بایگانیِ نوامبر 2012

Coming kheyli soon

به زودی چیزی خواهم نوشت که دنیا را تکان میدهد، کن فیکون میکند، زیر و زبر، پشت و رو، پشت و پیش، متحول، اصلا زبان قاصر است. خانمها و آقایان، بیشتر خانمهای رژیم گیرنده و لاغر نشونده، یا لاغر شونده و داغ یک غذای لذیذ پرچرب خو آب و رنگ یا کیک گندهء خامه شکلاتی بر دل مانده، کمربندها را ببندید، آماده شوید. تا بگویم برایتان داستان زنی که میخواست لاغر شود. اگر حالی مانده باشد البته.

Advertisements

بیحالی

ممکن است شما فکر کنید که من الان مهمان دارم.

البته سخت در اشتباهید.

ماریون نیامد. بهانه آورد که دوستش بیمار است و باید درکنارش باشد. کاملا معلوم بود که حال نداشت، مثل من که حال نداشتم. نمیدانم حال نداشتن این حس رخوت و تنبلی ای که بعد از خواستن چیزی به سراغ آدم می آید و باعث می؛ود با خود بگویی عجب خبطی کردم و موعدش که برسد میخواهی آن چیز نشود و هی بهانه می آوری که نشود و هی مقاومت میکنی که نشود را خوب توصیف میکند یا نه. بنده طبعا از بیماری دوستِ فرضی استقبال کردم ولی در عین حال گفتم «آ سِ دُماژ» و کلی شکلک ناراحت و گریه و تو سر زنون برایش فرستادم اما کون گشاد شیطون بلای درونم عمیقا خشنود بود.

بگذریم.

از دغدغه ها

چهارشنبه مهمان دارم.
ماریون و پسرکش. استرس سراسر وجودم را فرا گرفته و همین باعث شده دست به هیچ کاری نزنم و در عوض با شلوار توخونه ای پاره و بلیز کثیف و موهای کثیفتر و وزوزی ولو شوم روی کاناپه چرم مصنوعی سیاه و با موبایل ور بروم و فحش بدهم به گروه مبتذل آریان که هی دونه دونه دونه گوله گوله گوله شونه شونه شونه ووله ووله ووله میکنند. چرا استرس دارم؟ چون ور سنتی شخصیتم از مواجه با یک خارجی پولدار و باکلاس میترسد. چرا میترسد؟ چون ماریون خانه ای دارد بهتر از برگ درخت، ساده و شیک و ویلایی و شیرینی پزی اش حرف ندارد و خانه اش از آنهاییست که پیج طراوت یک خانه میگذارد با کپشن قلب و گل بلبلی و پروانه. اینها دلیل بر استرس است؟ برای یک انسان نرمال خیر. برای یک انسان غیر نرمال بلی. باید اسباب بازیهای اضافه دخترک را جمع کنم، اتاقش را که بازار شام است مرتب کنم، بالکن را بشورم، تا چهارشنبه پاراوان و حصیر ارزان پیدا کنم و گلدان بخرم برای بالکن، کابینت ها را تمیز کنم، وسایل تزیینی اضافه را جمع کنم، مستراحها را بشویم، این آپارتمان فسقل شصت و پنج متری را سر و سامان دهم، کیک و شیرینی بپزم و خلاقیت به خرج دهم و همه اینها درحالیست که پول نداریم زیرا داریم ذخیره میکنیم برای سفر کریسمس و فردا از هفت صبح تا شش عصر سرکار هستم – بلی بنده سرکار میروم- و امروز چهار بار باید دخترک را از مدرسه بیاورم و ببرم چون بعد از ظهر هم مدرسه دارد و ساعت چهار و نیم با معلمهایش قرار دارم و دارم مثل بید بر خود میلرزم چرا که استرس مدرسه رفتن بچه آدم هزاران برابر بیشتر از استرس مدرسه رفتن خود آدم است و من از معلم دخترک به مراتب بیشتر میترسم که خودش و هربار در مواجهه با او حس زمانی را دارم که از من درس میپرسیدند و جواب را نمیدانستم و هربار با من صحبتی دارد احساس گناه میکنم در مقابل ناظم دبیرستانم از برای بی انضباطی نکرده و چادر کثیف و ناخن بلند و هزار دلیل تخمی دیگر که میدانم برای دخترکم خنده دار خواهد بود و احتمالا اگر در آینده که شلوار جین تنگ و تاپ قرمز و صندل پوشیده و آرایش کرده و زلم زیمبو آویخته منزل را به مقصد دبیرستان ترک میکند برایش تعریف کنم که ما کرم نباید میزدیم و مانتوی سبز لجنی گه رنگ بلند گشاد با شلواری نظیر کردی باید میپوشیدیم با مقنعه سیاه و چادر اجباری و حق دست زدن به سبیل و انبوه ابروان و موهایمان را نداشتیم سری از روی تاسف تکان خواهد داد که احتمالا معنی اش این خواهد بود که مادر جان همه عمر خود دادی بر فاک. این جمله قبل فعلهایش همینجا تمام میشد ؟ یا ریدم؟
میدانید؟ ماریون مرا دوست دارد همانگونه که هستم. اهمیتی دارد که خودکشی کنم که آیا خانه و زندگی ام را بپسندد و بگوید این دوست ایرانی من خانه اش مثل ماه می ماند؟ – سطح دغدغه

Advertisements