یه دل می گه برم برم، یه دلم می گه نرم نرم، در هر دو حال این دلم و به اون دلم می گه گونخور.

«… تو نباید بری.

چشمهایم را باز کردم، صورتی ندیدم، صورتی مردانه که اول بار گفته بود تو نباید بری. داشتم میرفتم. اینبار  در گوشم زمزمه کرد. یک زن بود. «تو نباید بری». مرد بلندتر جواب داد «تو نباید بری». زن در گوشم زمزمه کرد » راست می گه، نباید بری». سعی کردم رویم را برگردانم. نتوانستم. ترس نزدیک می شد. ترس از چی؟ نمی دانم. ترس بود فقط. خواستم فرار کنم. در تاریکی مطلق بودم. صداها رفته بودند و تنها و در تاریکی مطلق بودم. و ترس. ترسی که لحظه به لحظه پررنگ تر می شد. خواستم داد بزنم. صدایی در نیامد. و خفگی. خفگی و لال شدگی….»

با فریاد از خواب پریدم. هنوز نمی دانستم خواب هستم یا بیدار. به یاد نداشتم کی خوابم برد. یعنی اصلن خواب نبودم. روی مبل نشسته بودم و، نشسته بودم و چی؟ نمی دانم. یک بطری آب سر کشیدم. خواستم سیگاری آتش کنم. از شدت خواب آلودگی نتوانستم.

«… اسباب کشی داشتیم. از خانه مان فقط خرابه ای مانده بود. گویی قرار بود از سوئیس به طور غیر قانونی و از راه زمینی خودمان را به یونان برسانیم و آنجا پناهنده شویم. عجله داشتیم و ترس از اینکه سربرسند و دستگیرمان کنند. مامان بود.  بابا هم بود. ایستاده بودند کناری و هر چند وقت یک بار نگاهی نفرت بار به ما می کردند. دختر هم بود. بغل مامان. چهرهء یک سالگی اش را داشت. چشمان بلورین و لپهای گرد و سرخ و سفید و لبان قرمز. و مژه هایی که به عرش می رفت. سر خوش بود و بی خبر. هنوز حرف نمی زد. برای توی راه خوراک مغز پخته بودم. خودم هم باورم نمی شد، منکه تمام عمر از مغز و کله پاچه و تمام مخلفاتش نفرت داشتم خوراک مغز پخته بودم. مغز خودم بود. ولی انگار خیلی هم پخته نبود. خون داشت. خیلی خون داشت. طرف آخرین کوله را پر کرد و گفت باید شنا کنیم. باید برسیم آن طرف دریاچه. بعد می آیند دنبالمان. گفتم شنا؟ با بچه؟ گفت بدون بچه. ما میرویم و شش ماه بعد مامان و بابا می آورندش. چیزی راه گلویم را بست. نفس هایم به شماره افتاد…..»

اینبار با گریه و تنگی نفس از خواب پریدم. در هر دو حال کسی چیزی نفهمید.

صبح دخترک را رساندم مدرسه که بعد از آن طرف را برسانم. صدایم را گم کرده بودم. بی حرف می راندم. نگاهش را احساس کردم. داشت براندازم می کرد. داریوش خیلی بی آزار برای خودش می خواند…» رازقی پرپر شد. باغ در چله نشست…. ما نشستیم و تماشا کردیم….». بی اختیار اشکهایم سرازیر شد. گفته بودم که به تازگی داریوش را به معنای واقعی کلمه درک کرده ام؟  دو سه هفته ایست که داریوش را پیدا کرده ام. برایم حرف می زند. دلداری می دهد، با من گریه می کند. امروز هم با هم گریه کردیم. زدم کنار. بغض چندین ماهه بد جوری ترکید و ترکانید. طرف به تقلا افتاد. دست و پایش را گم کرد. و بعد از آن فقط استیصال و بیچارگی چشمانش بود و حقهایی که به من می داد. گفت اگر بروم درسش را ول می کند و میرود جنوب تهران اتاقی اجاره می کند و کنج عزلت می گزیند. که هر کاری می کند با من معنا پیدا می کند و هرچی که هست با من است. که بدون من نیست. نیست آنچه اکنون است. که آن زنک مدت کوتاهی در زندگیمان بوده و خود جل و پلاسش را جمع کرده رفته و ان زمان هم که بوده خیانتی در کار نبوده. که زنک اکنون سرطان دارد و آن زمان که با هم حرف میزدند هم سرطان داشته(یعنی آخر داستان تخمی-دراماتیک، من هم که خر). گفت که با این وجود پریشانی اش بخاطر او نبوده که به خاطر من بوده. به گندی که به زندگیمان زده شده. به ترسی که شبانه روز رهایش نمی کند. ترس از رفتن من. ترس از نبودنم. و تنها چیزی که از حرفهایش و لابلای گریه هایش دستگیرم شد استیصال بود و درماندگی. و درماندگی. و چشمان سبز و طلایی.

رفتم دو دسته گل لاله خریدم. یکی سفید و یکی بنفش. و جایزه برای دختر. عکس برگردان تینکربل و حوله شنای مینی ماوس و خودکاری که گل گنده ای در ته دارد و یک گلدان کوچک ایستر. جایزهء بی دلیل. به قول خودش برای «ناتولد»ش. این را از آلیس در سرزمین عجایب یاد گرفته. هر روزی که تولدش نیست ناتولدش است و باید گرامی داشته شود. برای مصرف یک ماهمان آبجو خریدم با پنیر. بوگیر توالتی که به تازگی به بازار آمده و حالت ژل دارد. رندهِ کوچک و یک زیر سیگاری کوچک سفالین.

به من بگویید خر.

Advertisements
    • باش
    • 8 مارس 2012

    آفرین
    به قول خودت خر شدی، ولی باور کن لذتی که در خر شدن هست در انتقام و رها کردن نیست.

    • نیست. تو هیشکدومش لذت نیس. مگه اصن توی این زندگی مفهومی به اسم لذت هم وجود داره؟ تو هیشکدومش لذت نیست.
      راستی مرسی از ویدئو، خیلی حال داد

    • باش
    • 8 مارس 2012

    این هم عشقت داریوش

  1. همه مثل همیم..می مونیم

    • yasi
    • 8 مارس 2012

    in esmesh khariat nist, shak nakon. vaghti bache dari, raftan akharin chareh ast va har zamani mishe anjamesh dad, dir nemish. chera hame rah ha ra emtehan nakoni ? heset ra dark mikonam bad joor…

    • رودین
    • 9 مارس 2012

    چرا خر؟ منکه بوی هپی اندینگ می شنوم 😉

    خوراک مغر؟ تو خواب؟ اونم خونی؟ اونم مغز خودت؟ گرل یو راک!!!

    :*****

    • ه::((( خودم خایه کرده بودم تو خواب, به گمونم اثرات فک زدن زیاد در بیداری باشه

      مااااچ

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: