بایگانیِ آوریل 2012

به هرکجا که روی آسمان همین گه است

(1)

عقدم است، یک مانتوی گلبهی جینگیلی مستونی برق برقی پوشیده ام شالی با طرحهی در هم برهم و رنگهای ملایم گلبهی و کرم و قهوه ای ، همه ملایم. پیراهنی سفید زیر مانتو. پیراهنی که فردایش توی آرایشگاه گم شد. یکباره لختم کردند و لباس عروس پوشاندند و پیراهن سفید محبوبم و انگشتر مادرم گم شد. من عروس شدم؟ باور نمی کنم. من از این دخترها عادی بوده ام که هرروز خود را در لباس سفید عروسی در آغوش آلساندرو کاستاکورتا میدیدم که ملت از تیپش و پولدار بودنش و خارجی بودنش و مجلل بودن عروسی  در باغی مجلل و انگشتر الماس خدا قیراطی و جواهراتم عن کف مانده اند و انگشت به دهان و تا نسلهای بعد نقل عروسی ام همه جا خواهد بود. بعدها که بزرگتر شدم با کانسپت بشاش تو ازدواج آشنا شدم. ولی متاسفانه چند ماه بعد عاشق شدم. راهی جز ازدواج نداشتم که بتوانم زیر سقفی با معشوقم آرام بگیرم. شرع اجازه نمیداد. خوانوادهء مومن شرعی من و همسرم اجازه نمیدادند. عروسی ام در واقعیت جور دیگری بود. عروسی ای ساده با صد نفر مهمان که اگر دست خودم بود هشتاد درصدشان را دعوات نمیکردم، در تالاری معمولی، چون پدرم معتقد بود نباید مرد و زن در هم لول بزنند و موسیقی نباشد چون فلان فامیلهایمان یک روزگاری کارهء مملکت و مومن بوده اند، لباسم کرم بود و نه سفید و شوهرم به جای فوتبالیست پولدار بازنشسته ایتالیایی، یک مرد ساده و کارمند و معمولی بود که باید همه سوارخ سمبه هایش را میتکاند که خرج عروسی بدهد و آخر سر هم برای همان عروسی ساده دو ساعته مقروض شود و وام بگیرد. و مهمانهایی مفت خور که تا یک سال بعد از عروسی به گوشم میرسید که گفته بودند این عروسی بود یا مهمانی ولیمه؟

میگفتم. عقدم است. باید بله بگویم. برادرم عاقد را دوره کرده و به او دیکته میکند شرایط ضمن عقد را. شوهرم عصبی است و دستانش میلرزد. پدر شوهرم برای تلطیف فضا شوخی هایی میکند که فقط خودش میخندد و چشم غره ای به برادرم میرود. عاقد صدایم که میکند و شرایط را نشانم میدهد. عق میزنم. حق طلاق، حق تعیین محل سکونت، اینکه زوج حق ندارد مرا ممنوع الخروج کند و از تحصیل و کار منع. عق میزنم. عق. عق. عق. برای ابتدایی ترین حقوقم برادرم باید پررو بازی دربیاورد و اینها را به عاقد دیکته کند و تن خانواده داماد را بلرزاند. چون شرع چنین می خواهد. شرع می گوید. و شرع از انسانها مهم تر است.

(2)

از دانشگاه اخراج شده ام. به خاطر اینکه  حد نصاب واحدها را رعایت نکرده ام و تعداد درسهای قبولی ام دو واحد کمتر از حد نصاب برای رفتن به ترم بالاتر است. قانون چنین میگوید. هر ترم حد اقل هجده کردیت باید پاس شود. لابه لای قوانین دانشگاه نوشته اند اینرا. قوانینی که احدی نمیخواندشان. نمره هایم که می آید برای درس قبول نشده ام به آی اس آکادمیا میروم که در امتحان جبرانی سپتامبر ثبت نام کنم. سیستم نام کاربری و رمز مرا قبول نمی کند. به ایمیل دانشگاهم دسترسی ندارم. تماس میگیرم. میگوید اخراج شده ای. به همین سادگی. بدون اخطار قبلی. بدون دادن فرصتی دیگر. چرا؟ قوانین چنین میگوید. متاسفیم. قانون می گوید. اعتراض می کنم. نامه نگاری می کنم. وکیل میگیرم. می گوید اعتراضت را پس بگیر، وارد نیست. هیچ دلیل قانونی ای نداری برای اینکه اعتراضت را وارد بدانند. طبق قوانین عمل کرده اند و تخمشان هم نیست چه بلایی سر تو می آید، یا چه کونهایی داده ای که این درس را خوانده ای و به اینجا رسیده ای. اعتراضت راپس بگیر. چشم.

چند ماه بعد:

برای چند دانشگاههای دیگر اپلای می کنم. سه روزه پاسخ می آید. ممنون از توجهتان به دانشگاه ما ولی متاسفیم. طبق قانون چون شما یک بار اخراج شده اید نمیتوانید در این رشته در این دانشگاه ادامه تحصیل دهید. خدافس. من؟ ترکمون. نامه مینویسم به رئیس دانشگاه سابقم. مردک احمق میبینی چه به سرم آوردی؟ چندین ماه خانه نشین شده ام و هرروزش افسرده تر شده ام و به این نتیجه رسیدم که به هیچ دردی نمی خورم. که همسالانم مستر و دکترای خود را گرفته اند و من مانده ام و روز به روز پس تر رفته ام. که همکلاسی هایی داشتم که نه کلمه ای انگلیسی میدانستند نه در مباحث کلاسی شرکت می کرده اند نه حتی میفهمیدند فلان پروژه ازشان چه میخواهد و دست به دامن من میشده اند برای پروژه ها و پرزنتیشنها و مشارکت در کلاس و اکنون آنها مستر گرفته اند و شادانند و من در همین حال خانه نشسته بودم و گریه میکردم و در افسردگی خودم دست و پا میزدم. که قوانینتان بلایی سر من آورده که هیچ کجای دیگر در این کشور خراب شده تان نمی توانم ادامه تحصیل بدهم چون یک اخراج خوشکل در پرونده ام دارم. که زندگی ام را تباه کردید و چنان خرابی ای به بار آورده اید که دیگر قابل تعمیر نخواهد بود. طبعا پاسخی به من نداد.

امروز:

وقتی همه درها به رویم بسته شد تصمیم گرفتم از اول شروع کنم. از لیسانس. رفتم مدرسه پلی تکنیک. گفتند نمی توانی. طبق قانون وقتی در یک رشته ای لیسانس داری نمیتوانی دوباره لیسانس بخوانی و درسهایت را تطبیق دهی. باید از پیش دانشگاهی شروع کنی که با توجه به سن و سالت امکانپذیر نیست. اخراج هم داشته ای. کارت را خرابتر میکند. برو مدرسه فنی حرفه ای. اینجا توقف نکن. برو، توقف مانع کسب است. چرا؟ چون قانون میگوید. چرا قانون میگوید؟ تو خودت پس چکاره ای؟ رئیس دانشگاهی زنک. باشد، اینجا، در این کشور قانون حرف اول را میزند. قانون مهمترین است. اوست که بر آدمها حکومت میکند. قانون از آدمها مهمتر است.

اولی در ایران بود. این آخری سوییس. یکی در بدترین. و آن یکی در بهترین. به هر کجا که روی آسمان همین گه است. فقط شکل و رنگش فرق می کند.

Advertisements

تفاوت فرهنگی

امروز جلسه توجیهی پدر و مادرها در باره آموزش سکس برای کودکان برگزار شد. چند هفته پیش وقتی دعوتنامه را دیده بودم، اول ناخودآگاه هول کرده بودم. آموزش سکس برای کودکان برای منِ از تابو بدر آمده بار سنگینی داشت. بعد خوشحال شده بودم، از اینکه مدرسه میخواهد باری از دوشم بردارد و بدون ترس از اینکه بچه گیج شود یا بترسد یا جور دیگر فکر کند با روشی کاملا روانشناسانه حرفهایی را که هرگز به ما نزده بودند یادشان دهد. 

سالن پر از پدر و مادرهایی بود که چهره هاشان نشان میداد آمده اند یاد بگیرند. معلم سکسولوژی یک خانم مسن بود که قبلا معلم ابتدایی بوده وبه گفتهء خودش اکنون این افتخار را دارد که بچه ها را آموزش دهد و احساساتشان را در مسیر صحیح قرار دهد. و همانا این مسیر صحیح غیر از صراط مستقیمی که از دوران مهد کودک در کله ما کرده بودند میباشد. که همان شناخت بدن و قابلیتهای آن و اعضای خصوصی و ارتباطشان با احساست طبیعی انسانها میباشد. معلم پیر از اینجا شروع کرد که به بچه ها یاد بدهید که اعضای خصوصیشان بسیار ارزشمند و مهم هستند، هرگز سانسورشان نکنید (یاد شوشول فرنود افتادم)، هرگز نگویید زشت و کثیف و اخ است (یاد مربی مهد کودکم افتادم که میگفت «اونجاتون کثیف و زشته»)، بهشان یاد دهید که به اعضای خصوصی خود احترام بگذارند و مفهوم خصوصی را برایشان توضیح دهید تا بدانند چرا کسی در خیابان بدون شورت و شلوار قدم نمیزند . و بعد شروع کرد از مراحل تدریس خود سخن گفتن. از یاد دادن تفاوتهای دختر و پسر به کمک دو عروسک یک شکل که یکیشان دختر و یکیشان پسر است، تا توضیح عملکرد آلت تناسلی و احساسات عجیبی که شاید خیلیها قبلا تجربه کرده اند در این اندامها و توضیح اینکه این کاملا طبیعی ست و هیچ خطایی مرتکب نشده اند، وارتباط آن با احساسات انسانی. به روشی بسیار ساده و گویا برای کودکان پیش دبستانی، همراه با نقاشی و تفریح و شعر و سرود، و مختصر و مفید و بدون وارد شدن به جزئیات. قرار است که سوالی بی پاسخ نماند و در عین حال پاسخها ساده و قابل درک باشد. بعد وارد مبحث ابیوز جنسی خواهند شد و بدون ترساندن بچه ها، یادشان خواهند داد که اجازه ندهند کسی، حتی آشنا، وارد حریم شخصی شان نشود، بجز پزشک و در  مواردی پدر و مادر. از خاطرات کلاسهایش برایمان گفت. از اینکه وقتی پرسیده تفاوت دختر و پسر چیست بعضی ها گفته اند دخترها موهای بلند دارند و عده ای گفته اند باباهایشان هم موهای بلند دارند، بعضی گفته اند دختر ها دامن میپوشند و کسی از میانشان گفته پدر بزرگ اسکاتلندی اش هم دامن میپوشد.  گفت وقتی کودکی از او پرسیده بچه چگونه در شکم مامانش قرار میگیرد کودکی دیگر پاسخ داده با ازدواج پدر و مادر و کودکی دیگر لب به اعتراض گشوده که پدر و مادر او ازدواج نکرده اند و آن دیگری گفته که حاصل لقاح مصنوعی با اسپرمی ناشناس بوده و پدر ندارد و دو مادر دارد. گفت حسن این بحثها در کلاس این است که چهارچوبهای ذهنی کودک در مورد اختصاصی بودن پوشش زن و مرد و همجنسگرایی برداشته میشود و برایش عادی خوهد بود که همکلاسی اش دو پدر دارد یا دو مادر یا بدون ازدواج هم میتوان بچه داشت. در آخر هم گفت اگر خانواده ای بنا به معذوریتهای دینی و فرهنگی نمی خواهند کودکشان در این کلاسها شرکت کنند کافیست نامه ای بنویسند به مدیریت مدرسه.

یادم می آید سوم دبستان بودم. اندام خصوصی ام زودتر از حد معمول بالغ شده بودند. پستان در آورده بودم و احساسات عجیب و غریبی تجربه . میکردم. مادرم گفته بود آدم نباید با خودش ور برود چون چشمانش ضعیف میشود. غیر از این، تنها چیزی که برایم توضیح داده بود پریود بود که با توجه به رشد سریع بدنم،  حدس زده بود که به زودی دچارش خواهم شد. آن زمان ایران زندگی نمی کردیم. دوستانم هم پپه های بودند مثل خودم. وقتی به ایران برگشتیم، دختر خاله هایم از زایمان برایم گفتند و اینکه از کجا در آمده ام، و تعجب کرده بودند چطور تا بحال نمی دانستم و من در شوک بودم و چندش و دلسوزی برای مادرم، بعد هم دختر عمویم  که چهارسالی از من بزرگتر بود  وظیفه آموزش سکس را بر عهده  گرفت و با همان درک ناقصش از مساله چنان تصویر هولناکی در ذهنم ساخت که تا یک سال از پدر و مادرم نفرت داشتم و صبحها که از اتاق بیرون می آمدند  از تصور اینکه چه حرکات بیشرمانه ای انجام داده اند در اتاقم را به رویم می بستم و بعضا گریه هم میکردم. اول راهنمایی مدیر مدرسه مان مارا به نمازخانه کشاند و با قیافه ای عبوس و مقنعه سیاه چانه دار و مانتوی سیاه و چهره سیاه و سیاه اندر سیاه گفت دخترا پریود میشید، خون ازتون میاد، توی این مدت نجسین نباید دست به قرعان بزنین و مسجد برین، راهتون بازه، حواستون باشه کسی دستمالیتون نکنه یا چیزی فرو نکنین اونجاتون. و رفت و مارا گذاشت با احساس گناه از اینکه چند روزی در ماه نجس و کثافت خواهیم شد تا حدی که خدا هم از بوی گندمان عق خواهد زد. تفاوت دختر و پسر را از کودکی متوجه شدم. مبادا فکر کنید والدینم برایم گفته بودند، نخیر. پسر خاله ام که همسن و سالم بود یکبار در پنج سالگی مرا به کوچه کشاند و گفت بیا دولامونو به هم نشون بدیم و فوری شلوارش را کشید پایین. من هم با دیدن آن چیز دراز زشت که با مال خودم خیلی فرق داشت زدم زیر گریه و فرار کردم. یکبار هم وقتی هشت سالم بود شوهر همسایه مان که ایرانی هم بود در حیاط خفتم کرد و ابتدا با محبت پدرانه و بعد با حالتی حشری دستش را در یقه ام فرو برد. من چیزی نمی دانستم،  فقط ترسیده بودم و می فهمیدم  که کاری که نباید صورت گرفته و فرار را بر قرار ترجیح دادم. بعدها که بالغ شدم، همزمان برادر بزرگترم هم بالغ شده بود و بسیار هم کنجکاو بود. یکبار وقتی خواب بودم به اتاقم آمده بود و میخواست تلاش کند شلوارم را دربیارد تا بفهمد اندام تناسلی زن چه شکلی دارد. که البته تلاشش بی نتیجه ماند چون بیدار شدم.  دیگر مجال برای بازگویی انگشت شدنها در خیابان و نگاههای هرزهء پیرسگان و سبیل از بناگوش دررفتگان و متلکهای خیابانی و گاههای نفرت انگیز حق به جانبشان نیست.

همه اینها را گفتم که بگویم خوشحالم از اینکه دخترم ایران زندگی نمیکند و به مدرسه نمیرود. که بگویم آن مردک راست گفته که فلان حرکت آن کثافت به دلیل تفاوتهای فرهنگیست. که این تنها حرف راستی است که در طول اینهمه سال از دهان یک مسئول در آمده است.

بیایید در سال جدید همگی شل کنیم

گفته بودم نمی نویسم؟

چرت گفته بودم. حتما توهم زده بودم، یا جیش داشتم، شاید عجله، شاید هم افسردگی، شاید به گا بوده ام، نمی دانم، بلاخره جاییم در فشار شدید بوده که چنین مزخرفی گفته ام. حال بد یا خوب، باید نوشت، حال خوب که گفتن ندارد، دارد؟ حال بد آدم را شاعر و نویسنده و فیلسوف و نقاش می کند. حال خراب تولید محتوا می کند. حال خراب لزومن بد نیست، درد دارد، زخم دارد، خونریزی دارد، ولی ته تهش حال میدهد. به شهود میرساند، شهودی که انسانهای حشری آنرا ارگاسم می نامند. فقط باید شل کرد. که دردش کمتر شود.

و من اکنون می نویسم. در این ساعت، یک و چهل دقیقه بامداد یکشنبه پانزده آوریل دوهزار و دوازده، درست همان زمانی که زنگ کلیسا بی وقت بصدا در میاید، همان لحظه ای که طوفان بی موقع بهاری تابلوی کافه لا فونتن را از جا می کند، یا لا اقل سعی می کند چنین کند، درست همان زمان که از طرف دوستی عزیز و نادیده غافلگیرانه ایمیلی دریافت میشود که حال آدم را خوب میکند، زنی بی موقع توی فولدر فیلمهای شوهرش به کنکاش می پردازد و به ناگاه سرنوشت دل انگیر املی پولن را میابد. درست مانند بروتودو که گنجینه یادگارهای کودکی اش یا بعد از پنجاه سال در باجه تلفن میابد و های های گریه می کند و به زندگی بر میگردد. زنی بی موقع سرما می خورد و در تب می سوزد و همزمان سه چهار قوطی آبجو بالا میرود که فراموش کند آن سالی که اول بار فیلم را دید، چه بلایی بر سر زندگی اش آورد آن سرخوشی زودگذر، آن پیانوی یان تیرسن، آن دخترک مو مشکی فرانسوی، آن روح افیونیِ عاشق کنندهء پاریس. آن افیونِ فرانسوی.

زندگی شاید همان بود. آن دورهء بسیار کوتاه سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار. خوشبختی نیز همان. نمی دانم.

به گایم

اینقدر نمی نویسم تا خوب شوم.

Advertisements