از ترسهایم

هرچند دکتر گفته به مونیتور خیره نشوم و تایپ نکنم و هرچند تنگم گرفته ولی باید می‌آمدم و می‌نوشتم که نمی توانم.

عشق دخترک خواب و آرامش و زندگی ام را گرفته. خوراکم را نه. هرچه بیشتر بر فنا باشم بیشتر میخورم، پس روی خوراکم اثر نداشته. این را امروز فهمیدم. بعد از پنج سال مادر بودن و مامان خطاب شدن و از روی ساعات کاری شکم دخترک برنامه زندگی را تنظیم کردن و خانه نشین شدن و بودن برای او و زندگی کردن برای او. درست همین امروز. همین امروزِ بیست و شش ژوئن دو هزار و دوازده. همین امروزی که هیچ مناسبت خاصی ندارد. بعد از پنج سال. تازه فهمیدم که مادر شدم. و فهمیدم چه غلطی کردم. فهمیدم چقدر مادر بودن بلد نیستم. چقدر مادر بودن خایه میخواهد که من ندارم. که یک هفته است شبها قبل از خواب به روشهای مختلف خودکشی در صورت بروز اتفاقی برای بچه ام هستم. که شبها از شدت تپش قبل و اضطراب خوابم نمیبرد و نگرانم. بی دلیل. فقط نگرانم. که وقتی میخوابد دلتنگش میشوم و بغلش میکنم میگذارمش روی تخت خودمان و برنامه های زناشوییمان را کنسل می کنم که مراقب تنفسش باشم. ساعت به ساعت بیدار میشوم و زل میزنم به قفسه کوچک سینه اش ببینم نفس میکشد یا نه. تا صبح بویش میکنم و مست میشوم از بوی بیسکوئیت توت فرنگی که از بدو تولد تا کنون از خود ساطع میکند. روزی از عشق این بچه روانی می شوم. میدانم. امیدوارم تا آنروز بزرگ شده باشد و درکم کند. وقتی به دنیا آمد دوستش نداشتم. افسردگی بعد از زایمان دهن سرویس میکرد و هیچ تصوری نداشتم از اینکه یک موجود نیم متری می تواند آرامش شبانه ام را به هم بزند. مادرم بی آنکه بیدارم کند میگذاشتش روی سینه ام و پستانم را دهانش میگذاشت.  آنگاه که احساس می کردم جانم از نوک پستانم در میرود از شدت درد بر خود میپیچیدم و بیدار میشدم و برخود لعنت میفرستادم. مدام با خود میگفتم کجای این موجود زیباست که همه میگویند وه چه زیباست وه چه زیباست. از شیر دادن و مراقبت کردن از او خسته بودم. همیشه گشنه بود، مدام از من آویزان بود و مک میزد. سیری نداشت. حتی یک بار به زور شیر خشک در دهانش ریختم و بچه چنان بالا اورد که نزدیک بود خفه شود. بچه بودم. بیست و پنج سالم بود. انتظارش را نداشتم. هیچ آمادگی ای نداشتم. وقتی در شکمم بود دوستش داشتم. انتظارش را میکشیدم. نه بار بیمارستان رفتم به امید اینکه بزایمش ولی نیامد و برگرداندنم خانه. واقعن درد داشتم، انقباض دروغین داشتم، من به دکتر ها دروغ نمی گفتم، دردهایم به من دروغ میگفتند. وقتی به دنیا آمد دیگر دوستش نداشتم. از دو ماهگی اش به بعد با هم صلح کردیم. آرام آرام در دلم جا خوش کرد. سه ماهگی عاشقش شده بودم ولی از ابعاد این عشق هیچ تصوری نداشتم. عروسکی زنده داشتم که شبانه روز با او بازی میکردم و دیوانه وار دوستش داشتم ولی از مادر بودن همینقدر میفهمیدم. تا امروز. تا همین امروز. من نباید میزاییدمش. من لیاقت مادر بودن برای این بچه را ندارم. این بچه که هرچه بزرگتر میشود بیشتر میخواهمش و بیشتر میچسبم بهش. میترسم همه آزادی اش را بگیرم. استقلالش را. میترسم چنان کنه اش شوم که هیچ نفهمد و هیچ یاد نگیرد. مرا زندان بان خود بداند و به دنبال راه فرار باشد. نمی توانم. همین سه و نیم ساعتی که مدرسه میرود از اینکه صدایش در خانه نمی پیچد و بوی توت فرنگی اش در خانه پخش نمی شود دیوانه می شوم. حالا میفهمم چرا پدر و مادر خودم با من درست همین کار را میکردند. دومی؟ هرگز؟ برای عشق واقعی زندگی ام رقیب بیاورم؟ همچین خیانتی نمیکنم. در همین حد میفهمم. درک من از خانواده و بچه داری همین حد هست. نباید مادر می شدم. من آنقدر قوی نبودم که مادر باشم. میترسم بچه ام را قربانی نفهمی خود کنم. میترسم قربانی احساسات گیج و سردرگم مادرش شود. مادری که لیاقت این بچه را ندارد.

پ ن: این یک نوشته کاملا شخصیست. صرفا برای تخلیه ذهنی نوشته شده. استثنائا در این یک مورد نظر کارشناسی هیچ کس برایم مهم نیست.

Advertisements
دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.
Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: