بایگانیِ ژانویه 2013

حضرت می فرماد چند متر بالاتر از سطح پی پی که باشی دیگر چه فرقی میکند. حالا نه که خیلی ربطی به اوضاعم داشته باشه. فقط خواستم بدونید که چقدر عَنتِلیژانم.

گهش بگیرند.

اینها چه مرگشانه؟ ولم کن غلط دستوری نگیر بگو اینها چه مرگشانه؟ تا میایی فکر کنی چه ماه و فرشته و قشنگ اند، ناگهان میبینی نیستند، میری درون قیافه ژست میگیری یهو میبینی می آیند از باسنت بالا میروند، میخندند باهات شوخی میکنند قر قمیش می آیند به گونه ای که دلت میخواهد از خوشی خود را پرت کنی تو بغلشان لپشان را بکشی بگویی ناز بشی تو. یک جمع هشلهفتی متشکل از چند متخصص بیهوشی از دماغ فیل افتاده و باقی پرستارها و منشی ها و چند تایی هم علاف مثل من که بیماران جراحی شونده را شکار میکنیم مخشان را میزنیم تا در پروژه هامان شرکت کنند محض رضای علم و دانش. ژواکیم پرستارِ مسن پرتغالی تنها نرینه جمعمان است که تخمهایش را ول کند توی همین بخش گم میشود و البته نازنین ترین و کسخلترین آدمی است که یک انسان میتواند در زندگی باهاش مواجه شود و همیشه یک ساعت زودتر از بقیه برای ناهار نماز میرود که ساعتی که ما داریم می لمبانیم دمی از زنها بدور باشد به قول خود گوشهایش را ماساژ دهد و البته هوای مرا خیلی دارد بدین شکل که بهترین شکارچی مریض برایم است. امروز به مدت پنج دقیقه جلوی آینه سالن انتظار تاکسیدرمی شده بود، وقتی به هوش آمد گفت این در خروج است یا من در خروجم یا چی؟ بعد این جوک نشنیده ها به سانِ مریدان خشتکها دریده بودند و نعره زنان سر به بیابان گذاشته بودند. انسانِ بلاتکلیفِ واماندهء امروزی مگر کرم دارد خود را درگیر کند؟ میفرمایند بله. دارد. خدا مرگ بدهد به تنهایی و غریزه خود خوشگل نشان دهی در میان جمع.

امروز رییسم را بعد از مدتها دیدم، و بر خود ریدم. شیربرنجی بلند قامت که از چشمان گِردِ سیاه تیپیکال سوییسی اش شیطنت و شرارت راسیستی میبارید. مزخرف میگویم. راسیست خر کیست. از دستم گرخیده، هیچوقت در بارگاهش حاضر نشده ام، مشکلات کاری را بیشتر با منشی کوتوله اش و در نبودش با همکاران بالادستی دیگرم در این پروژه، یا در بدترین حالت با فرستادن ایمیل برای خودش حل کرده ام. ترسی درونم بوده همیشه از روبرو شدن با او، نه که متخصص بیهوشی است، متخصصین بیهوشی خیلی یک جوری اند، همین یک جوری بودنشان باعث شده بر حذر باشم.
خوشکلی قضیه اینجاست که در اوج احساس زیبایی و کول بودن و مقاومت ناپذیری و درست وقتی فکر میکنی تا از بخش خارج میشوی همکارانت میگویند چقدر این زن ماه و سمپاتیک و فلان است چقدر سرش میشود چی قرار است برایمان طراحی کند چنان میرینند به شخصیت ساخته پرداخته ذهنی آدمیزاد که خرابی به بار آمده درون به این راحتیها راست و ریست نمیشود. حالا ممکن است راست بشود ولی ریست دیگر قطعا نمیشود. این حجم ابتذال در این نوشته ریق خودم را در آورده.

بعد درست عین خودمان، بنگاه شادمانی راه انداخته اند شوهر پیدا میکنند برای آخرین باکرهء بخش، که آخرین کیس معرفی شده مردی ایتالیایی روزنامه نگار خواننده پولدار سر سفره خانواده بزرگ شده و هفتاد و پنج ساله بود، اما بعدا افزودند که پِدِه است و هرهرهرهر خندیدند. البته آنجا پلیس اخلاق ندارند که بریند به هرهر کرکرشان. خب خود قضاوت کنید، این پوچ نیست؟ میفرمایند خیر؟ خب.

خلاصه پاتریک رییسم بهم رید. مچم را درست زمانی گرفت که داشتم با آخرین باکرهء دنیا بلند بلند در مورد لزوم همراه داشتن همیشگی کاندوم صحبت میکردم و همزمان توی تلفن همراهم آبنبات و قا قا لی لی میترکاندم، چی میگین بهش؟ کندی کراش. گفت خوشبختم، با یک لحنی که یعنی ای بمیری. بعد کلا نادیده ام گرفت و برای حل مشکل فنی ای که من مسیولش هستم با پرستاران بخش وارد مذاکره شد. و تو چه میدانی مسیول چیست؟ وقتی صفحه کلیدت همزه وسط چسبان نداشته باشد چه فرقی میکند نوشته باشی مسیول یا مسعول؟ ول بدین بابا جان.

من؟ هیچ. من خایه باقر. پاتریک؟ کان لقش. فقط خدا کند وقتی از بخش خارج میشده شکمم را ندیده باشد و حداقل قر و قیافه مان را تحسین کرده باشد. حالا نه که سوفیا لورنم، منتها سوفیا لورنی که با گاری از رویش رد شده باشند.

Advertisements

از شنبه.

حکایت نوشتن من همان حکایت قولهایم به خودم مبنی بر رژیم گرفتن از شنبه است. در ذهنم مینویسم و مرور میکنم و حتی قیافه مخاطب را در حین خواندنش تصور میکنم ، همین که می خواهم بنویسم یادم می افتد که نمایشگر رایانه روی پایی ام گوزیده و تصویر را میپراند لذا باید با همراه کوفتی بنویسم که خود همتی والا و چشمانی تیزبین و نزدیک بین و خوش بین میخواهد که ما نداریم، لذا با خود میگویم شنبه. شنبه دیگر مینویسم. تا به حال در طول سی و یک سال عمری که از خدا گرفتم این شنبه هه قسمتمان نشده، اما شاید این هفته بیاید، شاید.

یک مساله دیگر هم هست. خجسته میفرماد » این جوری هم نمی‌مونه. یه روزی من دوباره کلمه‌هام رو پیدا می‌کنم. من می‌دونم.» ( + )

و من الله توفیق.

Advertisements