بایگانیِ آوریل 2013

شکنجه

امروز یک بیمار ایرانی داشتیم. از من خواسته بودند بمانم برایش ترجمه کنم. پرونده اش را مطالعه کردم. پارگی در ناحیه کمر. نامبرده چندین مرتبه زیر تیغ جراحی رفته. کلیه ها سنگ ساز. هپاتیت ب هم داشت. پنجاه ساله. وقتی وارد بخش شد فورا فهمیدم خودش است. چشمان نافذ ایرانی وار، کت و شلوار و کراوات و بسیار تمیز و مرتب. ولی صورت رنج کشیده. پیشانی چروک. لبها سیاه. قبلا از نوع بیمه اش فهگیده بودم که پناهنده است. در حین ترجمه متوجه شدم که دفعات قبل که جراحی شده بود هم بی حسی موضعی از کمر و هم بیهوشی کامل داشت. گفت رگهایش را به راحتی پیدا نمی کنند. چرا؟ چنان زندگی او را کرده بوده که به مخدر رو آورده. کلیه ها؟ تقریبا از کار افتاده. چرا؟ تو موقعیتی بوده که دو روز یک بار قضای حاجت میکرده. کمر چرا پاره؟ بی جواب.
متخصص بیهوشی گفت چنین پارگی ای نمیتوانسته با تصادف بوجود آمده باشد. کس و کاری که بعد از عمل در موارد اورژانس با او تماس بگیرند؟ همگی ایرانند. شغل؟ خطاط و نقاش و مدرس.
زندانی سیاسی؟ نگفت.

گه بگیرند.

Advertisements

چسناله نامه

صبح تولد سیلوی بود.

حالا خیلی فرقی نمی کند بدانید سیلوی کیست و چه کاره است است و باباش کیه و ننه اش کدومه و خونه اش کجاست و من چی ام و تو کی ای. مگر حالا من شما و رفقا و جد و آبادتان را می شناسم؟ مگر شما اصلن مرا میشناسید؟ مگر اصلن اینجا را می خوانید؟ سال تا سال دریغ از پارسال٬ گاهی هر از گاهی یک خواننده ای گذارش بی افتد یا جستجو گری که سودای دریدن مقعد دختر عمه خود را در سر دارد یا آن یکی که به دنبال جندگان ورپریده است یا آن دیگری که شبانگاه خواب مادر برهنه خود را میبیند به کمک موتور جستجو سر از اینجا در بیاورند. حالا نه که خیلی بامزه و انتلکتوعل باشم و در و گوهر بپاشم٬ ولی به هر حال آدم است دیگر٬ توقع دارد (سلام سرهرمس). از این عزت نفس دارها هم نیستم که تخمم نباشد یا به روی خود نیاورم و سرم به کارم باشد کان لق دنیا. حالا یادم آمد. یک بار در گودر خدابیامرز از این نک و ناله ها داشتم (خوش سابقه ام در این زمینه انگار) که کسی٬ یادم نیست چه کسی٬ گفت مگر تو مینویسی که خوانده شوی؟ نخیر بنده مینویسم که فقط دور همی بخندم. نه جدا شما باشید چه پاسخ می دهید؟ برای دلتان مینویسید؟ بابا شما دیگه کی هستین.

القصه تولد سیلوی بود و صبح خود را با پنج میلی لیتر لیکور قهوه و سلفیده شدن به خاطر دسته گل پنجاه فرانکی٬ به پول شما میشه دیویست تومن٬ که قرار شده سیلوی جان شب که به خانه برگشت لوله کند آغاز نمودم. البته طفلی خیلی مهربان و گل است به این دلیل بسیار ساده که سوییسی نیست و کانادایی است و کانادایی ها بالفطره مهربانند و سوییسیها هرکدام در دلشان یک آشویتس دارند و تک تک خارجی هارا٬ همانها که پولهایشان را از بانکهای سوییس بیرون بکشند کشور با همه متعلقاتش بگا میرود٬ در تصوراتشان شکنجه میکنند و زنده زنده در کوره میریزند. تازه دیروز فهمیدم که در صنعت سیاه پوستان را استخدام نمی کنند. هیچ قانون نوشته ای وجود ندارد. فقط بهانه ای می آورند و طرف را رد می کنند – یکی از هزاران جاذبه توریستی سوییس- و حتی جای اعتراض باقی نمیگذارند چون عملا خلاف هیچ قانونی عمل نکرده اند.

