ای دوست درب خود را بگذار

باید تمامش کنم.

می دانید؟ صدایی از ته ذهنم می گوید تمام نشده. می گوید دارند تورا دیگر بار خر می کنند. دروغ می گویند. تمام نشده. آن خیانت کثافت تمام نشده. شماره ای در موبایلش دیدم، در این مدت که تهران بوده چندین تماس داشته. و یک اسمس که طرف به آن شماره زده و خود را معرفی کرده. شماره را حفظ کردم. زنگ زدم. خودش بود. خود کثافت لجنش. همان که ماه پیش در ایمیلی بلند بالا به پایم افتاده بود و گه خورده بود. ینی گفته بود که گه خورده. که طرف پاپیش شده و اصرار به ادامه رابطه داشته. که هرچه بوده بخاطر گل روی من تمام شده. گل روی من! چه لطف بزرگی. صدا می گوید تمام نشده. که طرف سرگشته و پریشان است. صدا می گوید زنک خودکشی نافرجام کرده. طرف پریشان شده. هر دو التماس کرده بودند عکس نیمه عریان زنک را به شوهرش، دوست طرف، نشان ندهم. کاش نشان داده بودم. کاش دلم به رحم نمی آمد، کاش دلم از تصور جدایی نلرزیده بود. از تصور نبودنش در کنارم. گه بگیرند هیکلم را، گه. هرگز خود را اینچنین ذلیل و ضعیف نیافته بودم. صدا می گوید تمام نشده. صدایی از ته ذهنم می گوید. هیچ شاهد دیگری ندارم.

باید تمامش کنم. نباید این گنداب را بیش از این هم زد. نباید. فقط باید گذشت و رفت. من گذشتم ولی نرفتم. باید می رفتم. ضعیف بودم و بیچاره. نا نداشتم. بیمار شدم. تا مرز سکته رفتم. صورتم حس خود را از دست داد. و سر درد و سرگیجه های تخمی و پایان ناپذیر. هنوز همراهم هستند. اگر میرفتم باز هم بیمار می شدم؟ شاید.

هنوز دیر نشده. از این زندانِ بی اعتمادی و پر از لجن و کثافت فرار می کنم. یک شب، بی سر، بی صدا، بی غوغا، بی آنکه حرفی بزنم. چرا تابحال چنین نکردم؟ چون پول نداشتم. هنوز هم ندارم. هنوز هم هزار فرانک بدهی به بانک دارم و کانم جر می خورد با نامه های یادآوری. چون او که فقط برای عشقش برگزیدمش، پول نداشت. هنوز هم ندارد. عشق هم دیگر ندارد. گفته بودم عشق کسشر است؟ بفرما، این هم شاهد.

دختر. اما دختر. پیش پایتان از او پرسیدم اگر یک روز من و بابا مجبور باشیم پیش هم نباشیم ناراحت می شوی؟ گفت: آره، چون دیگه دورِ هم نیستیم. بعد نمی تونیم با هم نوروزو جشن بگیریم. اگر بخوایین بوسم کنین یا تو نیستی یا بابا. ناراحت می شم. دوست ندارم دور هم نباشیم.

خری را که در گل مانده تصور کنید. او منم.

Advertisements
  1. 😦

    • Rodin
    • 6 مارس 2012

    عزیزم …
    جدای محتوا باید بگم این متن خیلی زیبا و قوی نوشته شده بود و من متأسفم که از همچین متن ناراحت کننده ای انقد لذت بردم، چون خیلی زیبا بود.
    ولی به عنوان دوست خیلی از شرایطت ناراحتم… کاشکی کاری از دستم برمیومد. کاشکی حداقل نزدیک بودیم میومدم پیشت 😦

    • باش
    • 7 مارس 2012

    همه ش رو خواهشا بخون
    خیلی شرایطت بده. از یه طرف درست رو نتونستی ادامه بدی، از یه طرف نتونستی به اون ایده آلی که از یک بدن خوش فرم تو ذهنت داشتی برسی، از طرفی عشقت بهت یه نیمچه خیانتی کرده. اینها برا هر کی پیش بیاد دیوانه کننده ست.

    ولی این دفعه اگر بخوای بذاری و بری، تو می مونی و یه خاطره ناکامی دیگه. نرو. بمون و کاری کن که طرف پشیمون بشه، طرف بفهمه این تو نیستی که داری چیزی رو از دست میدی، بلکه اونه که داره متضرر می شه. اگر چنین حسی پیدا نکرد، پس شاید مشکل از تو هم باشه. از رفتارهات، از نیش هات. از این که زندگی طرف با تو با اون شادی که می خواد نیست. پس خودت رو از مقام شاکی بذار کنار و یه کم به خودت به دید مجرم نگاه کن.

    نرو، بمون و طرف رو برگردون به زندگی. طرف هیچ آینده ای با اون دخترک بیچاره نداره. این رو خودت و خودش می دونید. فقط گیر کرده بین افسون یه تن تازه و ننه من غریبم بازی های اون دخترک.

    نرو …

    • همه شو خوندم. بعدش خواب دیدم. یه صداهایی تو کله م می گفتن تو نباید بری تو نباید بری.

  2. 😦 ای بابا. متاسفانه بلد نیستم در این مواقع چی باید بگم. همدردی کردنم زیاد خوب نیست و نسخه پیچیدن بلد نیستم. این مهارت های زندگی اجتماعی رو ندارم و بنابراین به گفتن ای بابا بسنده کردم. امیدوارم از من بپذیری.خدا بزرگه، درست می‌شه. البته من به این اعتقاد ندارم، ولی یه بزرگی تو گودر داشت. باری، اون روزی که گفتم چرا خیلی وقته وبلاگت رو نمی‌نویسی فکر نمی‌کردم این جوری بیایی، این جوری بنویسی. خیلی به صورت داغون طور.

  3. گنداب را هم نزني بهتر است.

  4. امیدوارم اون جا کسی رو داشته باشی که برات آغوشی بدون نصیحت و مشاوره فراهم کنه.
    نوشته ت مثل یک تیغ ذهنم رو شکافت. تازه از دیروز که خوندمش امروز تونستم کامنت بذارم.

  5. 😦

    • آقای یابو
    • 2 آوریل 2012

    تراوشات مغزتان را خواندم. چه زیبا حس انسان دوستی و ترحم مخاطب را قلقلک میدهید. چه زیبا مخاطب را یک طرفه به قاضی میبرید تا متهم مورد نظر را از نظر همه به اشد مجازات لایق گردانید. درست متوجه شدی. خودمم آقای یابو. همون کثافتی که به خاطرش تا پاسی از شب بیدار میمونی تا تراوشات مغزت رو داخل لفافه ای از لغات و القاب با استعاره و بی استعاره به گه بکشی و تحویل مخاطبین وبلاگت بدی.

    نوشته هاتو که خوندم خیلی چیزها برام مرور شد. درست مثل فیلم عروسی مون که تا به حال حتی یکبار هم کامل ندیدمش. اشکها و لبخندها. عشقها و نفرتها. امیدها و سنگ اندازی ها. مرور خاطراتی که جز مکدر کردن خاطرم عایدی دیگه ای برای من نداشتن.

    عزیزم خاطرت هست؟ زمستون سرد پارسال؟ اون خونه بزرگ و همیشه سرد؟ سرپناهی که سرمای جسمش قابل تحمل نبود که تو روحش هم سرد کردی؟ خاطرت هست؟ ولی تو گرمه گرم بودی. گرم از روابط گرمی که سردی من و خونه رو درگیر یه رابطه هم افزایی کرده بود. خاطرت هست چه شبها که تا خوده صبح با ضربات پی در پی و بی وقفه خودت به صفحه کیبورد خاطرم رو مکدر کردی؟ بارها و بارها بیدار شدم و خواهش کردم که بزاری برای صبح. ولی بودند آدمهایی ناشناخته ولی مهمتر از من که اون طرف داستان منتظر پاسخ تو بودند. خاطر قشنگت هست که چه روزها وقتی وارد خونه میشدم میدیدم که عطر همصحبتی با دوستان گرامت چنان مستت کرده که بوی تعفن آشغالهای تل انبار شده و غذاهای فاسد شده دو رو برت رو حس نمیکردی؟ عزیزم خاطرت هست؟ دیدم اس ام اس هایی آکنده از لغات سطح پایین از یه شماره از آلمان. چه شبها که سرمای استخوان سوز اینجا رو به موندن توی خونه ای لبالب از بی توجهی ترجیح دادم و حاضر شدم توی سرما توی خیابون بخوابم ولی بی توجهی تو غرورم رو خدشه دار نکنه.

