می خواند…» رازقی پرپر شد. باغ در چله نشست…. ما نشستیم و تماشا کردیم….». بی اختیار اشکهایم سرازیر شد. گفته بودم که به تازگی داریوش را به معنای واقعی کلمه درک کرده ام؟  دو سه هفته ایست که داریوش را پیدا کرده ام. برایم حرف می زند. دلداری می دهد، با من گریه می کند. امروز هم با هم گریه کردیم. زدم کنار. بغض چندین ماهه بد جوری ترکید و ترکانید. طرف به تقلا افتاد. دست و پایش را گم کرد. و بعد از آن فقط استیصال و بیچارگی چشمانش بود و حقهایی که به من می داد. گفت اگر بروم درسش را ول می کند و میرود جنوب تهران اتاقی اجاره می کند و کنج عزلت می گزیند. که هر کاری می کند با من معنا پیدا می کند و هرچی که هست با من است. که بدون من نیست. نیست آنچه اکنون است. که آن زنک مدت کوتاهی در زندگیمان بوده و خود جل و پلاسش را جمع کرده رفته و ان زمان هم که بوده خیانتی در کار نبوده. که زنک اکنون سرطان دارد و آن زمان که با هم حرف میزدند هم سرطان داشته(یعنی آخر داستان تخمی-دراماتیک، من هم که خر). گفت که با این وجود پریشانی اش بخاطر او نبوده که به خاطر من بوده. به گندی که به زندگیمان زده شده. به ترسی که شبانه روز رهایش نمی کند. ترس از رفتن من. ترس از نبودنم. و تنها چیزی که از حرفهایش و لابلای گریه هایش دستگیرم شد استیصال بود و درماندگی. و درماندگی. و چشمان سبز و طلایی.

رفتم دو دسته گل لاله خریدم. یکی سفید و یکی بنفش. و جایزه برای دختر. عکس برگردان تینکربل و حوله شنای مینی ماوس و خودکاری که گل گنده ای در ته دارد و یک گلدان کوچک ایستر. جایزهء بی دلیل. به قول خودش برای «ناتولد»ش. این را از آلیس در سرزمین عجایب یاد گرفته. هر روزی که تولدش نیست ناتولدش است و باید گرامی داشته شود. برای مصرف یک ماهمان آبجو خریدم با پنیر. بوگیر توالتی که به تازگی به بازار آمده و حالت ژل دارد. رندهِ کوچک و یک زیر سیگاری کوچک سفالین.

به من بگویید خر.

Advertisements

ای دوست درب خود را بگذار

باید تمامش کنم.

می دانید؟ صدایی از ته ذهنم می گوید تمام نشده. می گوید دارند تورا دیگر بار خر می کنند. دروغ می گویند. تمام نشده. آن خیانت کثافت تمام نشده. شماره ای در موبایلش دیدم، در این مدت که تهران بوده چندین تماس داشته. و یک اسمس که طرف به آن شماره زده و خود را معرفی کرده. شماره را حفظ کردم. زنگ زدم. خودش بود. خود کثافت لجنش. همان که ماه پیش در ایمیلی بلند بالا به پایم افتاده بود و گه خورده بود. ینی گفته بود که گه خورده. که طرف پاپیش شده و اصرار به ادامه رابطه داشته. که هرچه بوده بخاطر گل روی من تمام شده. گل روی من! چه لطف بزرگی. صدا می گوید تمام نشده. که طرف سرگشته و پریشان است. صدا می گوید زنک خودکشی نافرجام کرده. طرف پریشان شده. هر دو التماس کرده بودند عکس نیمه عریان زنک را به شوهرش، دوست طرف، نشان ندهم. کاش نشان داده بودم. کاش دلم به رحم نمی آمد، کاش دلم از تصور جدایی نلرزیده بود. از تصور نبودنش در کنارم. گه بگیرند هیکلم را، گه. هرگز خود را اینچنین ذلیل و ضعیف نیافته بودم. صدا می گوید تمام نشده. صدایی از ته ذهنم می گوید. هیچ شاهد دیگری ندارم.

باید تمامش کنم. نباید این گنداب را بیش از این هم زد. نباید. فقط باید گذشت و رفت. من گذشتم ولی نرفتم. باید می رفتم. ضعیف بودم و بیچاره. نا نداشتم. بیمار شدم. تا مرز سکته رفتم. صورتم حس خود را از دست داد. و سر درد و سرگیجه های تخمی و پایان ناپذیر. هنوز همراهم هستند. اگر میرفتم باز هم بیمار می شدم؟ شاید.

هنوز دیر نشده. از این زندانِ بی اعتمادی و پر از لجن و کثافت فرار می کنم. یک شب، بی سر، بی صدا، بی غوغا، بی آنکه حرفی بزنم. چرا تابحال چنین نکردم؟ چون پول نداشتم. هنوز هم ندارم. هنوز هم هزار فرانک بدهی به بانک دارم و کانم جر می خورد با نامه های یادآوری. چون او که فقط برای عشقش برگزیدمش، پول نداشت. هنوز هم ندارد. عشق هم دیگر ندارد. گفته بودم عشق کسشر است؟ بفرما، این هم شاهد.

دختر. اما دختر. پیش پایتان از او پرسیدم اگر یک روز من و بابا مجبور باشیم پیش هم نباشیم ناراحت می شوی؟ گفت: آره، چون دیگه دورِ هم نیستیم. بعد نمی تونیم با هم نوروزو جشن بگیریم. اگر بخوایین بوسم کنین یا تو نیستی یا بابا. ناراحت می شم. دوست ندارم دور هم نباشیم.

خری را که در گل مانده تصور کنید. او منم.

Advertisements