بیایید با هم برگردیم ایران٬ دست به دست هم دهیم به مهر٬ کون دهیم به ملاها. بخدا شرف دارد. به این برکت. همین این برکت.

 

 

 

چشم نداشتن ها و ته گرفتن ها

دیگر تاب خوش بودن آدم ها با یکدیگر را ندارم.

ممکن است بپرسید چه مرگم است. ممکن هم هست نپرسید چه مرگم است. در هر دو حالت فرقی نمیکند. پاسخ یکی است. حوصله ندارم. حسادت هم دارم به میزان فراوان. دیدن اینکه انسان هایی در اطرافم  کلی حرف با هم دارند که میتوانند فقط با من داشته باشند روانم را بر گا میدهد.

خوب اینجایی که من کار میکنم دسترسی به آنتن موبایل نیست. رایانه هم که فارسی ندارد. آخر این اجنبی ها فارسی چه سرشان میشود؟ این است که دارم به کمک گوگل ترانسلیت مینویسم. بعد این تنظیم شده بود روی ترجمه از فارسی به فرانسه. گا را برایتان گام ترجمه کرد. عبرت بگیرید.

الان که فکر میکنم میبینم واقعن حرفی نداشتم که بنویسم.

نکات مهم

* درستش این بود که جامی شراب ونیز نوشیده باشم و چون باده به جوش باشم, و گوشهایم داغ شده باشند از گرمای می, و روی کاناپه سیاه چرم مصنوعی ولو باشم و رادیو گلها برای خودش بخواند و بهاریه بنویسم. حالا که درستش نیست. نه روی کاناپه محبوبم ولو ام نه شراب دارم و هم دیگر نوروز تمام شده و سنبل و لاله هفت سینم خشکیده و هم اینکه سبزه زرد رویمان را سیزده به در از بالکن پرت کرده ایم روی چمنهای محوطه و اینگونه نحسی سیزده را به در کرده ایم.

* زن پرسید منتظر دومی هستی؟ گفتم، بله. دومی منتها از جنس گوشت و رگ و استخوان نیست. یک تپه چربی است که از بعد از اولی که از جنس ابریشم و تیله بود در شکمم مانده. زن شرمنده شد، سر به زیر انداخت، گفت که یک احمق است که هرچه به ذهنش می آید بر زبان میراند، گفت فراموش کن سوالم را، گفت نادیده بگیر، عذر خواست، عذر خواست، شرمنده شد. اگر ایرانی بود شرمسار نمی شد، بلکه در مذمت چاقی سخن میراند و اخطار می کرد به دزدیده شدن شوهرم به توسط دخترکان گرگ این روزگار و در انتها هزار راهکار برای لاغر شد ارایه میداد.

* روزی میرسد که همه مردمان شهرم فقط یک کلیه داشته باشند.

* کاش یک روز سرهرمس اینگونه بنویسد: یکی هم بردارد یک تکنولوژی بسازد که بشود بوها را، مانند صداها، ثبت و در مواقع اضطراری به آنها مراجعه کرد.

* سال دوهزار و سیزده میشود پشت بندش نود و دو، ماه مارس فورا جای خود را به آوریل میدهد و چهارده فروردین بی درنگ سر میرسد سیزده بدر میشود و بهار می آید و با سرعت جای خود را به تابستان میدهد و سال نو مبارک به طرفه العینی منقضی میشود و تابستان پاییز میشود و پاییز زمستان میشود و دوباره این داستان تکرار میشود و هی میرود و میرود و میگذرد و کودک جوان میشود و جوان سی و خورده ای ساله میشود و سی و خورده ای ساله میانسال میشود و میانسال پیر میشود و پیر اگر خوش شانس بوده باشد و بر اثر تصادف و بیماری و سلاطون و درد بی درمون و خستگی زودتر نمرده باشد میمیرد و بچه والد میشود و والد مادربزرگ پدربزرگ میشود و میگذرد و میگذرد و … اه گهش بگیرند اصلن.

Advertisements