    آخرش رو خاطرت هست؟ یادته بعد از اون همه اصرارهای من برای برگشتن به زندگیت آدمهای مجازی رو به حقیقت وجود من ترجیح دادی؟ طلاق خواستی چون دریافته بودی که برای زندگی مشترک آفریده نشدی. خاطرات هست با چشمان گریون ازت خواستم که تجدید نظر کنی ولی با وقاحت پایمردیت به تصمیم اتخاذ شده رو به رخ من کشیدی؟

    خاطرات هست جلسات آموزش دوره های روشن فکری؟ روزهایی که درگیر بودی خاطرت هست؟ شنیدم که گفتی ما جوونی نکردیم باید فرصت جوونی کردن به هم بدیم؟ جوابم رو خاطرت هست؟ خاطر عزیزت هست که گفتم موافقم به شرطی که در شرایط مشابه تو هم این حق رو برای من قایل باشی خاطرت هست؟

    حالا این همه دلنوشته های دلنشین تو ناشی از جوونی کردن من بود؟ چرا تو حق داری و من ندارم؟ چرا من باید تو رو درک کنم ولی تو منو نه؟ آخر ماجرای من رو خاطرت هست؟ گفتم غلط کردم گه خوردم به دست و پات افتادم و قول دادم جبران میکنم خاطرت هست؟ اینو بزار کنار برخورد خودت با من در ماجرای خودت که زودتر از ماجرای من اتفاق افتاد. روزی که با وقاحت به چشمام نگاه کردی و ازم جدایی مونو خواستی.

    ولی گویا حق با تو هستش. تنهایی بهتر از با هم بودنی هستش که شب تا صبح به این فکر کنی که صبح تا شب با چه الغابی منو توی وبلاگت به گه بکشی. خیلی چیزها خواستی که نبودم. خیلی چیزها خواستم که نبودی. گویا نقاط هاشور خورده همپوشانی خواسته هامون خیلی کوچیک شده.

    • همه صحبتها با آدمهایی مجازی در یک وبسایت اجتماعی که نه می شناختمشون نه دیده بودمشون و نه قرار بود ببینمشون، همه حرفهایی که در معرض دید همه قرار داشت و حتی خود تو هم می تونستی ببینی و بخونی و چیز مخفی ای وجود نداشت، همه اینها دلیل منطقی ای به شما می ده که با زن دوست صمیمیت که از قضا دوست صمیمی خودمم هست، کسی می شناسیش و می شناسمش و بهش دسترسی داری، مخفیانه بریزی رو هم و ساعتها تلفن پشت تلفن و اسمس پشت اسمس و وب چت پشت وب چت و آخرشم عکس منزجر کننده ای که گندش در اومد، اونهم توی شرایطی که من یک بدبخت فلک زدهء از اینجا رونده و از اونجا مونده بودم و به کمک و پشتیبانی فقط تو احتیاج داشتم. آفرین. واقعن زحمت کشیدی. من وظیفه م بود که ازت تشکر کنم که کوتاهی کردم و از این کوتاهی عذر می خوام واقعن. اینجور که تو گفتی همه جوره حف با تو بوده، پس ادامه بده عزیزم. ادامه بده.

    • آقای یابو
    • 2 آوریل 2012

    در ضمن اس ام اسی که توش خودمو معرفی کردم ارسال شده بود به برادر علی شکرزاده. درخواست بررسی مجدد دارم. پیشاپیش از بذل عنایت شده سپاسگذارم.

    • محمد
    • 8 مه 2012

    بنظر من سوء تفاهم زیادی بینتون بوده
    هرچند ک من زیاد تو بطن ماجرا نیستم
    ولی خوش ندارم دو نفر از هم جدا بشن
    چون اینو هم من میدونم و هم شما که جدایی خیلی سخته و به نوعی آدمو داغون میکنه

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: